|
در اتاقم را باز می کنم
آهسته وارد می شوم و بدون آنکه مزاحم خاطراتی که تن به اسارت قابهای کوچک فلزی آویزان به دیوارداده اند شوم، در را پشت سرم با وحشیانه ترین صدای مهیب سکوت می بندم تا تمام پوسته ی ترک خورده ی سکونم بشکند...
پوسته ام،همان پوسته ی تنگ و تاریکم فرو می ریزد و از آبستن حوادث یک قرن گذشته فصلی نو طلوع می کند.از یک سرمای تاریک قدم به دنیایی می گذارم که پشت لبخند دیوارهای سربی سر به فلک کشیده اش،درست پشت مشبک حصار تمدنش، باد در آفتابی ترین روزممکن بوی باران می دهد...
نوزاد اندیشه های فرسوده ام متولد می شود و من از حس غریب اما شیرینی که دارم به وجد می آیم و در مقابل انعکاس ازدحام ترافیک خون به جوش آمده ام که در شریانهای روحم در انتظار خوروشی مواج نشسته است لبخند می زنم.
شانه هایم دیگر زیر خروار افسردگی های پوچ و فراموش شده ام رنجور نمی شود و روحم با آغوشی باز، کودک وجودم را غرق بوسه می کند.
دستی به غبار نشسته بر چهره ی آیینه چشمانم می کشم تازه می فهمم که موهایم سپید نیست وانعکاس برق شیطنت کودکانه ام درخشان ترازطول تمام سالهای یک قرن گذشته ای است که در طول چند ماه اخیر به حراج دست تاراج افسون افسانه ها گذاشته بودم .برای نخستین بار به خودم این جرات را می دهم که پا در اتاق ممنوعه روحٍ قلبم بگذارم و تاریکی هایش را در جشن رقص شعله های آتشی که ازخاطرات سیاه و شعر های منجمد پاییزی ام بر افروخته ام به آتش فراموشی بکشم، سرما جای خودش را به لطافت گرمای مطبوعی می دهد که حس بی وزنی مطلق را برایم تداعی می کند گویی هرگز پاییز بلند محزونی نبوده ام که برگهایش در هوس بستر رنگها، تن به همخوابگی عریان، در آغوش رقص طوفان می داده است.
اکنون رها و آزاد، دست التیام بر زخم های کهنه ای می کشم که با خنجرمسموم هر رهگذری بر اندامم به یادگار مانده است
برای من دیگر درد بی معناست..
درد حرف نیست
درد حتی دیگر، نام دیگر من نیست
خود را اینگونه صدا می کنم...
آزاد و رها
در بند هم دیگر نیست
من فصل پر بارم
پر رنگ و سرشار.
در طول چند ماه اخیر (قرنی که گذشت) سیل اتفاقات مکرر و هجوم زلزله های 8 ریشتری به اضافه ی برخورد هواپیما های تروریستی ملی مذهبی به برج بلند غرور و تعصبم باعث شد تا ساختمان وجودم در هم فرو بریزد و در زیر آوار تمام این حادثات، شخصیتی له شده تنها باقی بماند وآنقدر برای داد زدن زیر پای عابران بی اعتنا و متکبری که قدم برداشتنشان دستفروشی فخر چندش آورشان بود وقت داشته باشد تا آنقدر تقلا کند که راهی برای خروج از مرز تشخیص میان ماده گرایی و ماده گرایان و میلادی متحول بیابد. البته اصلا منظورم متلک انداختن نیست، جدی میگم!
در این مدت مدید و منحصر به فرد اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد که سبب شد تا نگرشی دوباره به خودم و اجتماعی پیدا کنم که از به اشتراک گذاشتن تمامی خصوصیات خوب و بدم با دیگران در این مجموعه، در حین اینکه آرام آرام اما با سرعتی ماورائی ذوبم می کرد در راهی قدم بگذارم که گریز از آن غیر ممکن می نمود،روزهایی را پشت سر گذاشتم که هر لحظه اش برای من مانند یک قرن می گذشت...
