تبليغاتX
آخرین برگ پایــــــــیز ...
آخرین برگ پایــــــــیز ...



نوروز در راه است

                      

                      

                                

 

             

اما آن کسی که از دور

تا زوال جاده های غربت می آید

از راه دراز شب

یک سبد ستاره می چیند

تا وقتی که از طوفان ها می گذرد

یک مشت ترانه

به حضور خالی دلهره ای

لبخند پس دهد

در میان یک دسته ی بزرگ و رنگارنگ

ازیائسگی درخشان اشکهایش

همراه گل های رنگی ِ کاغذی

با این پیام تبریک

که فصلی شکفته است

در کالبد زمان

...!

 

پاییز بلند

 

            

 

                      

 

      

             

16 Mar 2009 توسط پاييــز بلنـد |

مثبت اندیشی!

 

                                      

بعد از شیوع غیر منتظره ی شادی و سرور (هویجووووررررررررررری)  در سطح ملی و ابتلاع مردم شریف و همیشه در صحنه به توهمی شدید آن هم بدون استفاده از مواد شادی بخش و مخدرات و نیز اخبار شادی بخش تر ِبه ریاست رسیدن مجدد مجلس خبرگان حاج اکبر گوگولی مگوری به اضافه ی کاندیداتوری میر حسین جان میر موسوی حامی منافع مستضعفین و... برای انتصاب پست حساس ریاست جمهوری که یادآور دوران پر شور انقلاب اسلامی به رهبری پیر فرزانه حضرت آیت الله خمینی می باشد و خاطرات آن روزهای شیرین و شا دی بخش را برایمان تداعی می کند،  ما خوشحال تر تر شدیم،از حجوم این همه تغییر و تحولات اسیدی، این آخر سالی به اضافه ی تغییر روحیه پاییزیمان، انگاری چشممان به نور حساسیت شدید پیدا کرده و خود به خود فاز حرکات موزون گرفتیم، به نظر میرسد که اتفاقات اخیر سریالی و متداوم دست به دست هم می دهد که سیر تکاملی پاییز بلند سرعت هسته ای بیشتری پیدا کند.

                  

ما نیز در کنار ملت عزیز و منحصر به فرد کشور عزیزمان، ایران اسلامی، از تحولات اخیر مبهوت گشته ایم و کلا" احساس می کنیم که در فرارسیدن نوروز باستانی همه چیز پیش از پیش دچار تحولی اسیدی گشته است و از آنجا که کشور ما آزاد تر تَرک از همه ی کشورهای استعمارگر است، آنقدر آزاد بوده ایم که پیش از به تن کردن زمین،قبای سبزش را، ما زود تر و با تشکیل یک کارگروه اکس پخش با تائثیرات گراسی، لباس های عیدمان را پوشیدیم و نعلین نو به پا کرده ایم و زیر پاشنه نعلینمان نعل هم بسته ایم، می گویند خوشانسی می آورد..!    و از هم اکنون فکر می کنیم که سال 1388 آن هم برج هفت یا هشت میباشد.

باورکردنی نیست که عده ای در این راه گوی سبقت از دیگران ربوده اند به طوری که باور دارند سالهای نزدیک به آخرالزمان سپری می کنند...

خلاصه اینکه ازشرایط کنونی چنین بر می آید که در سال عدالت محوری حول یک محور تک محوری که شبیه به همان مجلس خبرگان خودمان می باشد باید مثبت اندیش باشیم و خداوندگار را هزاران بار شکر و حمد و ثنا گویم که اگر گنجشکی بر سر ما رید سپاسگذار این نعمت باشیم که فیل پرواز نمی کند، به هر حال اتفاقات جومانجویی اخیر را به فال نیک می گیریم و در انتظار مجدد رشد سهام فراورده های لبنی در بازار بورس کشور با لبخندی بر لب و شادی دوچند، آرام می نشینیم و از انجام حرکات موزون با یک موسیقی تیس تیس ِ توپ اما در چارچوب احکام اسلامی مسرور می شویم.

