تبليغاتX
آخرین برگ پایــــــــیز ...
آخرین برگ پایــــــــیز ...



هرچی دلت میخواد اسمشو بذار

 

Photo by Mohsen Mirzada

 

این پست قسمتی از گزارش واقعی سرگذشت دختر بیست و یک ساله ای با نام مخفف (م.عباسی) هست که در حوادث بعد از انتصابات دهمین دوره ریاست جمهوری دستگیر شد و به وحشیانه ترین صورت ممکن شکنجه شد٬ بعد از شکنجه فراوان در حالت کما به همراه تعدادی جسد که اونها هم زیر شکنجه ی عوامل دولتی جان باخته بودند در بیابانهای اطراف ورامین رها می شوند...

برای انجام یک کار مهم باید به هلند میرفتم و در آمستردام برای تشکیل پرونده با مضمون جنایت علیه بشریت بر علیه آقای دیکتاتور و قانع کردن دادستان برای رسیدگی به پرونده مورد نظر در دادگاه لاحه٬ از قبل قرار ملاقاتی با قربانیان حوادث اخیر بعد از انتصابات٬ که موفق به خروج از ایران شده بودند٬ برای جمع آوری اسناد معتبر و مصاحبه وقت تنظیم کرده بودم٬ به آمستردام که رسیدم از همون بدو ورود با اشخاصی که باید هم صحبت میشدم تماس گرفتم تا بتونم در سریع ترین زمان ممکن کارم رو شروع کنم با٬ اینکه به شغلم علاقه دارم اما همیشه از این قسمت کار متنفر بودم و هستم٬ شنیدن درد دیگران و اتفاقاتی که براشون رخ میده کار ساده ای نیست مخصوصن با علم به اینکه اونقدر قدرت نداری تا سرنوشت همه ی اونایی رو که بهشون ستم میشه رو تغییر بدی و مجبوری تا قسمتی از این درد رو برای همیشه در قلب و روحت ثبت کنی و تا آخر عمر این درد جانکاه رو یدک بکشی..

 

Photo by Cristina roy

 

تقریبن همه چیز به خوبی پیش میرفت٬ مصاحبه ها روال عادی خودشون رو طی میکرد و روند اداری ماجرا بر وقف مراد در حال شکل گیری و رسيدن به نتیجه ی مطلوب بود تا روزی که با پیمان آشنا شدم٬ پیمان مرد ۳۲ ساله ای بود که به تازگی از ایران به هلند اومده بود و درخواست پناهندگی داده بود٬ با پیمان که صحبت میکردم فهمیدم یک مرد تا چه اندازه ممکنه خورد بشه و مورد ظلم قرار بگیره اما اگر هدف داشته باشه هرگز تسلیم نمیشه٬ سرگذشت پیمان در نوع خودش خیلی متاثر کننده بود و به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد٬ در طی صحبت هایی که با پیمان داشتم٬ پيمان به نوع خروج از ايران اشاره كرد و متذكر شد كه زمان خروج از ايران با عده ي زيادي اتباع افغان و عراقي در بين مرز ايران و تركيه آشنا و روبرو شده كه در ميان اونها تعداد چهارده الي ۱۶ نفر ايراني هم بودند كه از اين تعداد ۵ نفر زن و دختر جوان هم همراه اونها بودن٬ بعد از اتمام مصاحبه با پيمان از طريق يكي از دوستان قديمي كه با UNHCR كار ميكنه با مسئولين دفتر مذكور در وان و تركيه تماس گرفتم٬ جالب اينجاست كه اولن از دادن هر نوع اطلاعاتي كه بتونه كمك كنه تا اين افراد رو پيدا كنيم دريغ كردن و دومن منكر خبري شدند كه ما از طريق پيمان فهميده بوديم و جالب تر از همه اينكه مسئول UNHCR شهر وان تركيه تهديد كرد كه اگه به وجود اين قضيه اصرار كنيم از ما شكايت ميكنه!

به هر بدبحتي ممكن كه بشه تصور كرد و با كمك پيمان تونستيم ردپايي از قاچاقچيان انسان در مرزهاي شمالغربي ايران با تركيه پيدا كنيم كه از يه مسير قاچاق سوخت٬ به تركيه و از اونجا به اروپا انسان قاچاق ميكردن٬ با يكي از دوستام تصميم گرفتيم براي پيدا كردن اشخاصي كه پيمان باهاشون برخورد داشته بود به تركيه بريم شايد بتونيم آدرسي چيزي پيدا كنيم...

با خرج كردن يه مقدار پول و نقش بازي كردن براي رفتن به ايران به صورت قاچاق تونستيم ارتباط هايي با عوامل قاچاق انسان از ايران به اروپا پيدا كنيم٬ از استانبول به وان رفتيم و از وان به يكي از روستاهاي تركيه كه نزديك مرز ايران قرار داشت حركت كرديم٬ فقط خدا ميدونه كه تو اين مسير چي ديدم و چطور شاهد انتقال افاغنه و عراقي ها يي بودم كه براي رسيدن به زندگي بهتر و امن تر چه مصيبت ها و حقارت ها و سختي هايي رو تحمل ميكردن..

به روستاي مورد نظر كه رسيديم همونطور كه پيمان شرح داده بود با صحنه هاي فوق العاده دردناك و عجيبي روبرو شديم كه شرح اونا فقط موجب آزار خواننده ميشه و به همين دليل براي كوتاه كردن اين پست و نرنجوندن خاطر مخاطب از توصيف اون مطالب صرف نظر ميكنم٬ در روستاي تركيه پيدا كردن مكان ايراني ها كار سختي نبود مخصوصن اشخاصي كه براي ادامه ي مسير پول هم نداشتن و مورد معامله ي قاچاقچيان آدم قرار ميگرفتن٬ خانم (م.عباسي) بيست و يك ساله و زيبا كه از چهرش درد و اندوه ميباريد از همين افراد بود٬ خيلي خلاصه ميگم انتقال (م.عباسي) از اون روستاي لعنتي به شهر وان همونقدر سخت بود كه آوردن خورشيد به زمين سخته.. فقط خدا ميدونه كه با چه زحمت و چه عذابي (م. عباسي) از روستا به وان و از اونجا به استانبول رسيد٬ كار تقريبن غير ممكني بود اما خيلي ها كمك كردن تا انجام بشه و خوشبختانه انجام شد٬ بعد از انتقال  اين خانم به استانبول٬ م.عباسي سريعن تحت نظر پزشك قرار گرفت٬ با پزشك خانم عباسي كه حرف زدم تازه فهميدم كه اين دختر چطور مورد آزار و اذيت جسني قرار گرفته... از تجاوز جنسي بگيريد تا سوزوندن بدن و اندام اين خانم بيست و يك ساله با سيگار و شعله فندك٬ از جابه جايي رحم و پارگي رحم تصور كنيد تا خونريزي داخلي و پارگي مقعد٬ از شكستگي استخوانهاي انگشتان پاي راست تا شكستگي كتف و ترك برداشتن دنده هاي ۳ و ۴ سمت چپ،از شلاق و مشت و لگد بگيريد تا كشيدن ناخنهاي پاي چپ و قطع كردن نوك هر دو سينه به وسیله ی ناخنگیر..

