|

۱)
مرا ببخش
که نمي خندانم ات
و سر شانه هايت را لمس نمي کنند،
انگشتان جزامي ام.
نيمه اي از من سگي است
که مدام در استخوان هاي شهر زوزه مي کشد...

2)
پشت آن کوه بلند
سوگواران به سيه چادر شب مشکوکند
سوگواران يکسر،
همه درمانده تر از برگ درخت
به ترنم ، به طرب مشکوکند .
زندگی ، پاره پلاسی است در آن طاق بلند
که بر آن نتوان خفت .
زندگی ، پيرزنی خسته دل است
که به دستان چروکيده سرد
يادگاران گرانسنگ زفاف خود را
به زمين چال کند .
من ندانم ، به کجا آويزم
جامه مندرس فردا را ؟

((پاييز بلند)) |