غرور و تعصب،شکست و پیروزی، غم و شادی، جبر و اختیار،خشم و آرامش، فرو ریختن و ساختن و... همه و همه سریالی به اضافه ی بیماری مادرم، دست به دست هم دادند تا از نو و از آبستن یک فصل نو دوباره متولد شوم.
خیلی چیزها رو از دست دادم مثل شغلم ،اعتبارم، اعتمادم و...
خیلی چیزها هم از دست رفتند مثل اعتماد به نفسم
-(یک عده اعتقاد داشتند کاذب و بیجاست)-
ونیز شخصی که ادعا می کرد خیلی دوستم داره اما نداشت و باورهایی که یه وقت هایی به همه ی آنها اعتقاد راسخ داشتم، اما اکنون فلسفه ای کودکانه و طنز آمیز به نظر می آید...
خیلی چیز های جالب هم شنیدم که به تجربیاتم اضافه کرد مثل این که: زندگی فیلم نیست...
مثل اینکه باید از این که عکس های شخصی و یا خانوادگیم رو که در صفحه اینترنتیم گذاشتم، شدیدا خجالت بکشم به این دلیل که بقیه میبینن و یا ممکنه که بخوان سوء استفاده کنن ویا اینکه اگر شما یه عکس داری که داره در حال ناهار خوردن روبروی یه رستوران شیک در مسکو نشونت میده و اتفاقا سر میزت هم یه لیوان پر از BEER یا همون آبجوی خودمونه، باشه دال بر اینه که یه دائم الخمر قهاری که این قضیه رو پنهان کردی و شخصی که این عکس را در صفحه اینترنتی من پیدا می کنه بزرگترین کشف قرن را انجام داده و لایق بی چون و چرای دریافت جایزه ی نوبل و نشان افتخار خدمت به نسل بشره...
یا اینکه از یه نفر شنیدم که از من می ترسه...!WoOoOOoOw!
شایدم حق دارند، نظر هر شخص محترمه و در این همزیستی مشترک باید به نظر دیگران احترام گذاشت!
تو همون مدت بود که برای اولین بار بی شرمانه مجبور به خودسانسوری شدم، تمام عکس هایی را که در صفحه اینترنتیم داشتم رو حذف کردم و برای نخستین بار طعم تلخ این عمل (خودسانسوری) را چشیدم که هرگز حتی برای یک بار هم، دیگه نمیخوام تحت هر شرایطی این عمل فجیع را انجام بدم..
خیلی چیزها رو به عینه دیدم و با تمام وجود لمس کردم مثل: اگه وارد یه بازی سیاسی شدی هیچ وقت نمی تونی کنار بکشی، یا باید تا آخر مبارزه کنی و یا اینکه تن به خواسته های رقیبی بدی که با قدرت بازی می کنه و قدرت لابه لای انگشتان دستانش مثل موم به هم چسبیده، اما اینو هم یاد گرفتم که در هر دو صورت شکست می خوری به این دلیل که قدرت چرخه ی محوریه و میزان قدرت مانند کارت هایی می مونه که میتونه در دستان هر کسی باشه غیر از شخصی که میدونه کارت های بازیش چیه، وقتی با کارت ضعیف بازی میکنی متوجه می شوی که خیلی راحت میتونی نفی و یا حتی تهدید به حذف شدن از یه مجموعه بشی!
بدترین شرایط اینه که در این وضعیت سوهانی دیگران فکر کنند که با آقای کردان وزیر کشور سابق سنخیت و یا حتی نسبت خانوادگی نزدیک داری و فجیع تر از همه اینکه یه عده فکر کنند که بنده با آقای دکتر کردان در یک دانشگاه خارجی معتبر هم دوره بودیم و من مدرک تحصیلیم را از دانشگاه خارجی معتبری گرفتم که آقای دکتر کردان نیز از همان دانشگاه معتبر خارجی، مدرک دکتراشونو اخذ کردند درست اینجاست که از حجم فشار این بهران بدنت شروع می کنه به عرق کردن و فقط و فقط خودتی که میدونی چه بر تو میگذره نه هیچ شخص دیگری که تو انتظار داری بتونه درک کنه و این تجربه ی دردناک و غیر قابل تحملی هست که حتی میتونه جون به لب آدم برسونه.