 

Photo by Mohsen Mirzada

شرايط جسمي (م.عباسي) كه بهتر شد سعي كردم تا حدي كه باعث آزارش نشم باهاش صحبت كنم و از آثار جراحت تا حد ممكن عكس بگيرم٬ اگر با چشمهاي خودم بدن خانم عباسي و جراخات وارده رو نميديدم هيچوقت نميتونستم باور كنم كه انسان تا چه اندازه ميتونه وحشي و خون آشام باشه٬ البته نبايد اين نكته رو جا بندازم كه ماهيت رژيم كثيف حاكم سالهاست كه براي من مشخص شده و من در توحش اين قوم لجن شك ندارم..

م. عباسي در ۲۵ خرداد دستگير ميشه و از اونجا به مكان نامعلومي منتقل ميشه٬ در ابتدا فقط مورد آزار جسمي و ضرب و شتم قرار ميگيره تا زماني كه براي اولين بار از مكاني كه مورد بازداشت بوده به جايي انتقال پيدا ميكنه كه براي بار اول بهش تجاوز جنسي ميشه٬ شخص خانم عباسي شديدن تاكيد ميكنه كه فردي كه براي اولين بار اون رو مورد تجاوز قرار داده از افراد سرشناس روحاني هست كه تصوير و سخنراني هاي اون رو گاهن از تلويزيون ملي ايران ميديده! بعد از اون تجاوز هاي جنسي شدت ميگيره و به حدي ميرسه كه دست جمعي (چهار و پنج نفره) به ايشون تجاوز ميكنن٬ طبق معاينات دكتر و ناظر حقوق بشر Human rights جابه جايي و پارگي رحم خانم عباسي در همين مقطع زماني به وقوع پيوسته٬ بعد از تجاوز هاي فردي و دسته جمعي به خانوم عباسي ايشون رو در هر بازجويي مورد شكنجه با آتيش سيگار و فندك قرار ميدن و به گفته ي خود حانم عباسي٬با انگشتان دست فرد بازجو و باطوم مقعد فرد مذكور به شدت دچار آسيب ديدگي داخلی٬ پارگی و جراحت ميشه٬ بعد از گذشت ۲ ماه شكنجه و بعد از مجروح شدن حانوم عباسي ايشون به مكان ديگري منتقل ميشن كه از شكنجه هاي جسمي خبري نبوده و در اون موقعيت زماني و مكاني شخص خانم عباسي براي ابراز توبه و ندامت و پشيماني و اعتراف به اين نكته كه از بيگانگان براي شركت در تظاهرات مردمي در حوادث بعد از انتصابات پول دريافت كرده٬ تحت فشار روحي قرار ميگيره٬  خانم عباسي براي رهايي از وضعيت موجود اقدام به انجام درخواست شخص بازجو كه حتي صورتش رو هم نديده بود میکنه  به اين اميد كه با انجام اين كار رها بشه و اين كابوس وحشتناك به انجام برسه..

 

Photo by Mohsen Mirzada

 

بعد از ابراز ندامت و پشيماني و اعتراف به دريافت بودجه از عوامل خارجي از جانب خانم عباسي ايشون به شدت مورد ضرب و شتم قرار ميگيرن و به همراه عده اي از دستگيرشدگان حوادث بعد از انتصابات به اطراف ورامين منتقل ميشن٬ در اونجا عده اي لباس شخصي كه خانم عباسي به دليل ضعف شديد جسماني و جراحات وارده به همراه خونريزي داخلي قادر به تشخيص چهره ي اونها نبوده مورد شليك گلوله قرار ميگيرن٬ ايشون با شنيدن صداي اولين گلوله به زمين مي افتن و بعد از اون چيزي رو به خاطر نمياره تا وقتي كه به هوش مياد و ميبينه كه تمام افراد همراه اون در خون غرق شدن٬ با شوك شديدي كه از ديدن اين صحنه به ايشون وارد ميشه و ترس از برگشتن كساني كه اين اشخاص رو مورد شليك گلوله قرار دادن با ناتواني و استرس شديد سعي ميكنه تا از اون مكان دور بشه٬ خانم عباسي به ياد نمياره كه چند دفعه بيهوش شده و به هوش آمده تا به جاده رسيده...

 

Photo by Cristina Roy

 

پ.ن

 

ترجيحن با شرايط كنوني خانم (م.عباسي) از اين پا فراتر نزاشتم و اميدوارم تا اوضاع روحي ايشون بهبود پيدا كنه تا بتونم بيشتر روي اين كيس كار كنم و از شرايط نامساعد ايشون مدارك مستجلي براي تشكيل پرونده عليه آقاي ديكتاتور ارائه بدم٬ خانم عباسي با كمك دوستان با وجدان و انساندوست در شرايط مساعدي قرار دارن و تا بهبود كامل تحت نظر پزشكي و امنيتي هستن.

تمام مدارك و شواهد به دست اومده صداقت گفته هاي خانم عباسي رو تائيد ميكنه و من و همكارانم به درستي بيانات خانم عباسي با استناد به شواهد و قرائن پزشكي و فني ايمان داريم.

خانم عباسي از شرايط انتخاب داشتن حق وكيل و ادعاي غرامت و طرح شكواييه عليه نظام جمهوري اسلامي برخوردار هستند.