 

                      

 

باشد که با یک حرکت بیست میلیونی دیگر و با کمک همین مردم همیشه در صحنه و با لطف و مشورت و راهنمایی آقا امام زمان و درایت رهبر فرزانه یمان و نیز تلاش بی وقفه و و سفرهای دوره ای استانی رئیس جمهور منتخب و منتصب و مفتخر، محبوب و کلا" همینجوری شاد کشورمان جناب دکتر محمود احمدی نژاد به اقتصاد جهانی کمک کنیم تا دنیا از این شرایط بحرانی خارج شود، مشروط بر اینکه ایمان بیاورند و دست از این توهمات بردارند که ما بمب هسته ای و یا اورانیوم غنی شده داریم و یا ازبدست آوردن سلاح کشتار جمعی از هیچ کوششی دریغ نمی کنیم ، آهایییییی دنیا بدانید که ملت شریف ایران به لطف کرم خداوند و حمایت های بی شائبه ی آقا امام زمان اکنون شاد است و به کوری شما دشمنان،  هرگز از راهی که در آن قدم برداشته عقب نمی نشیند.

                 

مگر نمی دانید که ما ملتی بزرگ و صلح جو هستیم؟ کی می خواهید بفهمید که ملت شریف ایران خواهان سلاح هسته ای نیست اگر هم بوده اکنون دیگر نیست، بدانید که مشکلات اقتصادی شما بازتاب دشمنیتان با ملت بزرگ ایران بوده است، به کوری چشم شما الان ما از شما پیش رفته تریم.

شما ماهواره های جاسوسی هوا می کنید اما ما ماهواره ی امید ، که حاصل تلاش دانشمندان ایرانی بود را به فضا پرتاب کردیم و با ابتکار متخصصین ایرانی موتور پژو پارس را که اصلا" در آن از تکنولوژی فرانسه به کار نرفته بود را با بدنه ی پیکان ایران خودرو به هم مرتبط کردیم و با سوخت فسیلی و نه با تکنولوژی پرتاب روسی موفقانه در مدار یه جایی که هیچ کس نمیدونه قرار دادیم که حامل پیام صلح به کرات دیگر بود، شما نمی دانید که اکنون امید ما برای به آغوش گرفتن ثریا و عقد قراردادهای فی مابین و سعی در انجام عمل خیر از چشم جهانیان دور مانده است و در دنیا هیچ قدرتی نمی تواند بگوید که ماهواره ی امید ما اکنون در کجای فضا قرار دارد. مگر نه اینکه به قدرت ابر ماهواره های جاسوسیتان ایمان دارید؟ اگر دارید بگویید امیدمان کجاست؟

دیدید قدرتتان پوشالیست؟ چرا ایمان نمی آورید و مردمتان و ملت هایتان را گول میزنید؟

مگر ندیدید که امروز بحمدالله دو فاز دیگر از پروژه ی عظیم پارس جنوبی را رسما" افتتاح کردیم، آن هم به تنهایی و با تلاش و همت جوانان ایران زمین، 89 میلیون ساعت کار و تلاش بی وقفه ی همین مدیران ایرانی بود که امروز به قله های افتخار صعود کردیم، پیمانکاران خارجی تنها یک میلیون ساعت کار کردند که همان بس بود! خلاصه اینکه مثب بیاندیشید و ایمان بیاورید تا هدایت شوید وگرنه همتونو با پاک کن از نقشه ی دنیا پاک میکنیم..

ما از مشکلات اقتصادی که دنیا را می بلعد و شما مسئول آن هستید رنج نمی بریم، اینها که چیزی نیست ما به مشکلات بزرگتر از این ها هم عادت داریم و  هیچ کس مانند ما ایرانیان شاد نیست اگر می خواهید شما هم مانند ما یاشید توبه کنید وبه قدرت ملت ایران ایمان بیاورید

این است پیام ما و ملت شادمان ما به شما غربی های افسرده!

و برای شما ملت، در آستانه ی سال نو صبر جمیل و شادماتی افزون تر را آرزو می کنم

منتظر خبرهای شاد کننده ی دیگر باشید،  به زودی به عنوان عیدی به شما ملت بزرگ و شریف، خبر خوبی می دهم تا چشم کور دشمنان کورتر شود و شما ملت شاد تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر شوید.

 

                 

پیام بازرگانی:

بوفففففففففففففففففففففففففففففففففففف

صدای انفجار...

