|
بازوی بانوجان حوری در بازوی من قفل شده بود و من از لمس پوست نرم و شفافش حس وصف ناشدنی داشتم ،مانند این بود که من با ایشان (بازو در بازو) برای دیدن رقص تانگو به طرف سالن آمفی تاتر هتل سرینا در قلب شهر رویایی و زیبای رم، در حال حرکت هستیم، چنان غرق در این حس ماورایی بودم که کاملن فراموش کردم چی می خواستم بپرسم ،شاید هم میخواستم بپرسم: سردتون نمیشه چیزی تنتون نکردین!؟ الله اعلم!
(لامثب به چشم پاک)، بد اندامی داشت ها بددددد! در همین حین داشتم با خودم فکر می کردم که بعد از دیدن نمایش تانگو چقدر نوشیدن یه گیلاس 1934 Red wine فرانسوی با چنین ملکه ی زیبایی میچسبه ،راستی قیمت یک شب سویئت دونفره Super de lux در هتل سرینا چقدردر میاد؟
یک لحظه احساس کردم که بانو جان حوری دارن به من نگاه میکنن، به خودم جرات دادم تا سرم را بالا بگیرم و ...
بانو جان حوری با لبخندی زیبا و ملیح بر لب در حالی که با نگاهی افسونگر به من نگاه میکرد با ناز و عشوه گفت: فکر نمیکنم خیلی گرون باشه، احتمالن سوئیت دونفره de lux Super شبی $ 6300 تا آب می خوره، ای شیطون.. حالا چرا هتل سرینا!؟ من آلاچیق های کنار ساحل ونیز رو بیشتر دوست دارم و می پسنددددددددم م م م م.
فکم نیفتاد روی زمین، فکم سقوط کرد روی زمین اونم بدون چتر نجات...!
بابا اینجا کجاست، این دیگه کیه؟ فکر آدمم میخونه!
کاملن اطمینان داشتم که، از این سوتی که دادم الان صورتم مثل لبو سرخ و کبود شده ،برای اینکه بیشتر ضایع نشم سعی کردم اعتماد به نفسم رو به دست بیارم، به همین دلیل با یه سرفه ی اندر سفیانه سینه ام روصاف کردم،سپس با قیافه ای مظلوم و معصوم همونطورهم که حاج صدای غیبی فرموده بودند با انگشتای هر دوتا دستم شروع کردم به ذکر کردن وبا لحنی محکم در جواب این موجود زیبا و عجیب که قدرت خواندن فکر رو هم داشت گفتم:
هیچی بابا میخوام به اندازه ی هزینه ی یه شب سوئیت de lux Super در هتل سرینای شهر رم به مستمندان کنار ساحل در ونیز کمک کنم! آخه کمک به مستمندان از موارد تاکید شده ی انبیاست که در ادوار مختلف توصیه شده.
مطمئنی که همینه؟
آره، مگه شما شک دارین؟
با همان لبخند زیبا و ملیح که اکنون پر رنگ تر وشیطنت آمیزناک تر به نظر میرسید گفت: نمیدونم والاّ..
خب خدا را شکر باب سخن هم که باز شد، حوری جان هم که دارن آمار می دن بد رقم...
کی میرسیم ای بانوی پاک دامن؟
مگه شما میدونید ما داریم کجا میریم حضرت یوپانسیف؟
(یوپانسیف نام الهی پاییز بلند می باشد) م.
نه! من از کجا بدونم ای بانوی پاک دامن، شما خودتون گفتید که همه در انتظار من منتظرند، همون موقع که گفتین وقت تنگه... یادتون نیست؟!
پس حتمن داریم یه جایی میریم که همه در انتظار من منتظرن و اونجا هم وقتش تنگه
راستی ای بانوی پاک دامن مگه وقت هم تنگ و گشاد داره؟
ملکه ی زبیایی انگار که قند تو دلش آب شده باشه در حالی که چشمانش برق میزد با لبخند زیر و زبر کننده ای پاسخ داد، آره جییییییییییییییییگگگگگگر!
فکر کردی نداره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه؟
نیشم تا بناگوش باز شد ولی خدایا این چرا یه مرتبه اینجوری شد؟ چرا مثل این Gay های زیر پل کالج حرف میزنه؟ ببخشید ای بانوی پاکدامن، شما Gay هستین؟
خیر حضرت یوپانسیف اما گاهی اوقات به دلیل شرایط جوی ترنس میشم
اِ چه خوب من هم وقتی دریا موجی میشه ترنسفورماتور میشم ای بانوی پاکدامن.