خیلی کارهای دیگر هم کردم، سعی کردم خودم را به دیگرانی که تشعشعات روشنفکریشون من را تحت تاثیر قرار داده بود ثابت کنم که بعد ها متوجه شدم که سعی در انجام کار بیهوده ای داشتم و یاد گرفتم برای ثابت کردن خودت نباید بقیه را قانع کرد فقط کافیه به خودت ثابت کنی کی هستی و در چه جایگاهی قرار داری،همین کافیه.
برای دیگران سعی در اثبات حقایقی که از مرزهای تصور و ادراکشان خارج هست،تلاش کردن ، چیزی به غیر از به هدر دادن انرژی روحی و فیزیکی نیست.
کارهای دیگری هم انجام دادم مثل 3 روز اعتصاب غذا مقابل سازمان ملل متحد در تهران، از نگاه خیلی ها کار من شاید فقط یه کار نمادین و یا مسخره به نظر رسید اما خدا میدونه که از انجام آن عمل چه لذتی بردم بهترین بازی سیاسی بود که انجام دادم از نظر خودم خیلی هوشمندانه بود در بهبوهه ی مسائل غذه با یک اعتصاب 3 روزه ی مثلا معمولی یه عده کارمند ارشد UN (همکاران سابق) که با تشکیل یک باند کثیف پول های بزرگ را غیر قانونی جابه جا میکردند از کار برکنار شدند، همین عده خیلی کارهای دیگر را هم انجام دادند که ...
مزییت دیگر این کار این بود که بازتاب رسانه ای داخلی این عمل حمایت از مردم بی گناه غذه را نشان می داد که من را اقعا متاثر کرده بود از اینکه کشتار خونین زنان و کودکان بی گناه را رسانه های تصویری و الکترونیکی می دیدم قلبم به درد می آمد، با تمام وجود در آن 72 ساعت بود که هم در حمایت از مردم بی گناه غذه، تنها کاری را که میتوانسم و از دستم بر می آمد انجام دادم و هم مصمم در رسیدن به هدفی بودم که برای انجام آن مجبور به ترور سیاسی خودم در محیط کاری سابقم شدم.
یه چیز دیگر را هم که هرگز فراموش نمی کنم برخورد و محبت ساکنین بلوار شهروز و محله ی در روز بود
واقعا نمیدانم چطور میتونم محبت اون اشخاص را توصیف و جبران کنم، در طول 72 ساعتب که من در اعتصاب به سر می بردم، شما نمیدونید که ساکنین بلوار شهروز با محبت های بی دریغشون من را چطور شرمنده ی خودشون کردند... (خیلی دوستون دارم)
و خیلی مسائل دیگر...
همه ی دیده ها شنیده ها و اعمالی که انجام دادم به اضافه ی عکس العمل دیگران نسبت به من و نیز وضعیت واقعا نگران کننده ی مادرم سبب شده بود که انرژی روحی و روانیم کاملا تحلیل بره که البته این مسئاله برای یه عده ی خاص خوشایند بود و برای تشدید این شرایط ونیز سرعت بخشیدن به از پا در آوردن پاییز ،با یک کامنت اطلاع رسانی سه کلمه ای
(..... ...... ...!) در همین وبلاگ، ضربه ای مهلک بر بدنه ی پاییز نشاندند...