نور چراغ گردون آمبولانس....

سکانس بیمارستان ..

جسدی سراپا باند پیچی شده روی تخت و زنی که موهای پرستا رو داره می کشه و جیغ بنفش می کشه...

--

هر اتفاقی که برای این جسد افتاده به تو مربوط نیست، چهارشنبه سوری نباید راه بیفته...

سازمان آتش نشانی

 بسیج مستضعفین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

گشت ارشاد،گشت ویژه، هنگ مرزی،ارتش جمهوری اسلامی ایران

با تشکر از نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران (ناجا)

 

 

پاییز بلند

 

                        

 

13 Mar 2009 توسط پاييــز بلنـد |

سیر تحول انجمادی تاریک ومرطوب...

 

در اتاقم را باز می کنم

آهسته وارد می شوم و بدون آنکه مزاحم خاطراتی که تن به اسارت قابهای کوچک فلزی آویزان به دیوارداده اند شوم، در را پشت سرم با وحشیانه ترین صدای مهیب سکوت می بندم تا تمام پوسته ی ترک خورده ی سکونم بشکند...

پوسته ام،همان پوسته ی تنگ و تاریکم فرو می ریزد و از آبستن حوادث یک قرن گذشته فصلی نو طلوع می کند.از یک سرمای تاریک قدم به دنیایی می گذارم که پشت لبخند دیوارهای سربی سر به فلک کشیده اش،درست پشت مشبک حصار تمدنش، باد در آفتابی ترین روزممکن بوی باران می دهد...

نوزاد اندیشه های فرسوده ام متولد می شود و من از حس غریب اما شیرینی که دارم به وجد می آیم و در مقابل انعکاس ازدحام ترافیک خون به جوش آمده ام که در شریانهای روحم در انتظار خوروشی مواج نشسته است لبخند می زنم.

شانه هایم دیگر زیر خروار افسردگی های پوچ و فراموش شده ام رنجور نمی شود و روحم با آغوشی باز، کودک وجودم را غرق بوسه می کند.

دستی به غبار نشسته بر چهره ی آیینه چشمانم می کشم تازه می فهمم که موهایم سپید نیست وانعکاس برق شیطنت کودکانه ام درخشان ترازطول تمام سالهای یک قرن گذشته ای است که در طول چند ماه اخیر به حراج دست تاراج افسون افسانه ها گذاشته بودم .برای نخستین بار به خودم این جرات را می دهم که پا در اتاق ممنوعه روحٍ قلبم بگذارم و تاریکی هایش را در جشن رقص شعله های آتشی که ازخاطرات سیاه و شعر های منجمد پاییزی ام بر افروخته ام به آتش فراموشی بکشم، سرما جای خودش را به لطافت گرمای مطبوعی می دهد که حس بی وزنی مطلق را برایم تداعی می کند گویی هرگز پاییز بلند محزونی نبوده ام که برگهایش در هوس بستر رنگها، تن به همخوابگی عریان، در آغوش رقص طوفان می داده است.

اکنون رها و آزاد، دست التیام بر زخم های کهنه ای می کشم که با خنجرمسموم هر رهگذری بر اندامم به یادگار مانده است

 

 برای من دیگر درد بی معناست..

درد حرف نیست

درد حتی دیگر، نام دیگر من نیست

خود را اینگونه صدا می کنم...

 آزاد و رها

در بند هم دیگر نیست

من فصل پر بارم

پر رنگ و سرشار.

 

در طول چند ماه اخیر (قرنی که گذشت) سیل اتفاقات مکرر و هجوم زلزله های 8 ریشتری به اضافه ی برخورد هواپیما های تروریستی ملی مذهبی به برج بلند غرور و تعصبم  باعث شد تا ساختمان وجودم در هم فرو بریزد و در زیر آوار تمام این حادثات، شخصیتی له شده تنها باقی بماند وآنقدر برای داد زدن زیر پای عابران بی اعتنا و متکبری که قدم برداشتنشان دستفروشی فخر چندش آورشان بود وقت داشته باشد تا آنقدر تقلا کند که راهی برای خروج از مرز تشخیص میان ماده گرایی و ماده گرایان و میلادی متحول بیابد. البته اصلا منظورم متلک انداختن نیست، جدی میگم!