از وكلاي شناخته شده كه در طي ساليان اخير در به انجام رساندن پرونده هاي مشابه تجربه دارند٬ براي مشاركت در تشكيل پرونده عليه عوامل مسبب حوادثي از اين قبيل و براي دفاع از خانم (م.عباسي) رسمن دعوت به همكاري ميكنم

از دوستاني كه اين پست را خواندند تقاضا ميكنم براي اطلاع رساني لينك اين پست را در اختيار ديگر دوستان وبلاگ نويس و فعالان حقوق بشر قرار دهند

پيوست رونوشت متن انگيليسي گزارش خانم (م.عباسي) به تمامي دفاتر حقوقي سازمان ملل متحد و ديدبان حقوق بشر  Human rights ارسال شده است.

هرچی دلت میخواد اسم این پست رو بزار٬ نمیدونم باید چه اسمی برای این پست میزاشتم؟ بعد از اینکه در جریان اتفاقاتی که برای این دختر رخ داده قرار گرفتم و باهاش مصاحبه کردم تو حال خودم نیستم٬ به شدت عصبی شدم٬ دلم میخواد بدترین الفاظ و فحش هایی رو که میتونم در مقابل این جنایتکارها به زبون بیارم اما هرچی به اینا گفت بازم کمه... واقعن نمیدونم چه اسمی میشه روی این حرومزاده های تاریخ گذاشت؟ واقعن چطور میشه این کثافت ها رو خطاب کرد؟ چه اسمی میشه روی این اعمال ننگین گذاشت؟!

با رضایت و موافقت و انتخاب  خانم  (م.عباسی) تعدادی اندک از عکسهایی که جراحات وارده به بدن (دستها) ایشان را منعکس میکند در وبلاگ قرار دادم و از قرار دادن عکسهای بیشتر از جراحات وارده به بدن خانم عباسی به دلیل شدت حجم میزان جراحات و احتمال منقلب شدن حال مخاطب از دیدن عکسها و جراحات وارده به تمامی اندام های فرد نامبرده ٬ از قرار دادن عکسهای بیشتر در وبلاگ پاییز بلند امتناع کردم و این امر نیز با خواست و موافقت خانم  (م. عباسی)  صورت گرفت . لازم به یاداوری می باشد که عکس ها همه واقعی هستند و با رضایت خانم (م.عباسی) به وسیله خودم و کریستینا روی  (Cristina Roy) گرفته و تهیه شده و کپی تمامی عکسهای تهیه شده هم به درخواست خودم  و رضایت خانم (م.عباسی) در اختیار سازمان دیدبان حقوق بشر قرار  گرفت.

با بهبود  وضعیت جسمی و به خصوص بهبود اوضاع روحی و روانی خانم  (م.عباسی ) و اتمام گزارش رسمی در ارتباط با خانم  (م.عباسی ) و اتفاقاتی که در جریان حوادث پس از انتصابات دهمین دوره ریاست جمهوری ٬ برای ایشان رخ داده٬ در اولین فرصت ممکن و در جریان روند شکل گیری پرونده و اقدامات انجام شده و در حال انجام برای خانم (م.عباسی) ٬ از طریق وبلاگ پاییز بلند و رسانه های سالم  (جمعی) شما رو در جریان تمام اتفاقت و جزئیات قرار میدم.

 

پاییز بلند

21 Nov 2009 توسط پاييــز بلنـد |

آکیتانئوس

 

 

اندیشه ام آبستن سکوت نگاهی است


که در امتداد وحشی ساعت ها


پاییز را فریاد می زند


و شب


آرام و سرد


در سیگار به ته رسیده مردی


خاموش می شود


در این آزاد راه نا گزیر


گناه نابخشودنی ایست که


کسی به دنبال تنهایی خود نمی آید


و شب


خیال آلود و موحش


در سیگار به ته رسیده مردی

 
..زیر خاکستر فصلها، مدفون میشود

 

پاییز بلند

-- 

پ.ن

 

۱) گناه نابخشودنی ایست که ٬کسی به دنبال تنهایی خود نمی آید! دارم خودمو تنبیه میکنم٬ باید این کارو به بهترین نحو ممکن انجام بدم..

۲) آکیتا نئوس اسم نمایشنامه ایه که دیشب خوندنشو تمام کردم و از اینکه چنین نمایشنامه ی زیبایی خوندم خیلی لذت بردم٬ فقط نمیدونم معنای این کلمه چی هست!

۳) هرکی فهمید رایطه ی بین عکس و این پست چیه؟ به جون خودم سر کاری نیست٬ حتمن یه رابطه ای بین این عکس با پست آکیتانئوس بوده و هست که من این عکس رو برای این پست انتخاب کردم

۴) عکسهایی که برای قرار دادن در وبلاگ پاییز بلند استفاده میشه با دقت و اهمیت خاصی انتخاب میشن! جهت اطلاع

۵) خیلی وقته که پست کرگدن رو نوشتم اما حالا که تو فایل هامو میگردم پیداش نمیکنم٬ اما مطمئن هستم که یه جایی ذخیره٬ ثبت یا Save  کردم٬ امروز میگردم ٬ پیداش میکنم و میزارمش تو وبلاگ

۶) چند شبه که خوابهای آشفته می بینم و نصف شب از خواب میپرم٬ فقط هم یه خواب میبینم٬ خواب میبینم یه نفر با گریه و التماس دستاشو به طرف من بلند میکنه٬ تو یه دستش یه ماهی هست و تو یه دست دیگش یه گل سرخ٬ صورتش دیده نمیشه٬ بهم میگه تورو خدا اینارو بگیر محسن٬ نذار این ماهی بمیره٬ نذار این گل پژمرده بشه٬ صداش میلرزه٬ دستاشو که میگیرم از سردی دستاش از خواب میپرم و دیگه نمیتونم بخوابم ...

۷) این روزا حالم بد جور از شنیدن کلمه ی دموکراسی به هم میخوره!  از طعم اين دموكراسي كه من رو مجبور به انتخاب از روي يه منوي از پيش تعيين شده  ي بي مزه ميكنه،چندشم مي شه و موهاي بدنم درد ميگره و سرم گيج ميره و ذهنم دچار دل پيچه ميشه.سرگيجه اي كه از نوك انگشت تشهد پاي راستم آغاز مي شه و تا ستون مهره هايم  يك نفس ميدوئه و سپس بدون توقف به تارهاي عصبي مي ره و هيپو تالاموس مغزم را مثل عقب افتاده هايي كه از گرسنگي و سوء تغضيه رنج مي برن، گاز میگیره و چنان با اسباب اثاثيه نيم كره شرقي مغزم ور ميره كه آتش جنگ با همه ي دامنه هايش در نيم كره غربي كودتا به پا ميكنه و پس از يك حالت تحوع عظيم به صلحي ناپايدار و اونم از نوع نامتداولش میرسه٬ باید تو برنامه های زندگیم یه سری تغییرات جوی پر فشار ایجاد کنم٬ این حالت صلح ناپایدار مثل مردن از ترس زلزله ی ۱۲ ریشتری قبل از پس لرزه هاست!