در یک ماراتون کاهنده با اصطحکاک شدید، بنا به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز و والا مقام تصمیم به انتحار به شیوه ی نو گرفتم، تا حالا به این فکر کردید که با پرداخت مبلغ ناچیز 70 هزار تومان می توانید سقوطی به یادماندی از برج زیبای میلاد داشته باشید؟
پبشنهاد جالب و قابل تاملی بود، حتما از سخن پر بار دوست بنده که جایگاه ویژه ای در بارگاه حق دارد و نیز در همین زمین خاکی خودمان حاکم القلوب و سردار العموم و کامل العلوم است، همان برداشتی را می کنید که هر شخص عادی در اولین نکته ای که به ذهنش خطور میکند، می شود برداشت کرد...
اما این طور نیست، می شود با مبلغی ناچیز تر بالای برج میلاد رفت و ار آنجا با سر بر سنگفرش زمین سقوط کرد و بر لب پیاده رو بوسه ای خونین نشاند و سپس از بالای برج میلاد به پایین آمد و بدون اینکه با ترحم به جسد له شده ی خودتون نگاه کنید خرسندانه در حالی که سیگار برگ خوشبویی بر لب دارید از کنار جمعیت دیوانه ای که بی اعتنا از کنار شما رد می شوند عبور کنید و قاطی زندگیی شوید که شادیش را به دست خودمان لباس عریانی غم می پوشانیم.
...
مادرم باید در یک محیط جدید برای یک بهبودی نسبی و به پیشنهاد متخصصین داخلی در شرایطی سخت دست به ریسکی میزد که تبعات انجام دادن آن به مراتب میتوانست بد تر از رد پیشنهاد متخصصین و قبول نکردن ریسکی بود که همه ی خانواده ی ما را تحت تائثیر قرار میداد و حتی میتوانست باعث نابودی مطلق ما شود که شدیدا به مادرم و حضور پر رنگش احتیاج و عادت داشتیم و داریم.
مادر دست به بزرگترین ریسک ممکن زد، خواست و اراده ی مادرم همه ی ما رو شوکه کرد...
من، به همراه مادر و پدرم به سفری رفتیم که قبل از رفتن آرزو داشتم هیچ وقت به این سفر نرویم،می ترسیدم، ترس از دست دادن مادرم به کابوسی تبدیل شده بود که مانند خوره وجودم را در زیر دندانهای تیزش می جوئید...
پاریس ، مهد تمدن اروپا با تمام زیبایی و زرق و برقش شده بود جهنم من.
روحیه مادرم اونقدر خوب بود که با حرفها و رفتارش باعث می شد ما هم روحیه بگیریم، در اولین معاینه دکتر ها در یک جلسه ی مشترک تصمیم گرفتند که آزمایش های دقیق تر و حساس تری انجام بدهند، بعد از انجام تمام معاینات و آزمایشات نتیجه این بود که مادر تحت نظارت متخصصین یک کلینیک فوق تخصصی مدتی بستری بشه و یک دوره ی کوتاه مدت دارویی رو بگذرونه،تصمیم دکتر های چشم آبی و مو بور این بود که اگر دوره ی آزمایشی دارویی جواب مطلوب را نده، مادر اونوقت باید عمل بشه، در تمام این مدت که دروه ی آزمایشی شروع شده بود با آخرین نیرویی که در تمام وجودم باقی مونده بود از خدا کمک می خواستم، این نهایتِ تمام این دوره ی بدی بود که داشتم میگذروندم، از 7 اردیبهشت امسال که به ایران آمدم تا الان که 20 اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت هست،شرایط نامناسب زیادی برای من پیش آمده بود،همه نوع بدشانسی و درگیری ذهنی و روانی و عاطفی را که حتی نمی تونید تصور کنید، من داشتم.