در این مدت مدید و منحصر به فرد اتفاقات تلخ و شیرین زیادی افتاد که سبب شد تا نگرشی دوباره به خودم و اجتماعی پیدا کنم که از به اشتراک گذاشتن تمامی خصوصیات خوب و بدم با دیگران در این مجموعه، در حین اینکه آرام آرام اما با سرعتی ماورائی ذوبم می کرد در راهی قدم بگذارم که گریز از آن غیر ممکن می نمود،روزهایی را پشت سر گذاشتم که هر لحظه اش برای من مانند یک قرن می گذشت...

غرور و تعصب،شکست و پیروزی، غم و شادی، جبر و اختیار،خشم و آرامش، فرو ریختن و ساختن و... همه و همه سریالی به اضافه ی بیماری مادرم، دست به دست هم دادند تا از نو و از آبستن یک فصل نو دوباره متولد شوم.

خیلی چیزها رو از دست دادم مثل شغلم ،اعتبارم، اعتمادم و...

 خیلی چیزها هم از دست رفتند مثل اعتماد به نفسم

-(یک عده اعتقاد داشتند کاذب و بیجاست)-

ونیز شخصی که ادعا می کرد خیلی دوستم داره اما نداشت و باورهایی که یه وقت هایی به همه ی آنها اعتقاد راسخ داشتم، اما اکنون فلسفه ای کودکانه و طنز آمیز به نظر می آید...

خیلی چیز های جالب هم شنیدم که به تجربیاتم اضافه کرد مثل این که: زندگی فیلم نیست...

مثل اینکه باید از این که عکس های شخصی و یا خانوادگیم رو که در صفحه اینترنتیم گذاشتم، شدیدا خجالت بکشم به این دلیل که بقیه میبینن و یا ممکنه که بخوان سوء استفاده کنن ویا اینکه اگر شما یه عکس داری که داره در حال ناهار خوردن روبروی یه رستوران شیک در مسکو نشونت میده و اتفاقا سر میزت هم یه لیوان پر از  BEER یا همون آبجوی خودمونه، باشه دال بر اینه که یه دائم الخمر قهاری که این قضیه رو پنهان کردی و شخصی که این عکس را در صفحه اینترنتی من پیدا می کنه بزرگترین کشف قرن را انجام داده و لایق بی چون و چرای دریافت جایزه ی نوبل و نشان افتخار خدمت به نسل بشره...

 یا اینکه از یه نفر شنیدم که از من می ترسه...!WoOoOOoOw!

شایدم حق دارند، نظر هر شخص محترمه و در این همزیستی مشترک باید به نظر دیگران احترام گذاشت!

تو همون مدت بود که برای اولین بار بی شرمانه مجبور به خودسانسوری شدم، تمام عکس هایی را که در صفحه اینترنتیم داشتم رو حذف کردم و برای نخستین بار طعم تلخ این عمل (خودسانسوری) را چشیدم که هرگز حتی برای یک بار هم، دیگه نمیخوام تحت هر شرایطی این عمل فجیع را انجام بدم..

 

خیلی چیزها رو به عینه دیدم و با تمام وجود لمس کردم مثل: اگه وارد یه بازی سیاسی شدی هیچ وقت نمی تونی کنار بکشی، یا باید تا آخر مبارزه کنی و یا اینکه تن به خواسته های رقیبی بدی که با قدرت بازی می کنه و قدرت لابه لای انگشتان دستانش مثل موم به هم چسبیده، اما اینو هم یاد گرفتم که در هر دو صورت شکست می خوری به این دلیل که قدرت چرخه ی محوریه و میزان قدرت مانند کارت هایی می مونه که میتونه در دستان هر کسی باشه غیر از شخصی که میدونه کارت های بازیش چیه، وقتی با کارت ضعیف بازی میکنی متوجه می شوی که خیلی راحت میتونی نفی و یا حتی تهدید به حذف شدن از یه مجموعه بشی!

