|
وقتي در ژرف کوچه پس کوچه هاي پنهان ذهنم
سنگفرش دلم را زير پاي مرور، عبور ميکنم
درر تمام شاخه هاي خشکيده ي تنم ، شکستن تنفس جاري مي شود.
تنفسي که از جوانه هاي نو شکفته ي دستانم رنگ مي گيرد
آخرين برگ پائيز
فصل سوم
((پائيز بلند))
...
بي پدر ثانيه دست بر آغوش زمان
مي گذرد از بر ديوار زندگي،با شتاب...
به محبٌت ميفشارد دستان عمري را
چنان که از فشار دست
جاني به لب مي آيد
فرصتي نيست
مرگ پرواي تبسٌم نمي کند !
آخرين لبخند را بر لب رهگذري بايد شاند
آفتاب لب بام بر گور منتظر و خاک سياه نور مي پاشد
نقش بسته بر دستان گورکن پیر و فسيل شده عکس جوانه ها
بايد که آرام آرام خزان را به بهار
رهسپار شويم.
((پائيز بلند))
|