10 Nov 2009 توسط پاييــز بلنـد |

یک جمله ی عالی

 

 

کی میدونه این جمله ی زیبا و پر معنا رو کی گفته؟ من که از خوندنش لذت بردم و کلی با این جمله حال کردم٬ امیدوارم شما هم از این جمله ی عالی لذت ببرید  و ...

دیگه خودتون میدونید...

 

آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز

آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز

آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز

آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز

 

 

پ.ن

۱) چهار دفعه این جمله رو تکرار کردم که تو مغزت فرو بره که باید زندگی رو ساخت نه اینگه با زندگی ساخت٬ فهمیدی؟!

۲) اصولن عاشق شخصیت هایی هستم گه نه به خدا باج میدن٬ نه تسلیم سرنوشت میشن و نه به زندگی وا میدن...

۳) تو چی؟ از کدوم قماش هستی؟!

 

3 Nov 2009 توسط پاييــز بلنـد |

خان به سلامت باد, چنین رواین کنند که...

 

درود و سلام و تحيت وصلوات ايزدي برساحت مقدس حضرت همایونی٬ عالیجناب نصرالله خان و اصحاب و اتباع و ياران و اشياع ایشان ، درودي که امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد ، نسيم آن خاک از کلبه برآرد ، ان الله و ملائکته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما

عالیجناب ٬ نصرالله خان! کامنتت را خواندم و بیش از هر چیز پاراگراف اول ذهنم را درگیر کرد... حضرت خان حال که چنین نگاشته اید رخصت فرمائید تا خاطره ای از تماشای فیلم زیبایی را برایتان ن نقل نمایم٬ بسا که نقل اتفاق باعث شادی خاطر مبارک و تامل دوباره ی حضرت خان گردد!

چندی پیش فیلمی عبرت آموز تماشا نمودیم به نام (شک) بسی زیبا و تامل انگیز!

فيلم«شک» شايد بيش از آن که در مورد ترديد و دو دلي روایت می نمود٬ درباره تهمت زدن و شايعه پراکني سخن می راند و زندگی مصور می داشت. درباره بدگويي و پشت سر حرف زدن بود. درباره بد انديشيدن درمورد ديگران و در يک کلام غيبت کردن. آنچه در «شک» ايجاد مصيبت مي کرد همين زير پا گذاشتن اخلاقيات بود. اين قدر ساده فکر کردن درمورد شخصيت انسان ها و اينقدر راحت با آبروي ديگران بازي کردن. داستان «شک»، داستان سست شدن و از هم گسيختن رابطه هائیست که برای تداومشان در یک مسیر یکطرفه٬ تنها یک شخص عرق جبین می ریزد و دیگری تردید می کند٬ تنها یک شخص می سازد و دیگری به سان آسودگی جرعه ای نوشیدن آب گوارا  ویران می کند و این عمل تا زمانی انجام میگیرد که نفسی ببرد و دمی نبرآید از فرط خستگی و ماندگی برای نگه داشتن یک رابطه ی نصفه و نیمه و آلوده به شک و تردید٬ حتي اگر پايه اين روابط در محيطي به ظاهر سنتي و مذهبي بنيان گذاشته شده باشد٬ عاقبتی نیک نخواهد داشت! جسارتن اجازه فرمائید تا از شما بپرسم: به ذن حضرت خان آنکه نفسش خواهد برید کدام است؟ آن که میکارد و سنگ خارا شخم می زند یا آنکه ویران میکند و شک روا می دارد؟!

سکانسي در فيلم«شک» وجود دارد حضرت خان که شايد تمام آنچه درمورد اين فيلم بتوان گفت را با استفاده مناسب و خلاقانه از ديالوگ و تصوير بيان مي کند. اين سکانس در ميانه هاي اثر قرار دارد و در صحن اصلي کليسا اتفاق مي افتد و هر سه شخصيت اصلي فيلم هم در آن حضور دارند. پدر فيلين (فيليپ سيمور هافمن) در حال موعظه جمع زيادي از مردمي است که در مراسمی مذهبي شرکت کرده اند. او داستاني کوتاه را نقل مي کند که از هرجهت مي تواند روشنگر تماشاگر اين اثر باشد.چرا که حقيقت موجود در داستان را که ممکن است توسط شخصيت خواهر الويسيوس(مريل استريپ) به واقعيتي منحرف کننده تبديل شود آشکار مي کند. داستان او درباره زني است که پيش دوستش از مردي که مي شناخته بدگويي مي کند و به او شکاک است. ولي زن همان شب خوابی مي بيند. او در رويا دست بزرگي را مي بيند که از بالا به او اشاره مي کند. ناگهان احساس گناه در او پديد مي آيد و روز بعد براي اعتراف به نزد کشيش مي رود.او پیش کشيش اعتراف مي کند و از وي مي پرسد که آيا بدگويي و شکاکی و تردید گناه است؟ و اينکه دست خداوند به او اشاره کرده است٬ چه منظوری داشته؟! و بايد از کشيش طلب آمرزش کند؟ و در نهايت اينکه کار اشتباهي کرده است يا نه؟ پاسخ کشيش به او آري است و او را نادان خطاب مي کند و به وي مي گويد که تو گواهي غلط عليه همسايه ات دادي و در شک و بدگمانی به وی سهیم گشتی و با نام نيکش بازي کردي و بايد از صميم قلب شرمنده باشي. پس زن اقرار به اشتباه و طلب آمرزش می کند. اما کشيش به او می گوید که عجله نکند به خانه برود و بالشتکي را در بالاي بام خانه اش با چاقو پاره کند و سپس نزد او برگردد. زن اين کار را همان گونه که کشيش گفته بود انجام می دهد و پيش او برمی گردد.کشيش از او می پرسد که آيا بالش را با چاقو پاره کرد؟ جواب زن مثبت است. کشيش در باره نتيجه اش می پرسد و زن جواب می دهد که پرها همه جا پخش شده است. کشيش به او می گوید برود و همه پر هايي را که باد برده جمع کند. زن به امکان ناپذير بودن اين کار اشاره می کند و کشيش قاطعانه پاسخ می دهد که بدگويي بسان همان پرهای رها شده در هواست...