 بدترین شرایط اینه که در این وضعیت سوهانی دیگران فکر کنند که با آقای کردان وزیر کشور سابق سنخیت و یا حتی نسبت خانوادگی نزدیک داری و فجیع تر از همه اینکه یه عده فکر کنند که بنده با آقای دکتر کردان در یک دانشگاه خارجی معتبر هم دوره بودیم و من مدرک تحصیلیم را از دانشگاه خارجی معتبری گرفتم که آقای دکتر کردان نیز از همان دانشگاه معتبر خارجی، مدرک دکتراشونو اخذ کردند درست اینجاست که از حجم فشار این بهران بدنت شروع می کنه به عرق کردن و فقط و فقط خودتی که میدونی چه بر تو میگذره نه هیچ شخص دیگری که تو انتظار داری بتونه درک کنه و این تجربه ی دردناک و غیر قابل تحملی هست که حتی میتونه جون به لب آدم برسونه.

خیلی کارهای دیگر هم کردم، سعی کردم خودم را به دیگرانی که تشعشعات روشنفکریشون من را تحت تاثیر قرار داده بود ثابت کنم که بعد ها متوجه شدم که سعی در انجام کار بیهوده ای داشتم و یاد گرفتم برای ثابت کردن خودت نباید بقیه را قانع کرد فقط کافیه به خودت ثابت کنی کی هستی و در چه جایگاهی قرار داری،همین کافیه.

 برای دیگران سعی در اثبات حقایقی که از مرزهای تصور و ادراکشان خارج هست،تلاش کردن ، چیزی به غیر از به هدر دادن انرژی روحی و فیزیکی نیست.

کارهای دیگری هم انجام دادم مثل 3 روز اعتصاب غذا مقابل سازمان ملل متحد در تهران، از نگاه خیلی ها کار من شاید فقط یه کار نمادین و یا مسخره به نظر رسید اما خدا میدونه که از انجام آن عمل چه لذتی بردم بهترین بازی سیاسی بود که انجام دادم از نظر خودم خیلی هوشمندانه بود در بهبوهه ی مسائل غذه با یک اعتصاب 3 روزه ی مثلا معمولی یه عده کارمند ارشد UN (همکاران سابق) که با تشکیل یک باند کثیف پول های بزرگ را غیر قانونی جابه جا میکردند از کار برکنار شدند، همین عده خیلی کارهای دیگر را هم انجام دادند که  ...

مزییت دیگر این کار این بود که بازتاب رسانه ای داخلی این عمل حمایت از مردم بی گناه غذه را نشان می داد که من را اقعا متاثر کرده بود از اینکه کشتار خونین زنان و کودکان بی گناه را رسانه های تصویری و الکترونیکی می دیدم قلبم به درد می آمد، با تمام وجود در آن 72 ساعت بود که هم در حمایت از مردم بی گناه غذه، تنها کاری را که میتوانسم و از دستم بر می آمد انجام دادم و هم مصمم در رسیدن به هدفی بودم که برای انجام آن مجبور به ترور سیاسی خودم در محیط کاری سابقم شدم.

یه چیز دیگر را هم که هرگز فراموش نمی کنم برخورد و محبت ساکنین بلوار شهروز و محله ی در روز بود

واقعا نمیدانم چطور میتونم محبت اون اشخاص را توصیف و جبران کنم، در طول 72 ساعتب که من در اعتصاب به سر می بردم، شما نمیدونید که ساکنین بلوار شهروز با محبت های بی دریغشون من را چطور شرمنده ی خودشون کردند... (خیلی دوستون دارم)

و خیلی مسائل دیگر...

همه ی دیده ها شنیده ها و اعمالی که انجام دادم به اضافه ی عکس العمل دیگران نسبت به من و نیز وضعیت واقعا نگران کننده ی مادرم سبب شده بود که انرژی روحی و روانیم کاملا تحلیل بره که البته این مسئاله برای یه عده ی خاص خوشایند بود و برای تشدید این شرایط ونیز سرعت بخشیدن به از پا در آوردن پاییز ،با یک کامنت  اطلاع رسانی سه کلمه ای

(.....  ......  ...!) در همین وبلاگ، ضربه ای مهلک بر بدنه ی پاییز نشاندند...