از بدو ورود به ایران که به جرم همراه داشتن DVD و آرشیو میوزیکهای مورد علاقه ام 3 روز در بازداشت بودم تا درگیری با نیروی انتظامی در پارک ساعی که شدیدا تحقیر شدم،تصور کنید تا کنسل شدن و یا عقب افتادن پروازهای داخلی و خارجی... ادامه بدید تا 7 ماه کش پیدا کردن اقدام برای رفتن به خواستگاری که هر دفعه یک مساله ی ساده و خیلی مسخره (غیر از یک بار که حال مادرم خوب نبود) سبب به هم خوردن رفتنمون می شد تا بستن حساب بانکی شخصیم در دوبی و مسائل حاشیه ای که گریبانگیرم شد و اونقدر ادامه پیدا کرد تا رسید به جایی که مسئولین سیاسی وزارت کشور خودمون هم در اون دخیل شدند... تداوم تکرار این کابوس ها که از باور خودم هم خارج بود به جاهای خیلی باریکتر هم کشید از قوه ی تخیل شما هم خارجه! و اضافه بر همه ی اینها مادرم بود که ذره ذره جلوی چشمانم آب می شد واین مسئاله بد تر از همه من را رنج می داد.
خوشبختانه اراده ی مادرم و روحیه ی خوبش به کمک دانش پزشکی همین مردم کافرِ غرب منفور و بیچاره و دعای تمام دوستان و نزدیکانمون و مراقبت نرس های خوش برخورد و مهربان کلینیک در آخرین آزمایشات نشون می داد که مادرم نیازی به عمل جراحی نداره و با استفاده از داروهای جدید و مراقبت های ویژه به یک بهبودی نسبی دست پیدا کرده...
خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم، الان ما، در کنار هم هستیم و ناباورانه به این فکر می کنم که چطور تا الان تونستم دوام بیارم؟
مادرم نسبت به یک ماه قبل خیلی تعغییر کرده و حتی با اولین روزی که من بعد از 6 سال دیدمش قابل مقایسه نیست، شخصی را که برای زندگی مشترک انتخاب کرده بودم ازدواج کرده و من از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی میکنم،با تعغیراتی که به وضوح در خودم مشاهده می کنم به پشت سرم نگاه می کنم و میبینم که از یک بحران سخت در حال گذارم اما افقهای زندگیم را در منظر آینده روشن و زیبا میبینم وبه پاییز را دیگر برای رنگهای محزون زرد،سرخ و نارنجی اش دوست ندارم بلکه بیشتر عاشق پاییز هستم به این دلیل که پاییز روح امید و زندگی را در خود دارد، من یاد گرفتم که میشه جوانه زد حتی اگر زیر پای عابران له شد.میشه تا جوانه زدن دوباره روی شاخه موند و با تمام وجود مبارزه کرد.
یاد گرفتم اگر باد از سر هوس با برگها عشق بازی می کنه و می رقصه و در یک ضیافت نا تمام از برگها دلبری می کنه، من آن برگی نباشم که در آغوش باد نیم چرخی میزنه و بعد راحت و آسوده فراموش میشه و وقتی به خودش میاد میبینه باد در حال رقص با برگی دیگر است و او در حال سقوط به سنگفرش پیاده رو...
یاد گرفتم انسان باشم اما خودم را درگیر بازیهایی نکنم که در اونا قدرت حرف اول را میزنه اما من با کارتهای ضعیف شرط بندی کنم، به معنای واقعی کلمه آموختم تجربه معلم بی رحمیه، اول امتحان می گیره و بعد درس میده، نمی خوام دیگر شاگرد تنبل و کانا کلاسی باشم که هر امتحان را چند دفعه میده.
یاد گرفتم برای هر چیزی باید هزینه پرداخت کرد اما برای چیزهای کم ارزش یا بی ارزش نباید از سرمایه عمر و زندگی خرج کرد که فقط یک دفعه شانس استفاده از اون را داریم، لحظات عمر را میشه جاهای بهتری هم خرج کرد و از پس اندازها درست استفاده کرد.
همونطور که همیشه گفتم من عاشق این ضرب المثل هستم:
TIME WILL SORT EVERY THING
به جرات میگم من ایمان پیدا کردم که ( زمان همه چیز را حل میکنه) !
((پاییز بلند))
|