حضرت خان توجه فرمایند که مي توان «شک»  را ديد و بعد از آن کلي نتيجه اخلاقي مرتبط و غير مرتبط با موضوع داستان گرفت ٬ اما آنچه خود فيلم به ما مي دهد شايد يادآوري چندباره پرواز انبوه پرهاي منتشر شده از بالشتکي باشد که پدر فلين در دومين موعظه اش بدان اشاره کرده بود و تفکر دراین باره که چهره افسرده و گريه هاي پاياني خواهر الويسيوس بهترين مدرک در اثبات ناتواني اش در جمع کردن آن هاست....

نتیجه؟!

--

خان به سلامت بادا٬ فرموده بودید آدرس پست الکترونیمان را برایتان مکتوب نمائیم٬ به دیده ی منت امر حضرت عالی را به جا آوردیم و به دستور حضرت همایونی سه آدرس ایمیل از خودمان که پاییز باشیم آنهم بلند مکتوب و ثبت نمودیم٬ امید آن میرود  که حضرت خان سطوری بنگارند و دلی شاد کنند

m.gharib.azad@gmail.com

mirzadam@aol.com

wet_paint_baby@yahoo.com

 

17 Oct 2009 توسط پاييــز بلنـد |

از حسن به حسن یه یمن روز حسن!

 

 

سلام حسن!

عجیبه، نه؟ این اولین بار تو عمرمه که نگفتم دروووووووووووود حسن، مخصوصن از وقتی که فهمیدم درووووود خیلی اصیل تره از سلام حسن! حسن میدونی حسن؟ امروز 16 اکتبره، یعنی 24 مهر حسن، تازه فهمیدم که 24 مهره حسن... چار پنچ روزه که بد جور مریضم حسن، خوب میدونم حسن، تو میگی به جهنم که مریضی حسن! مریضم که مریضم حسن واسه این دارم تایپ نمیکنم، ولی پست میزارم حسن، فقط امروز قرصامو نخوردم حسن، زنجیرامم نبستم حسن از همه مهمتر اینکه باید یه آنتی بیوتیک قوی هم از طریق تجاوز جنسی وارد بدنم میکردن حسن که نزاشتم بکننم خوب حسن. حسن، اصن حوصله تزریق و این مسخره بازی هارو هم ندارم امروز حسن، واسه همین دمای بدنم با سرعت نور بر هزارم ثانیه و قدرت 108 هزار اسب بخار رفت روی 40 درجه حسن، خوب بازم به جهنم اصن! حسن میدونی چی شد ؟ دلم هوس ویسکی کرد یه مرتبه، رفتم سر یخچال یادم اومد که خیلی وقته ویسکی تو خونه نگه نمیدارم حسن یه مرتبه خندم گرفت یاد حرف حاج آقا افتادم حسن، هه هه! به من میگفت دائم الخمر حسن، اونم فقط به خاطر اینکه یه عکس از ناهار خوردنم تو یه رستوران روسی رو که رو میز ناهارم هم یه لیوان گنده بییر بود رو گذاشته بودم تو سایت و حاجی کاملن اتفاقی و حساب شده یا شایدم حساب شده و کاملن  اتفاقی رویت الشمس فی الیوم الحساب نموده بودند و فتوایی دادند در حد مفتیح اعظم الازهر سرزمین فراعنه! حسن میدونی اصن؟ حاج آقا خیلی خوب بود اما قضاوتهاش منو به یاد قاضی سعید مرتضوی میندازه حسن...! بگذریم حسن، نمیخوام برگردم به گذشته اصن! حسن آخه تو از سیاست چی میفهمی حسن؟ حسن ویسکی نداشتم، بییر هم نداشتم حتی Red wine هم نداشتم حسن، با لوپ گلمنگلی و دماغ آویزون زدم بیرون حسن تا عطش ویسکی رو با طعم شکستن توبه بشکنم حسن، توبه استغفرالله و اتوبه علیه به اشد المجازات تا فیها خالدون راه رفتم ، نه! دویدمو دویدم تا به باری رسیدم، خاتون که نبود حسن، مادر فولاد زره بود لامثب... اُورد دادم، ننه فولاد زره با خشانت و یه لبخند مسموم چش بازار و درآورد و خیر سرش یه گیلاس هول داد جولوم، اونم نصفه نیمه و پر یخ... من که شبیه دختر دهاتی های دهکده ی جهانی بودمو کبریتامم هنوز نفروخته بودم یواش داد زدم:

  Hey Mom, please give me big one, like a bottle, big and strong

 

 

وقتی کسی به حرفم توجه نکرد فهمیدم از بس بلند داد زدم هیشکی صدامو نشنیده حسن، حتی خودم، چه برسه به نن جون فولاد زره که سرش بد جور شلوغ بود حسن، حسن زدم به سیم آخر ، ریتمو گرفتم تا جیغ نوتاش در بیاد جواب داد و با چند پوند اضافه و یه شیش و هشت تنگش، بهترینشو با یه لبخند برشته دادن بهم، قبل از اینکه از بار بیام بیرون از ننه ی فولاد زره پرسیدم امروز چندومه مادام؟ بی معطلی گفت  16 اکتبر، بُویی!

16 اکتبر حسن! رسیدم خونه ، آخ که سگ مستی چه حالی میده حسن، خر خوری ایرانی، آخرشه به مولا، اونم تو تب و تاب حسن، خودم میریزم، خودم سلامتی میدم، خودم میخورم حسن، داغ داغم، خود آتیشم م م م م ، آتیشششششش. آتیش داری داداش؟ آخ که وقتی لاایک باشی اما نمازاتو بدون یه رکعت قضا به جا بیاری و از ته دل دعا کنی چه حالی میده! بعدشم جرمتو کامل کنی و یه سیگارم روش در بدی! مخصوصن با این اوضاع و احوال جهانی که لوزهاتم در حد المپیک حیوانات ورم کرده باشه، اَهو اَهو اَهوووووووووووو، میشه استارت پیکان 57 مدل جوانان به رنگ زرد قناری که موتورش بد جور جواب کرده، دود سیگار که تو گلوم میشکنه سرفه پشت سرفه میادو این آهن قراضه استارت نمیخوره و هی رد میکنه، لامثب روشن شدنی نیست که نیست، اَهوو اَهووو اَهوووووووووووووووووووو! حسن میدونی اصن وقتی میخورم و پشت بندش یه سوخت گیری اتمی با اورانیوم غنی شده میکنم اونم با غلظت 8 نیکوتین چی میشه؟ باید تجربه کنی تا بفهمی حسن، الان اگه بودی احتمالن به خاطر این جسارتی که کردم با چنگال میزدی تو چشم حسن، پوخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ! مث اون روز که دوتایی با یه مهمون اضافه رفتیم هانی ناهار بخوریم٬ یادته؟! نشون به اون نشونی که من همه ی زیتون پرورده های تو رو هم خوردم٬ پوخ خ خ خ خ خ خ خ! 