در یک ماراتون کاهنده با اصطحکاک شدید، بنا به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز و والا مقام تصمیم به انتحار به شیوه ی نو گرفتم، تا حالا به این فکر کردید که با پرداخت مبلغ ناچیز 70 هزار تومان می توانید سقوطی به یادماندی از برج زیبای میلاد داشته باشید؟

پبشنهاد جالب و قابل تاملی بود، حتما از سخن پر بار دوست بنده که جایگاه ویژه ای در بارگاه حق دارد و نیز در همین زمین خاکی خودمان حاکم القلوب و سردار العموم و کامل العلوم است، همان برداشتی را می کنید که هر شخص عادی در اولین نکته ای که به ذهنش خطور میکند، می شود برداشت کرد...

اما این طور نیست، می شود با مبلغی ناچیز تر بالای برج میلاد رفت و ار آنجا با سر بر سنگفرش زمین سقوط کرد و بر لب پیاده رو بوسه ای خونین نشاند و سپس از بالای برج میلاد به پایین آمد و بدون اینکه با ترحم به جسد له شده ی خودتون نگاه کنید خرسندانه در حالی که سیگار برگ خوشبویی بر لب دارید از کنار جمعیت دیوانه ای که بی اعتنا از کنار شما رد می شوند عبور کنید و قاطی زندگیی شوید که شادیش را به دست خودمان لباس عریانی غم می پوشانیم.

...

مادرم باید در یک محیط جدید برای یک بهبودی نسبی و به پیشنهاد متخصصین داخلی در شرایطی سخت دست به ریسکی میزد که تبعات انجام دادن آن به مراتب میتوانست بد تر از رد پیشنهاد متخصصین و قبول نکردن ریسکی بود که همه ی خانواده ی ما را تحت تائثیر قرار میداد و حتی میتوانست باعث نابودی مطلق ما شود که شدیدا به مادرم و حضور پر رنگش احتیاج و عادت داشتیم و داریم.

مادر دست به بزرگترین ریسک ممکن زد، خواست و اراده ی مادرم همه ی ما رو شوکه کرد...

من، به همراه مادر و پدرم به سفری رفتیم که قبل از رفتن آرزو داشتم هیچ وقت به این سفر نرویم،می ترسیدم، ترس از دست دادن مادرم به کابوسی تبدیل شده بود که مانند خوره وجودم را در زیر دندانهای تیزش می جوئید...

پاریس ، مهد تمدن اروپا با تمام زیبایی و زرق و برقش شده بود جهنم من.

روحیه مادرم اونقدر خوب بود که با حرفها و رفتارش باعث می شد ما هم روحیه بگیریم، در اولین معاینه دکتر ها در یک جلسه ی مشترک تصمیم گرفتند که آزمایش های دقیق تر و حساس تری انجام بدهند، بعد از انجام تمام معاینات و آزمایشات نتیجه این بود که مادر تحت نظارت متخصصین یک کلینیک فوق تخصصی مدتی بستری بشه و یک دوره ی کوتاه مدت دارویی رو بگذرونه،تصمیم دکتر های چشم آبی و مو بور این بود که اگر دوره ی آزمایشی دارویی جواب مطلوب را نده، مادر اونوقت باید عمل بشه، در تمام این مدت که دروه ی آزمایشی شروع شده بود با آخرین نیرویی که در تمام وجودم باقی مونده بود از خدا کمک می خواستم، این نهایتِ تمام این دوره ی بدی بود که داشتم میگذروندم، از 7 اردیبهشت امسال که به ایران آمدم تا الان که 20 اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت هست،شرایط نامناسب زیادی برای من پیش آمده بود،همه نوع بدشانسی و درگیری ذهنی و روانی و عاطفی را که حتی نمی تونید تصور کنید، من داشتم.