و لبخند بود و شور جوانی...! هر هر هر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر.
بانو جان حوری پاکدامن همینجوری که با ناز و غمزه حرف میزد احساس کردم، هی داره خودش رو بیشتر به من میچسبونه، اول فکر کردم به خاطر سرعتیه که داریم،بعد کم کم احساس کردم غیر از اینکه خودشو هی بیشتر به من میچسبونه داره یه کارای دیگه ای هم میکنه، مثل همون کارایی که بچه ها تو خاله بازی با هم میکنن...!
منم که حساس س س س ،از این جقله بازی ها هم که اصلن خوشم نمیومد و نیومد د د د...
(راستی کی یه جراح پلاستیک خوب میشناسه؟ احساس میکنم دماغم اصلن بهم نمیاد)
یه مرتبه یادم افتاد که حاج صدای غیبی از دوربین های مدار بسته حرف میزد...پشتم لرزید نکنه این پتیاره داره امتحانم میکنه، اصلن نکنه این شیطان باشه خودشو این شکلی کرده که سر من گول بماله؟ نکنه میخواد خرم کنه ببرتم مکان بهم سیب بده بخورم بعد هم با لغت بزنن در باسنم (واژه های ادبی رو حال میکنین) بعدشم بندازنم بیرون ! حالا بیرونم کنن جهنم،چیز خورم نکنه یه بلایی سرم در بیاره..، هان!؟
اعوذ بالله من الشیطان رجیم، پووووف
بسم الله الرحمن الرحیم، پوووووووووووووف
یا رحمن، پوووووووووووووووف
یا رحیم یا کریم یا حمید یا مجید، پووووووووووووووووووف
نه بابا مثل اینکه خبری نیست، این از این حرف ها نمیترسه، نکنه آنتی آیه رو خودش اینستال کرده،هان؟ پس چرا نمیترسه؟!
خدایا کمکم کن، کمکم کن نزار اینجا بمونم تا بپوسم
نزار اینجا بمونم تا لب مرگو ببوسم، منو چه به مسئولیت، من اگه عرضه می داشتم اتاقم رو مرتب میکردم که برای پیدا کردن یه لنگه جوراب تو کیسِ کامپیوتر نگردم، خدایا غلط کردم.. انا مصدوم... انا مصدوم... به جون بابام انا مصدوم...
به خدا قسم انا مصدوم... به قرآن قسم انا مصدوم... به هرچی که می پرستی انا مصدوم...
بد جور ترسیده بودم،اما باید یه کاری میکردم مگرنه از ترس از دست دادن موقعیت خاصی که پا داده بود و احتمال از دست دادنش با این وضعیت کم نبود، جونم رو از دست می دادم؛ فکر کن... خدا رو چه دیدی؟ من اگر از اینجا سالم برگردم دیدی شدم امام زاده، دستم هم شفا شد! همه میا از لباس هایم نخ میکنن برای تبرک،میتونم بخت ببندم و باز کنم، دعای رزق و برکت بدم،یه حالی به بیمارای سرطانی بدم و هزار و یک کار خداپسندانه ی دیگه که عقل جن هم نمیرسه بکنم ،فکر کن...
ویلای شمال، خونه تو زعفرانیه و الهیه، ماشین هم که یه گاری در حد و اندازه یBMW, PPRADO, SANTAFE نه اینکه فکر کنید خدایی ناکرده به خاطر پست و مقام وپول وایران چک های صد تومانی و دلار و یورو پوند وکللن این چیزای مادی بی ارزش باشه، نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ،اصلن؛ ابدن، هرگز، نوچ.. نوچ.. نوچ...! اشتباه نکید، من عاشق خدمت به مردمم، من متعلق به مردمم، من از همین مردمم، اصلن من برای خدمت به شما آحاد ملت متولد شدم،من و امثال من عاشق خدمتیم نه طالب قدرت! فکر کن ...
اگه همه ی این چیزها رو خدا به من بده من اصلن برای خودم نگه نمیدارم که، میفروشم پولشو به مردم تنگ دست ومسکین و مستمندان و ضعفا، از کار افتاده ها ومخصوصن زنان بیوه کمک میکنم، نه تنها من بلکه همه ی مسئولین نظام همینطورند، ما هیچکدام در دنیای مادی چیزی نداریم، هرچی داریم همین هست که میبینید به تن داریم، این کاررو هم که میکنیم به خداازمجبوریه...
خلاصه من از اینجا برو نیستم، باید بطلبه که بیایی، حالا که اون طلبیده من هم اومدم توی کره بز میخوایی من رو کله پا کنی، کور خوندی، هر فکر شومی هم که تو سرش باشه من دودر بشو نیستم!
هویی با توام
با من؟
نه با عمم
پس چرا میگی با منی؟
بابا تو که از من خنگ تری،با تو ام دیگه،تو چرا همش میخوایی بری تو پاچه من؟ مگه کوری ،نمی بینی اینجا پر از دوربین مدار بستست ؟ حالا هی خودتو بمالون به من؛ ببینم میتونی آخر دهن منو آسفالت کنی، اون از پر و پاچت (ماشاالله هزار ماشالله) که انداختی بیرون و ... بیرونو... بیرونو... بیرونو...
بیرونو چی؟
هیچی خواهر من؛ نمیگی خدایی ناکرده چشم حسود کور یه وقت چشم بخوری؟
حوری بدبخت که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره با لحن خشانت آمیز و متعجبانه ای خطاب به من گفت، آقای محترم اولن من هویی نیستم،اسمم اخیراتشما براتناپرهامونه؛ هویی هم عمه جونتونن، در ثانی این جواد بازی ها چیه راه انداختی؟ بعدش هم احمق من که با تو پدر کشتگی ندارم چرا این فکرهای مسخره رو میکنی، تو میدونی من کی هستم؟؟؟ اون دوربین های مدار بسته مون هم خرابه، فعلن شبکه قطعه زنگ زدیم بیان درستش کنن..بعدشم صورتشو کرد اونور و همین طور که زیر لب زمزمه میکرد: این دوربین ها کی درست بوده که الان باشه... با لحنی نا جوانمردانه، طوری که اگه خر هم بود می شنید گفت:
ایش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش دهاتی! مردشور تو ببرن با این قیافه ات
آخ جون ن ن ن ن ن ن ن ،پس دوربینا حالا حالاها خرابن…
خب معلومه که میدونم شما کی هستین، خود شما فرمودید که اسمتون
اخیراتشما براتناپرهامون هست راستی چه اسم قشنگی دارین شما، آدمو یاد شاخ افریقا ی اهرام ثلاثه ی هند میندازه، حالا چرا ناراحت میشین ، داشتم شوخی میکردم ... راستی منم اسمم محدومه، برو بچ بهم میگن دکتر محدوم، تحصیلاتمم در حد خوبه، لیسانس روانشناسیه نجوم دریایی رو از دانشگاه سانتیاگو گرفتم،دیپلم اکابرم هم از ورامین،البته فکر نکنین یه وقت ورامین کلاس نداره ها، یه وقتایی واسه خودش دارالعلوم بوده و بعد ها هم با انقراض نسل دایناسورها هاروارد شده،اصلن میدونید هاروارد مال ما بود؛ تو جنگ ناپلئون با مادها وقتی به دستور نارسیس حروم زاده،شوهر آپولون نبی بابل رو به آتیش کشیدن از ما دزدیدنش.
آه ه ه ه ه ه ه ه ای تاریخ درخشان نسل پارمیدا، بگذریم...
داشتم میگفتم دکترای مامایی سیاسی زیست شناسی، شاخه ی هسته ای رو هم که از آکسفورد گرفتم، مسئولاش همه آشنان از بس من دانشجوی خوبی بودم خودشون هی با اصرار و خواهش و تمنا به من میگن بیا بهت دکترا بدیم تازه میگن اگه آشناهاتم معرفی کنی به اونا هم میدیم،همین کردان خودمون بود هاااااا... اونو من معرفی کردم، میخوای معرفیت کنم به تو هم بدن؟
داشتم با غرور و افتخار از مدارج علمی و مدارک تحصیلیم حرف میزدم واز بانویی چنین پاک دامن دلبری میکردم که یه مرتبه...
چشمتون روز بد نبینه 4 تا موتور سوار که ریش وچفیه هم داشتن با توجه به اصل غافلگیری پیچیدن جولومون،همشون هم موتور هوندا CG 125 سوار بودند!
ورق برگشت..
تف به ذات پدرت من که گفتم حجابتو رعایت کن، حالا میبرن چوب تو آستینمون میکنن،تازه اگه تو آستینمون کنن و جای دیگه ای فرو نکنن شانس آوردیم؛ به خدا همین دیروز بود که گرفتنم با هزار خواهش و تمنا و گریه و زاری و تعهد ولم کردن
خیالت راحت شد،آخر خودتو کردی تو پاچم؛ بدبخت شدم،جواب مطبوعات رو چی بدم؟
ببین جون مادرت،هرچی بخوایی برات میخرم اصلن صیغه دائمت میکنم،فقط نگو منو میشناسی... نه نه نه این خوب نیست بگو دخترخاله ی عموی هوشنگی... نه اینم نمیگیره بگو زن داداشمی، زن منصور پسر همسایمون؛ اون خوبه اگه بخوان عقدمون کنن نمیتونن زن منصورم که قهر کرده رفته خونه ی باباش، سند ازدواجشان هم که دست خوده منصور ِ وایی خدایا چه غلظی کنم حالا؟ یا باب الحوایج خودت یه دری باز کن من در رَم...
می مردی نیم سانت مانتو میپوشیدی، کجاتو بگیرم حالا؟ بدن عریانتو یا گیسهای افشانتو؟ موهاتو بگیرم که پائینت وله، پائینتو بگیرم که بالات وله، بالا و پائینتو بچسبم که دیگه بدتر میگن در انضار عمومی کار خلاف عرف و شرع میکردم، من که میدونم آخرش برام پرونده سازی میکنن و به جرم تشویش اذهان عمومی، تهدید امنیت ملی، سعی در برانداختن نظام؛ توهین به مقام مقدس رهبری،زنای محرز،سرپیچی از احکام شرعی و نغز اصل امر به معروف و نهی از منکر به اضافه ی استفاده از شورت مخملی و زیر پیرنی نرم،
- که همین یه جرم به اندازه ی همه ی اتهامات سنگینی میکنه - از برج میلاد، به یمن پنج تن آل عبا و12 امام و صدو بیست و شیش هزار و سیصد و بیست و نه امام زاده و9 میلیون شهید و 2 میلیون و هفتصد وهشتاد وچهار هزار و دویست و یازده معلول و جانباز به جا مانده از دوران هشت ساااااال ل ل ل ل دفاع مقدس؛ هفتاد و پنج میلیون و پانصد ونود و شیش هزار و دویست و پنجاه و چهار دفعه دارم میزنن بعد هم حکم صد هزار ضربه ی شلاق (آتشی) رو اجرا میکنن آخرش هم رو بند رخت چرک های زندان اوین یه 10 سالی پهنم میکنن از اونجا هم میفرستنم زندان قلعه فلک الافلاک تو لرستان، حالا خیالت راهت شد
حالا این که خوبه،بدبخت اول و آخرش من را میکشن و یه گوشه ای جایی تو مرز عراق گورم میکنن که کسی جسدم رو پیدا نکنه یه چند سال بعدشم خودشون استخوانهایم را پیدا میکنند و به عنوان شهید گمنام دوباره از اول با سلام و صلوات دفنم میکنن، تو چی بدبخت،فکر کردی با تو چه کارایی میکنن؟ خدایا صد هزار بار شکرت که منو مثل این نیافریدی...
بانوجان حوری پاک دامن که هاج و واج با دهانی باز و چشمانی ورقلمبیده داشت منو نگاه میکرد یک مرتبه انگار که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده باشه فریاد زد
- ببند اون دهنتو،سرمو بردی؛ مار بگزه این زبونتو چقدر حرف میزنی تو، این همه آدم اومدن اینجا و رفتن یکیشون مثل تو اینقدر ضایع نبود...
یه دو دقیقه جو گیر نشو ببینم جریان چی! ؟
یکی از برادران بسیجی که از بقیه خشن تر به نظر میرسید از موتر اومد پایین، موتور رو گذاشت رو جک بعد مانند رقاص های اپرا بالت دستاشو گذاشت رو کمرش و یه پاشم برد پشت پای دیگش و به طرف بانو حوری مرده شور برده که داشت من را تا وادی مرگ بدرقه می کرد، تعظیمی اشراف معابانه کرد و سپس گفت: اسلام و علیک و رحمه" الله یا همشیره اخیراتشما براتناپرهامون!
- بدبخت شدم، گفت همشیره، طرف خواهرشه... –
... To be continued |