بی خیال حسن، حسن دخترمو تازگیا دیدی؟ شرط میبندم نه حسن، ندیدیش! قربونش برم ، قد کشیده، جیگری شده واسه خودش، شده خانوم، ناناز، نفس! اما هنوز اخماش باز نشده حسن، ولی همچنان عاشق لباشکه٬ حسن من عاشق دخترمم، خیلی دوسش دارم حسن، نمیدونم برای موندن تو این دنیا چقدر وقت داره اما به این مساله اهمیت نمیدم٬ حاضرم به قیمت جونم بهای لبخندشو بدم٬ تو چقدر برای یه لبخند این فرشته ی کوچولو پرداخت کردی حسن؟! راستی میدونی مرغ توفان هم بارو بندیلشو بسته و منتقل شده حسن؟! بگذریم حسن اومدیم چی بگیم چی شد؟! حسن میدونی اصن امروز چه روزی حسن؟ 16 اکتبر...

امروز 16 اکتبر 2009 برابر با 24 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی میباشد، همه ی اینا رو گفتم که بهت بگم حسن تولدت مبارک حسن! پارتی یه نفرست حسن اما پر رونق! حسن دلم پُره اما من ازت کینه ندارم حسن، قضاوت های قاضی مرتضوی رو هم فراموش کردم مث حکمیت های یه نفرت و صدور احکام رادیکالیت رو با اعدام اضافه و طنابِ کشی ، یادته بدون حضور متهم در جایگاه و بدون دادن حق دفاعیه به متهم، حکم صادر کردی در حد تیم شیرجه بانوانِ طالبان، حسن؟ اما من خودمو له کردم حسن، قاضی مرتضوی حتی به خودشون زحمت ندادن تا دم در خونه تشریف بیارن پایین! بی خیال حسن، تو از سیاست چی میفهمی حسن؟ خوب منم نمیفهمم اما چوبشو خوردم حسن، آخ اگه شیخ مهتی ابن احمد به جایی می رسید... شیخ الشیوخ همه چیزو میدونه حسن!

شیخ قول مساعد داده بود همه چیزو روبه راه کنه و به تاراج رفته ها و به تاراج برده شده ها رو بهم برگردونه تازه میخواست همون گوشه موشه ها یه جاهایی کنارش بمونم و نگهم داره، شیخ مهتی مرامش لوتی گری بود، اگه شیخ میشد راس الهرم یا حتی زیر دست رئیس الرئسا ی حاکم بر راس الهرم، منم میشدم حاج آقا خویش حسن، اما نه شیخ، شیخ شد و نه من خویش حسن، از سیاست هم فقط بازی خوردنشو تجربه کردم و تو هم که دست به نقد د د د د د! یا این حسن یا اون حسن؟! حسن اصن! اینا رو بزار به حساب مستی و راستی، بی خیال حسن، زمان میگذره، اصن به قول شیرن سخن مهد تمدن:

 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم، حسن

بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم؟ حسن

حسن، سخن درست بگویم نتوانم دید

حریفان می خورند و من نظاره کنم، حسن؟!

خلاصه اینکه اگر از هفت دولت آزادم و به دین اعدام و تحقیر و تذویر و خشانت و سرکوب نه تن دادمو نه تن در میدهم، باکره مانده ام حسن، به خود میبالم، اگر چنین است کافری، به کفر مسلمم، اگر چننین است دین تو، به اسلام تو تن در نمیدهم اصن! نه این اسلام حسن، به مسیحت مسمومشم تن ندادم که مورد خشم و عتاب قرار گرفتم حسن، من مروج دین خودمم حسن، من افتخار میکنم که یه مسلمان مسیحی یهودی زرتشت بوداییه انسان پرستم...

حسن تولدت مبارک، زیبایی گلها رو برای زیبایی های زندگیت میخوام و عمر کوتاه گلها رو برای غمهات! شاد باشی و بر قرار حسن، تولدت مبارک حسن.

میدونی هنوز عاشق این ضرب المثلم:

Time will sort everything, Hasan

 

cheers

 

Happy birthday to you hasan

Happy birthday you look the same,
A few wrinkles, nothing to shame.
We all lose our external beauty,
Growing internally is our duty.

Happy birthday you look the same,
Time is flying by, who should we blame?
Aging can’t be all that bad,
More experiences, you get to add.

Happy birthday you look the same,
From a distance, I see your flame.
As I look and see your eyes,
Sharp as ever; calm and wise.

 پ.ن

۱) امروز تولد الهامه

۲) حسن... ماجرایی داره برای خودش شنیدنی! مربوط میشه به محاورات سایت  Goodtree.com خیلی وقته که اکونتمو تو اون سایت حذف کردم٬ بیشتر از یک ساله

۳) رابطه من با الهام پارسال تموم شد و هیچ رابطه ای باهاش ندارم و الهامم خیلی دس به نقد و سریع السیر در ایکی ثانیه ازدواج کرد٬ اما این دلیل نمیشه که روز تولدش رو بهش تبریک نگم و براش آرزوی خوشبختی نکنم٬ به هر حال یه روز تو زندگیم بوده و حضورش قابل انکار نیست.لطفن سریع موضع گیری و پیش داوری نکنید که محسن تو هنوز بهش فکر میکنی و ذهنت درگیرشه و از این حرفای ... خواهشن به این شیوه قضاوت نکنید ( تاکید مواکد به خواص) اشخاص رو میشه فراموش کرد اما اشتباهات  شخصی رو هرگز٬ گذشته بستره ی ساختمان آیندست٬ بستگی داره چطوری معماریش کنیم؟!!! اینو که قبول دارین انشا الله؟

۴) من از هیچ شخصی کینه به دل ندارم و هیچ وقت هم آدم کینه ای نبودم

۵) من به زمان ایمان دارم٬ زمان همه چیز رو حل میکنه٬ زمان همه چیز رو مرتب میکنه و زمان مشخص کننده ی اتفاقات و حکمت اونهاست بی شک!

۶) گلوم خیلی درد میکنه٬ خوب غلط میکنی وقتی لوزه هات ورم کرده ویسکی میخوری و روشم سیگار میکشی احمق نادون تهی مغز

۷) امروز روز جالبی بود

۸) کی یه کتاب خوب بهم معرفی میکنه٬ دلم میخواد یا یه رمان ناب بخونم یا یه نمایشنامه ی منحصر به فرد٬  از اونایی که مث آب گوارا تو اوج تشنگین! کی چی پیشنهاد میده٬ لطفن؟

۹) الان رو هوام ولی زمین تحت امپراطوری منه٬ کی منکر وسعت قلمروی اراده ی ذهن انسانهاست؟!

۱۰)  I love this song : Hey you (by pinck floyd) realy i love it

 

16 Oct 2009 توسط پاييــز بلنـد |

آنماگادون!

 

 

از بهیموت به ابرمرد

نام های یکجا

در واقع منم،

و این تاب

در مجموع همان.

از ابلیس به عیسی

به باکوس

عزراییل و یهودا،

نام های نهایت

نام های برگشت.

گرگ بیابان هم که باشی

آفرودیت

خلع سلاح ات می کند،

و از عشق

به شوکران

تاب می خوری ،

همیشه همان .

نام های تقدس

نام های نفرین

در واقع همان .

و این تاب

که به ماگریت می رسد

تابلویی از ابر ، پس زمینه ای ابری

که باران میخورد از لبالب

تا انتهای عطش...

 

پاییز بلند

پ.ن

۱) شرمنده ی محسن و حمید و وحید و الهام تاتوره و همه دوستان و بلاگر ها و روزنامه نگاران و سیاست مداران و مظلومین و محبوسین و مستورین و بستگان و اقارب و همسایه ها و عابران و مردم شریف ایران و جهان هستم کللن!

۲) میدونم که خیلی بدهکارم٬ تعظیم در حد کوجیرو.

۳) برای کرگدن یه پست سفارشی و تخصصی میذارم و در هر فرصت کوتاهی که دس بده دارم تایپش میکنم... خدا میدونه که دلم برای این ابر کرگدن با قلبی از جنس ماورا٬ نقطه شده و از اینکه این روزا آسمون همیشه آبی دل گندش ابری شده٬ بغض میکنم و دلم میگیره به همین بهونه مث سگ سیگار میکشم٬ این لامثبو نمیشه ترک کرد٬ نه اینکه نشه٬ نمیخوام ترکش کنم٬ محسن اسی میکشه و منم کنت... محسن از ته قلبم از اعماق تک تک سلولهای بدنم و با تمام وجود آرزو میکنم مادر مریم ترین هرچه زودتر سلامتیشو به دست بیاره و هر دوتاتون دوباره شادو سر حال بشین٬ دلم لک زده مریم با همون چهره ی شاد و بشاشش بهم بگه جاسوس و منم بخندم و از اینکه بهم میگه جاسوس خودمو جر بدم..

۴) این پست رو همین جوری گذاشتم٬ نه اینکه همینجوریه همینجوری٬ دارم به زندگی شخصیم رنگ میپاشمو آینده رو در جهت تثبیت هدفمند تر میکنم البته به زودی٬ خبرشم بهتون میدم...

۵) تو یکی نیشتو ببند٬ آره با توام با خود خود خودت٬ عجب!

۶) چطوری؟! اینطوری؟ نه اونطوری.. همینطوری....

۷) خیلی دوستون دارم٬ هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۸) دعا کنین یکم سرم خلوت تر بشه بد جور دارم مثل اسب آبی کار میکنم به یه ریفرش اساسی نیازمندم..

۹) جای نصرالله خان و یکارمندانشجو همیشه در صحنه چقدر خالیه٬ جهت شادی روح ارواحنافدا و غافلگیری نصرالله خان در روز جشن عروسیش به همین زودیا٬ بلرزون سینه رو یاالله ه ه ه ه

۱۰) آنماگادون یعنی... مرگ برای میلاد در یک صبح پاییزی! اسم یه گیاه در جزایر کارائیب هم هست.

۱۱) عکس به پست آنماگدون هیچ ربطی نداره اما من عاشق این عکسم٬ عاشق این پسر شیطون با این دهن سه متریش و بادبادک جیگر و نفسش! یه جور حس نوستالژیک داره برام٬ یه حس خیلی دور تو گذشته های خونه ای که وسطش یه درخت نخل بزرگ داشت و دیواراش کاهگلی بود و بعد از ظهرا که بی بی حیاطو آب پاشی میکرد بوی آب و کاهگل دیواراش آدمو مست میکرد و مدهوش٬ بویی شبیه بوی کتابهای نوی داستان که مامان میخریدو واسم میخوند٬ شیبه بوی کاغذ رنگی هایی که من و ماریا باهاش بادبادک درست میکردیمو پزشو به هم میدادیم ٬ شبیه... شبیه خودش!

در جوابیه حضرت خان نوشت!

 

درووووووووووووووود بی کران بر حضرت خان

تصدقت!

کامنت خصوصی حضرت همایونی یه مانند شوکی ۱۰.۰۰۰ ولتی وجودمان را لرزاند و این اتفاق میمون و نادر مارا بسی شکفت زده و مسرور نمود.

پیرو کامنت کوتاه و خصوصی حضرت همایونی (جناب نصرالله خان) جسارتن عارضم که این بنده حقیر مکتوبی ایمیل مانند و یا سطوری الکترونیکی از جانب حضرت عالی ٬ در هیچکدام از صندوق های پست الکترونیکی ام  دریافت ننموده ام.

به حضرت خان اطمینان میدهم هر زمان که مکتوبی از جنابعالی دریافت نمایم٬ در هر حالت٬ زمان و مکان بلافاصله پاسخ دهم.

در انجام برای حضرت خان و بانوی گرامی ایشان آرزوی سلامت و طول عمر مینمایم.

من الله توفیق اجباری!