از بدو ورود به ایران که به جرم همراه داشتن DVD  و آرشیو میوزیکهای مورد علاقه ام 3 روز در بازداشت بودم تا درگیری با نیروی انتظامی در پارک ساعی که شدیدا تحقیر شدم،تصور کنید تا کنسل شدن و یا عقب افتادن پروازهای داخلی و خارجی... ادامه بدید تا 7 ماه کش پیدا کردن اقدام برای رفتن به خواستگاری که هر دفعه یک مساله ی ساده و خیلی مسخره (غیر از یک بار که حال مادرم خوب نبود) سبب به هم خوردن رفتنمون می شد تا بستن حساب بانکی شخصیم در دوبی و مسائل حاشیه ای که گریبانگیرم شد و اونقدر ادامه پیدا کرد تا رسید به جایی که مسئولین سیاسی وزارت کشور خودمون هم در اون دخیل شدند... تداوم تکرار این کابوس ها که از باور خودم هم خارج بود به جاهای خیلی باریکتر هم کشید از قوه ی تخیل شما هم خارجه! و اضافه بر همه ی اینها مادرم بود که ذره ذره جلوی چشمانم آب می شد واین مسئاله بد تر از همه من را رنج می داد.

خوشبختانه اراده ی مادرم و روحیه ی خوبش به کمک دانش پزشکی همین مردم کافرِ غرب منفور و بیچاره  و دعای تمام دوستان و نزدیکانمون و مراقبت نرس های خوش برخورد و مهربان کلینیک در آخرین آزمایشات نشون می داد که مادرم نیازی به عمل جراحی نداره و با استفاده از داروهای جدید و مراقبت های ویژه به یک بهبودی نسبی دست پیدا کرده...

خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم، الان ما، در کنار هم هستیم و ناباورانه به این فکر می کنم که چطور تا الان تونستم دوام بیارم؟

مادرم نسبت به یک ماه قبل خیلی تعغییر کرده و حتی با اولین روزی که من بعد از 6 سال دیدمش قابل مقایسه نیست، شخصی را که برای زندگی مشترک انتخاب کرده بودم ازدواج کرده و من از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی میکنم،با تعغیراتی که به وضوح در خودم مشاهده می کنم به پشت سرم نگاه می کنم و میبینم که از یک بحران سخت در حال گذارم اما افقهای زندگیم را در منظر آینده روشن و زیبا میبینم وبه پاییز را دیگر برای رنگهای محزون زرد،سرخ و نارنجی اش دوست ندارم بلکه بیشتر عاشق پاییز هستم به این دلیل که پاییز روح امید و زندگی را در خود دارد، من یاد گرفتم که میشه جوانه زد حتی اگر زیر پای عابران له شد.میشه تا جوانه زدن دوباره روی شاخه موند و با تمام وجود مبارزه کرد.

یاد گرفتم اگر باد از سر هوس با برگها عشق بازی می کنه و می رقصه و در یک ضیافت نا تمام از برگها دلبری می کنه، من آن برگی نباشم که در آغوش باد نیم چرخی میزنه و بعد راحت و آسوده فراموش میشه و وقتی به خودش میاد میبینه باد در حال رقص با برگی دیگر است و او در حال سقوط به سنگفرش پیاده رو...

یاد گرفتم انسان باشم اما خودم را درگیر بازیهایی نکنم که در اونا قدرت حرف اول را میزنه اما من با کارتهای ضعیف شرط بندی کنم، به معنای واقعی کلمه آموختم تجربه معلم بی رحمیه، اول امتحان می گیره و بعد درس میده، نمی خوام دیگر شاگرد تنبل و کانا کلاسی باشم که هر امتحان را چند دفعه میده.

یاد گرفتم برای هر چیزی باید هزینه پرداخت کرد اما برای چیزهای کم ارزش یا بی ارزش نباید از سرمایه عمر و زندگی خرج کرد که فقط یک دفعه شانس استفاده از اون را داریم، لحظات عمر را میشه جاهای بهتری هم خرج کرد و از پس اندازها درست استفاده کرد.

همونطور که همیشه گفتم من عاشق این ضرب المثل هستم:

TIME WILL SORT EVERY THING

به جرات میگم من ایمان پیدا کردم که ( زمان همه چیز را حل میکنه) !

 

((پاییز بلند))

 

10 Mar 2009 توسط پاييــز بلنـد |

همینجوری.... یک.. دو.. سه... امتحان میشه!


 

 این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ماهی کوچکی است ‌"

که دارد نهنگ می شود

 ماهی کوچکی که جای تنگ آزارش می دهد

 و بوی دریا هوایی اش کرده است

 قلب ها همه نهنگند در اشتیاق اقیانوس اما

 کیست که باور کند در سینه اش!

نهنگی می تـپد ؟

 

--

دروووووووووووووووووووووووووووووووود

این وبلاگ نه به دلیل تجرد  نویسنده ی وبلاگ و نه به دلیل تاهل شخص �­قوقی

و یا �­قیقی -خاصی- تعطیل نبود.

بلکه یه مدت مدیدی بنا به دلایل کاملا"  شخصی و مشغله های مشتعل کننده (!) از نگاه

 شخص نویسنده وبلاگ پاییز بلند دور افتاده بود 

و اکنون- که هم این وبلاگ و هم نویسنده ی این وبلاگ

 و هم اشخاص �­قوقی و �­قیقی -خاص- در ارتباط با این وبلاگ

 و نویسنده ی این وبلاگ جایگاه خود را بازیافته اند

 وبلاگ پاییز بلند مجددا" به روز رسانی گردید.

 (نقطه سر خط) .

تعجب نکنید دوستان

خودمم - این پست هم برای تست گذاشتم ببینم وبلاگم هنوز روبه راست یا نه؟!

 یک.. دو.. سه...

 امت�­ان میشه!!!

یک.. دو.. سه...

الو کسی صدای منو میشنوه؟

تا پست بعدی (همین روزها)

 

پاییز بلند

9 Mar 2009 توسط پاييــز بلنـد |



I don't understand, thinking maybe I was dead
should i know what that means? no.
how i feel now:surprised, which means
my feelings for yo--- explain
if you know what starting from scratch means

----------------------------------------

نه در سرخ می سوزم ،

نه در آبی آرام می گيرم

تنها انار ِ سياه را

در ديدارآبی ، سرخ می خواهم

و دانه های پر راز و رمز شوق را، هم چنان سر به مُهر.

چه رنجی است سرخ بودن

در زيستن ِ آبی .

------------------------------------------------
ای باد!
به خود مپيچ
طوفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
پاییز "
ممنوع!
--------------------------------------
جاي من اي بد نيست
سقفش از خشم خدا پر اشكست
ابرها خون ميگريند
و زمينش خونيين تر
نان من نان جو ایست آغشته به درد
آب نوشيدنيم هم ,خون جگر...
راضيم از اين شر
راضيم از اين زجر..
راضيم از اين درد..
راضيم از اين غم...

-------------------------
I hold it true, what e'er befall;I feel it,when I sorrow most; "Ti's better To have"LOVE and lost; Than Never to have "LOVE and all ...

پاییز بلند

akharin_barge_paiz@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
روزگار ناخوش هومن آقا
وسعت تنهایی
نصرا...خان
شعر سوخته (ماهرخ )
اندر احوالات يكارمندانشجو (خاتون شهر بلاگ)
تاتوره یعنی تو...!
سوت دسته دار
تنگه ی مارو
پرواز تا اوج
موج احساس
عکسهای خبری ژورنالیستس به نام (آنه هولمز)
آنه هولمز بلاگ
انجمن شاعران مرده
تذکرة الخولیا
ستاره (س- ت- ا- ر- ه)
نیش،سکوت و خلوت
تنهایی غم و سکوت شب
قلب یخی
دوستي که خود بهترين بهانه است (سعید ربیعی)
دون خولیو دو لامارکی
مکث (زهرا باقری شاد)
گرگدنی با قلبی از جنس لطیف ماوراء
اردی بهشت
carcinoma insitu
نکروفوبیا ) ادامه ی افاضات یک گروگانگیر از نوع سوم
کلیمانجارو (Kilimanjaro)
Zdzislaw Beksinski gallery
مرکز فرهنگی مطبوعاتی آیینه (رضا دقتی)
Thruafghaneyes
ابری با زوایای مدرن (ابر چند ضلعی)
دکتر ناطق پور
تمام وجودم خیس باران است
خلوت دل من !
قاصدک بارونی
فوتو هایکو
غزل خونه (وحید باقر لو)
سید عباس چگوارا
روزهاى من ، افکارمن ، دل نوشته هایم (میمنت خاتون)
آخرین برگ پاییزی (محمد صادق)
سورمیلا ا ا ا ا ا ا
(چشمان باز،بسته) با نگار
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme