تبليغاتX
آخرین برگ پایــــــــیز ...
آخرین برگ پایــــــــیز ...
الهام...
 ندای زیبای شب به خیرت را

هر شب

فرشتگان

برایم یه ارمغان می آورند

بالش مهتاب زیر سر داری

روکشی از ستاره بر تن...

آرام بخواب که فردا طلوع خورشید

تو را به زمین خواهد فرستاد الهام زندگی..

سوگند تا تو چشم بگشایی

یک فصل بهار خواهد شد...

 

((پائیز بلند))

 

|+|
نگارش شده توسط پاييــز بلنـد در 28 May 2008 و ساعت 6 PM
دگر هیج...
مرا تو سرزنش مکن فصل غم زده..

که سرنوشت سرزنش نمی شود

چرا که سرنوشت در سرشت حک شده

برای هستی در سرشت محک شده

به شعرها اشاره ام مکن

به باغ ها به برگ ها..

به رنگ زرد چهره ام

به فصل سرخ کهنه ام

به خنده ی تکیده ام

دگر اشاره ام مکن...

دگر مرا مران

بخوان...

بخوان به فصل سبز خویش

بخوان به فصل خنده ی لبت..

بخوان مرا

به مارهای بازویت بپیچ به بید پیکرم

دگر هیچ.

دگر هیچ..

دگر هیچ...

((پائیز بلند))

|+|
نگارش شده توسط پاييــز بلنـد در 28 May 2008 و ساعت 5 PM
مقدمه

عشق میوه ی زمان است

و اعتبار حریمش به پیشینه ای است از

دادن، گرفتن ، خندیدن و گریستن

 

عشق شاخساری است که بی درنگ

به شکوفه نمی نشیند

و دیر زمانی می گذرد تا گلستانی شود،

سرشار از عطر و رنگ

هیچ معنایی جز ایمان ندارد

ایمان و اعتقاد به کسی،چیزی

و پیوسته همسفر اشتیاق است

به تلاش و کار، به تحمل و شادمانی

 

عشق پایبند هیچ نباشد

و چون اصیل و بایسته آید

خویشتن را به هدیه ارزانی کند،

بی چشم پاسخی

 

عشق ناهمگونی را می پذیرد

و طغیان گه گاه و نابجای احساس را

گاه چنین شود که فرسنگ ها فاصله در میان افتد

اما عشق را پیوسته تعهد باشد

که دریای ایمان است و

کوه بردباری

 

و عشق پیمانی ست

که نان شادمانی و رویش و سرشاری را

میان تو و دیگران تقسیم می کند.

 

وظیفه ی نوشتن مقدمه برای وبلاگ محسن که شاید به یک وبلاگ دونفره تبدیل بشه به من محول شده، هر چی فکر کردم با چی شروعش کنم ،چیزی مقدس تر و معتبر تر از عشق پیدا نکردم، پس: با عشق  شروع کردم که پاییز بلندمون خودش اونو ادامه بده و از ته دل امیدوارم این پاییز بلند به بهاری جاودان تبدیل بشه...

|+|
نگارش شده توسط پاييــز بلنـد در 12 May 2008 و ساعت 11 PM