 

 

7 Oct 2009 توسط پاييــز بلنـد |

پاییز بلند

 

 

 

 

 

 وقتی كه می رفتی، بهار بود

تابستان كه نیامدی، پاییز شد

پاییز كه برنگشتی، پاییز ماند

 زمستان كه نبودی، پاییز 

 سوگوار شد...

تو را به دل پاییزی ات سوگند

 فصلها را به هم نریز ٬

عادت کرده ام به بلندای این فصل...

پاییز باش

پاییز

 

پاییز بلند 

 

 

28 Sep 2009 توسط پاييــز بلنـد |

در انتظار بیشتر از این باش، من پا پس نمیکشم!

دروووووووووووووووووووووووووووووووووود

چقدر تو حقیری! فکر میکنی با این حرفها و توهین ها کی از کوره در میره؟ اگه فکر کردی با این حرفای پوچ و اهانت های ناموسی من دست از نوشتن و انتقاد بر میدارم کاملن در اشتباهی، دلیلی نمیبینم که حقارت های شخصی و کمبودهای شخصییتی اجتماع بیمار و محدود تو و همفکران و هم سنگرانت مانع نوشتن و انعکاس حقیقت باشه اونم تو وبلاگ پاییز بلند! هرچه قدر بیشتر توهین کنید و ایمیل و کامنت بزارین من بیشتر خوشحال میشم، میدونی و میدونید چرا؟ به این دلیل که میتونم فشاری که بهتون وارد میشه رو ببینم و به ذلت شماها و امثال شماها قاه قاه بخندم و با افتخار و سربلندی سقوط حکومت فاسد شماها رو به تماشا بشینم، این لذتش از الفاظ رکیکی که تو در مورد من و خانواده ی من به کار میبری زیباتر و قشنگ تره... تو با حرفای مسخره و ضعف های شخصییتیت کوچکترین آسیبی به من نمیرسونی، ایدئولوژی فکری شماها کاملن فاسد و فاقد ارزشه ، من خیلی خوب میدونم که برای ادامه ی حیات کثیفتون از هیچ کاری دریغ نمیکنید، توهین، اهانت، فحاشی، تجاوز، شکنجه...اما من با انتقادات، تحلیل هام و نظراتم شماها رو بد جور آتیشی میکنم، مطمئن باش برای نوشتن انرژی بیشتری دارم و بهم دادی ( تشبیه ادبی) حتمن برای به روز کردن وبلاگم وقت بیشتری میزارم، اینو مطمئن باشید.
در ضمن من اگه مثل خودتون بخوام جواب بدم ،هیچ فرقی با تو و امثال تو نخواهم داشت، این تمایزیه که من و امثال من با تو و امثال تو داریم، چقدر این تفاوت تامل برانگیزه!

برای تو و امثال تو و خاندان تو و دوستان تو و رهبران تو، آرزو میکنم که هرگز حقیر نباشی و نباشین و برای تخلیه روانی بتونید با اجتماع اطرافت و مخالقین افکارتون مثل یه انسان کنار بیایین و اگر نمیتونید انسان باشید و انسانیت رو تجربه کنید، دودمانتون به دست مردم و ملت به باد بره و نامتون در زباله دان تاریخ متعفن باقی بمونه، همینطور که هست.


پ.ن

فحاشی و استفاده از الفاظ رکیک همیشه نشون دهنده ی ضعف فاحش و شخصیت حقیر و پست بوده...


پاییز بلند

24 Sep 2009 توسط پاييــز بلنـد |



I don't understand, thinking maybe I was dead
should i know what that means? no.
how i feel now:surprised, which means
my feelings for yo--- explain
if you know what starting from scratch means

----------------------------------------

نه در سرخ می سوزم ،

نه در آبی آرام می گيرم

تنها انار ِ سياه را

در ديدارآبی ، سرخ می خواهم

و دانه های پر راز و رمز شوق را، هم چنان سر به مُهر.

چه رنجی است سرخ بودن

در زيستن ِ آبی .

------------------------------------------------
ای باد!
به خود مپيچ
طوفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
پاییز "
ممنوع!
--------------------------------------
جاي من اي بد نيست
سقفش از خشم خدا پر اشكست
ابرها خون ميگريند
و زمينش خونيين تر
نان من نان جو ایست آغشته به درد
آب نوشيدنيم هم ,خون جگر...
راضيم از اين شر
راضيم از اين زجر..
راضيم از اين درد..
راضيم از اين غم...

-------------------------
I hold it true, what e'er befall;I feel it,when I sorrow most; "Ti's better To have"LOVE and lost; Than Never to have "LOVE and all ...

پاییز بلند

akharin_barge_paiz@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
میهمان پاییز (هادي ميرزاخواني)
روزگار ناخوش هومن آقا
وسعت تنهایی
نصرا...خان
شعر سوخته (ماهرخ )
اندر احوالات يكارمندانشجو (خاتون شهر بلاگ)
تاتوره یعنی تو...!
سوت دسته دار
تنگه ی مارو
پرواز تا اوج
موج احساس
عکسهای خبری ژورنالیستس به نام (آنه هولمز)
آنه هولمز بلاگ
انجمن شاعران مرده
تذکرة الخولیا
ستاره (س- ت- ا- ر- ه)
نیش،سکوت و خلوت
تنهایی غم و سکوت شب
قلب یخی
دوستي که خود بهترين بهانه است (سعید ربیعی)
دون خولیو دو لامارکی
مکث (زهرا باقری شاد)
گرگدنی با قلبی از جنس لطیف ماوراء
اردی بهشت
carcinoma insitu
نکروفوبیا ) ادامه ی افاضات یک گروگانگیر از نوع سوم
کلیمانجارو (Kilimanjaro)
Zdzislaw Beksinski gallery
مرکز فرهنگی مطبوعاتی آیینه (رضا دقتی)
Thruafghaneyes
ابری با زوایای مدرن (ابر چند ضلعی)
دکتر ناطق پور
تمام وجودم خیس باران است
خلوت دل من !
قاصدک بارونی
فوتو هایکو
غزل خونه (وحید باقر لو)
سید عباس چگوارا
روزهاى من ، افکارمن ، دل نوشته هایم (میمنت خاتون)
آخرین برگ پاییزی (محمد صادق)
سورمیلا ا ا ا ا ا ا
(چشمان باز،بسته) با نگار
قصّه و شعر
همراهان عرفان کیهانی (حلقه)
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme