تبليغاتX
آخرین برگ پایــــــــیز ...
آخرین برگ پایــــــــیز ...



در ادامه ی نزول وحی بر پاییز بلند...

 

بازوی بانوجان حوری در بازوی من قفل شده بود و من از لمس پوست نرم و شفافش حس وصف ناشدنی داشتم ،مانند این بود که من با ایشان (بازو در بازو) برای دیدن رقص تانگو به طرف سالن آمفی تاتر هتل سرینا در قلب شهر رویایی و زیبای رم، در حال حرکت هستیم، چنان غرق در این حس ماورایی بودم که کاملن فراموش کردم چی می خواستم بپرسم ،شاید هم میخواستم بپرسم:  سردتون نمیشه چیزی تنتون نکردین!؟ الله اعلم!

(لامثب به چشم پاک)، بد اندامی داشت ها بددددد! در همین حین داشتم با خودم فکر می کردم که بعد از دیدن نمایش تانگو چقدر نوشیدن یه گیلاس  1934  Red wine فرانسوی با چنین ملکه ی زیبایی میچسبه ،راستی قیمت یک شب سویئت دونفره Super de lux در هتل سرینا چقدردر میاد؟

یک لحظه احساس کردم که بانو جان حوری دارن به من نگاه میکنن، به خودم جرات دادم تا سرم را بالا بگیرم و ...

بانو جان حوری با لبخندی زیبا و ملیح بر لب در حالی که با نگاهی افسونگر به من نگاه میکرد با ناز و عشوه گفت: فکر نمیکنم خیلی گرون باشه، احتمالن سوئیت دونفره   de lux Super  شبی  $ 6300 تا آب می خوره، ای شیطون..  حالا چرا هتل سرینا!؟ من آلاچیق های کنار ساحل ونیز رو بیشتر دوست دارم و می پسنددددددددم م م م م.

فکم نیفتاد روی زمین، فکم سقوط کرد روی زمین اونم بدون چتر نجات...!

بابا اینجا کجاست، این دیگه کیه؟ فکر آدمم میخونه!

کاملن اطمینان داشتم که، از این سوتی که دادم الان صورتم مثل لبو سرخ و کبود شده ،برای اینکه بیشتر ضایع نشم سعی کردم اعتماد به نفسم رو به دست بیارم، به همین دلیل با یه سرفه ی اندر سفیانه سینه ام روصاف کردم،سپس با قیافه ای مظلوم و معصوم همونطورهم که حاج صدای غیبی فرموده بودند با انگشتای هر دوتا دستم شروع کردم به ذکر کردن وبا لحنی محکم در جواب این موجود زیبا و عجیب که قدرت خواندن فکر رو هم داشت گفتم:

هیچی بابا میخوام به اندازه ی هزینه ی یه شب سوئیت de lux Super در هتل سرینای شهر رم به مستمندان کنار ساحل در ونیز کمک کنم! آخه کمک به مستمندان از موارد تاکید شده ی انبیاست که در ادوار مختلف توصیه شده.

مطمئنی که همینه؟

آره، مگه شما شک دارین؟

با همان لبخند زیبا و ملیح که اکنون پر رنگ تر وشیطنت آمیزناک تر به نظر میرسید گفت: نمیدونم والاّ..

خب خدا را شکر باب سخن هم که باز شد، حوری جان هم که دارن آمار می دن بد رقم...

 کی میرسیم ای بانوی پاک دامن؟

مگه شما میدونید ما داریم کجا میریم حضرت یوپانسیف؟

(یوپانسیف نام الهی پاییز بلند می باشد) م.

نه! من از کجا بدونم ای بانوی پاک دامن، شما خودتون گفتید که همه در انتظار من منتظرند، همون موقع که گفتین وقت تنگه... یادتون نیست؟!

پس حتمن داریم یه جایی میریم که همه در انتظار من منتظرن و اونجا هم وقتش تنگه

راستی ای بانوی پاک دامن مگه وقت هم تنگ و گشاد داره؟

ملکه ی زبیایی انگار که قند تو دلش آب شده باشه در حالی که چشمانش برق میزد با لبخند زیر و زبر کننده ای پاسخ داد، آره جییییییییییییییییگگگگگگر!

فکر کردی نداره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه؟

نیشم تا بناگوش باز شد ولی خدایا این چرا یه مرتبه اینجوری شد؟ چرا مثل این Gay های زیر پل کالج حرف میزنه؟ ببخشید ای بانوی پاکدامن، شما Gay  هستین؟

خیر حضرت یوپانسیف اما گاهی اوقات به دلیل شرایط جوی ترنس میشم

اِ چه خوب من هم وقتی دریا موجی میشه ترنسفورماتور میشم ای بانوی پاکدامن.

 و لبخند بود و شور جوانی...! هر هر هر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر.

بانو جان حوری پاکدامن همینجوری که با ناز و غمزه حرف میزد احساس کردم، هی داره خودش رو بیشتر به من میچسبونه، اول فکر کردم به خاطر سرعتیه که داریم،بعد کم کم احساس کردم غیر از اینکه خودشو هی بیشتر به من میچسبونه داره یه کارای دیگه ای هم میکنه، مثل همون کارایی که بچه ها تو خاله بازی با هم میکنن...!

منم که حساس س س س ،از این جقله بازی ها هم که اصلن خوشم نمیومد و نیومد د د د...

(راستی کی یه جراح پلاستیک خوب میشناسه؟ احساس میکنم دماغم اصلن بهم نمیاد)

یه مرتبه یادم افتاد که حاج صدای غیبی از دوربین های مدار بسته حرف میزد...پشتم لرزید نکنه این پتیاره داره امتحانم میکنه، اصلن نکنه این شیطان باشه خودشو این شکلی کرده که سر من گول بماله؟ نکنه میخواد خرم کنه ببرتم مکان بهم سیب بده بخورم بعد هم با لغت بزنن در باسنم (واژه های ادبی رو حال میکنین) بعدشم بندازنم بیرون ! حالا بیرونم کنن جهنم،چیز خورم نکنه یه بلایی سرم در بیاره..، هان!؟

 اعوذ بالله من الشیطان رجیم، پووووف

بسم الله الرحمن الرحیم، پوووووووووووووف

یا رحمن، پوووووووووووووووف

یا رحیم یا کریم یا حمید یا مجید، پووووووووووووووووووف

نه بابا مثل اینکه خبری نیست، این از این حرف ها نمیترسه، نکنه آنتی آیه رو خودش اینستال کرده،هان؟ پس چرا نمیترسه؟!

خدایا کمکم کن، کمکم کن نزار اینجا بمونم تا بپوسم

نزار اینجا بمونم تا لب مرگو ببوسم، منو چه به مسئولیت، من اگه عرضه می داشتم اتاقم رو مرتب میکردم که برای پیدا کردن یه لنگه جوراب تو کیسِ کامپیوتر نگردم، خدایا غلط کردم.. انا مصدوم... انا مصدوم... به جون بابام انا مصدوم...

به خدا قسم انا مصدوم... به قرآن قسم انا مصدوم... به هرچی که می پرستی انا مصدوم...

بد جور ترسیده بودم،اما باید یه کاری میکردم مگرنه از ترس از دست دادن موقعیت خاصی که پا داده بود و احتمال از دست دادنش با این وضعیت کم نبود، جونم رو از دست می دادم؛ فکر کن... خدا رو چه دیدی؟ من اگر از اینجا سالم برگردم دیدی شدم امام زاده، دستم هم شفا شد! همه میا از لباس هایم نخ میکنن برای تبرک،میتونم بخت ببندم و باز کنم، دعای رزق و برکت بدم،یه حالی به بیمارای سرطانی بدم و هزار و یک کار خداپسندانه ی دیگه که عقل جن هم نمیرسه بکنم ،فکر کن...

 ویلای شمال، خونه تو زعفرانیه و الهیه، ماشین هم که یه گاری در حد و اندازه یBMW, PPRADO, SANTAFE  نه اینکه فکر کنید خدایی ناکرده به خاطر پست و مقام وپول وایران چک های صد تومانی و دلار و یورو پوند وکللن این چیزای مادی بی ارزش باشه، نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ،اصلن؛ ابدن، هرگز، نوچ..   نوچ..   نوچ...! اشتباه نکید، من عاشق خدمت به مردمم، من متعلق به مردمم، من از همین مردمم، اصلن من برای خدمت به شما آحاد ملت متولد شدم،من و امثال من عاشق خدمتیم نه طالب قدرت! فکر کن ...

اگه همه ی این چیزها رو خدا به من بده من اصلن برای خودم نگه نمیدارم که، میفروشم پولشو به مردم تنگ دست ومسکین و مستمندان و ضعفا، از کار افتاده ها ومخصوصن زنان بیوه کمک میکنم، نه تنها من بلکه همه ی مسئولین نظام همینطورند، ما هیچکدام در دنیای مادی چیزی نداریم، هرچی داریم همین هست که میبینید به تن داریم، این کاررو هم که میکنیم به خداازمجبوریه...

خلاصه من از اینجا برو نیستم، باید بطلبه که بیایی، حالا که اون طلبیده من هم اومدم توی کره بز میخوایی من رو کله پا کنی، کور خوندی، هر فکر شومی هم که تو سرش باشه من دودر بشو نیستم!

هویی با توام

با من؟

نه با عمم

پس چرا میگی با منی؟

بابا تو که از من خنگ تری،با تو ام دیگه،تو چرا همش میخوایی بری تو پاچه من؟ مگه کوری ،نمی بینی اینجا پر از دوربین مدار بستست ؟ حالا هی خودتو بمالون به من؛ ببینم میتونی آخر دهن منو آسفالت کنی، اون از پر و پاچت (ماشاالله هزار ماشالله) که انداختی بیرون و ... بیرونو... بیرونو... بیرونو...

بیرونو چی؟

هیچی خواهر من؛ نمیگی خدایی ناکرده چشم حسود کور یه وقت چشم بخوری؟

حوری بدبخت که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره با لحن خشانت آمیز و متعجبانه ای خطاب به من گفت، آقای محترم اولن من هویی نیستم،اسمم اخیراتشما براتناپرهامونه؛ هویی هم عمه جونتونن، در ثانی این جواد بازی ها چیه راه انداختی؟ بعدش هم احمق من که با تو پدر کشتگی ندارم چرا این فکرهای مسخره رو میکنی، تو میدونی من کی هستم؟؟؟ اون دوربین های مدار بسته مون هم خرابه، فعلن شبکه قطعه زنگ زدیم بیان درستش کنن..بعدشم صورتشو کرد اونور و همین طور که زیر لب زمزمه میکرد: این دوربین ها کی درست بوده که الان باشه... با لحنی نا جوانمردانه، طوری که اگه خر هم بود می شنید گفت:

 ایش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش  دهاتی! مردشور تو ببرن با این قیافه ات

آخ جون ن ن ن ن ن ن ن ،پس دوربینا حالا حالاها خرابن…

خب معلومه که میدونم شما کی هستین، خود شما فرمودید که اسمتون

اخیراتشما براتناپرهامون هست راستی چه اسم قشنگی دارین شما، آدمو یاد شاخ افریقا ی اهرام ثلاثه ی هند میندازه، حالا چرا ناراحت میشین ، داشتم شوخی میکردم ... راستی منم اسمم محدومه، برو بچ بهم میگن دکتر محدوم، تحصیلاتمم در حد خوبه، لیسانس روانشناسیه نجوم دریایی رو از دانشگاه سانتیاگو گرفتم،دیپلم اکابرم هم از ورامین،البته فکر نکنین یه وقت ورامین کلاس نداره ها، یه وقتایی واسه خودش دارالعلوم بوده و بعد ها هم با انقراض نسل دایناسورها هاروارد شده،اصلن میدونید هاروارد مال ما بود؛ تو جنگ ناپلئون با مادها وقتی به دستور نارسیس حروم زاده،شوهر آپولون نبی بابل رو به آتیش کشیدن از ما دزدیدنش.

آه ه ه ه ه ه ه ه ای تاریخ درخشان نسل پارمیدا، بگذریم...

داشتم میگفتم دکترای مامایی سیاسی زیست شناسی، شاخه ی هسته ای رو هم که از آکسفورد گرفتم، مسئولاش همه آشنان از بس من دانشجوی خوبی بودم خودشون هی با اصرار و خواهش و تمنا به من میگن بیا بهت دکترا بدیم تازه میگن اگه آشناهاتم معرفی کنی به اونا هم میدیم،همین کردان خودمون بود هاااااا... اونو من معرفی کردم، میخوای معرفیت کنم به تو هم بدن؟

داشتم با غرور و افتخار از مدارج علمی و مدارک تحصیلیم حرف میزدم واز بانویی چنین پاک دامن دلبری میکردم که یه مرتبه...

چشمتون روز بد نبینه 4 تا موتور سوار که ریش وچفیه هم داشتن با توجه به اصل غافلگیری پیچیدن جولومون،همشون هم موتور هوندا  CG 125 سوار بودند!

 ورق برگشت..

تف به ذات پدرت من که گفتم حجابتو رعایت کن، حالا میبرن چوب تو آستینمون میکنن،تازه اگه  تو آستینمون کنن و جای دیگه ای فرو نکنن شانس آوردیم؛ به خدا همین دیروز بود که گرفتنم با هزار خواهش و تمنا و گریه و زاری و تعهد ولم کردن

خیالت راحت شد،آخر خودتو کردی تو پاچم؛ بدبخت شدم،جواب مطبوعات رو چی بدم؟

ببین جون مادرت،هرچی بخوایی برات میخرم اصلن صیغه دائمت میکنم،فقط نگو منو میشناسی... نه نه نه این خوب نیست بگو دخترخاله ی عموی هوشنگی... نه اینم نمیگیره بگو زن داداشمی، زن منصور پسر همسایمون؛ اون خوبه اگه بخوان عقدمون کنن نمیتونن زن منصورم که قهر کرده رفته خونه ی باباش، سند ازدواجشان هم که دست خوده منصور ِ وایی خدایا چه غلظی کنم حالا؟ یا باب الحوایج خودت یه دری باز کن من در رَم...

می مردی نیم سانت مانتو میپوشیدی، کجاتو بگیرم حالا؟ بدن عریانتو یا گیسهای افشانتو؟ موهاتو بگیرم که پائینت وله، پائینتو بگیرم که بالات وله، بالا و پائینتو بچسبم که دیگه بدتر میگن در انضار عمومی کار خلاف عرف و شرع میکردم، من که میدونم آخرش برام پرونده سازی میکنن و به جرم تشویش اذهان عمومی، تهدید امنیت ملی، سعی در برانداختن نظام؛ توهین به مقام مقدس رهبری،زنای محرز،سرپیچی از احکام شرعی و نغز اصل امر به معروف و نهی از منکر به اضافه ی استفاده از شورت مخملی و زیر پیرنی نرم،

 - که همین یه جرم به اندازه ی همه ی اتهامات سنگینی میکنه -  از برج میلاد، به یمن پنج تن آل عبا و12 امام و صدو بیست و شیش هزار و سیصد و بیست و نه امام زاده و9 میلیون شهید و 2 میلیون و هفتصد وهشتاد وچهار هزار و دویست و یازده معلول و جانباز به جا مانده از دوران هشت ساااااال ل ل ل ل دفاع مقدس؛ هفتاد و پنج میلیون و پانصد ونود و شیش هزار و دویست و پنجاه و چهار دفعه دارم میزنن بعد هم حکم صد هزار ضربه ی شلاق (آتشی) رو اجرا میکنن آخرش هم رو بند رخت چرک های زندان اوین یه 10 سالی پهنم میکنن از اونجا هم میفرستنم زندان قلعه فلک الافلاک تو لرستان، حالا خیالت راهت شد

حالا این که خوبه،بدبخت اول و آخرش من را میکشن و یه گوشه ای جایی تو مرز عراق گورم میکنن که کسی جسدم رو پیدا نکنه یه چند سال بعدشم خودشون استخوانهایم را پیدا میکنند و به عنوان شهید گمنام دوباره از اول با سلام و صلوات دفنم میکنن، تو چی بدبخت،فکر کردی با تو چه کارایی میکنن؟ خدایا صد هزار بار شکرت که منو مثل این نیافریدی...

بانوجان حوری پاک دامن که هاج و واج با دهانی باز و چشمانی ورقلمبیده داشت منو نگاه میکرد یک مرتبه انگار که دیگه کاسه ی صبرش لبریز شده باشه فریاد زد

- ببند اون دهنتو،سرمو بردی؛ مار بگزه این زبونتو چقدر حرف میزنی تو، این همه آدم اومدن اینجا و رفتن یکیشون مثل تو اینقدر ضایع نبود...

یه دو دقیقه جو گیر نشو ببینم جریان چی! ؟

یکی از برادران بسیجی که از بقیه خشن تر به نظر میرسید از موتر اومد پایین، موتور رو گذاشت رو جک بعد مانند رقاص های اپرا بالت دستاشو گذاشت رو کمرش و یه پاشم برد پشت پای دیگش و به طرف بانو حوری مرده شور برده که داشت من را تا وادی مرگ بدرقه می کرد، تعظیمی اشراف معابانه کرد و سپس گفت: اسلام و علیک و رحمه" الله یا همشیره اخیراتشما براتناپرهامون!

- بدبخت شدم، گفت همشیره، طرف خواهرشه...

 

                                                      ... To be continued                        

19 Apr 2009 توسط پاييــز بلنـد |

نزول وحی بر پاییز بلند ...

 

در یکی از همین ایام زیبای بهاری که از سرور و شادی اشباع بودم و سر مست،  برای انجام  عمل تاکید شده ی شنا به استخر نزدیکی محل سکونتمان رفته بودم، مشغول عمل ثوابناک حرکت قورباقه بودم که ناگهان ذهن فعال و تراوشناک پاییزی و زیبای پاییز بلندمان به جوش و خروش درآمد ، جمیع عواطف و احساسات متفق القول فریاد میزدند که پاییز تو برگذیده شده ای و رسالتی الهی به عهده داری، به زودی فرشته ی وحی بر تو نازل خواهد شد...!

از این حس برگزیده گی چنان جو گیر شدم و از فرط هیجان به وجد آمدم که در عمق ۳ متری ارشمیدسناک جیغ کشیدم و از هوش رفتم... تنها حباب بود که مانند ستاره های تابناک بر بالای سرم ، مدور در حال چرخش بود.

وقتی به هوش آمدم شایدم هنوز در آن لحظه تاریخی به هوش نیامده بودم، چه کسی میداند؟ بودن یا نبودن، مساله پول است در حد بیل گتس با شهرتی احمدی نژادناک...، بی تربیت! (دکترمحمود احمدی نژاد) اون هم در خدمت نوع بشر! (فقط کنجکاو بودم که چه اتفاقی افتاد و به انجام دادن چه مسئولیتی برگذیده شدم و با چه معیاری و به وسیله ی چه شخص یا اشخاصی کاندید چه مقام والایی شده ام؟!) مکاشفه در حال رخ دادن بود که در این میان روح پر فتوح آلبرت هم با آن موهای ژولی پولی و چهره ای بر آشفته به سراغمان آمد (گویی حل مساله ی نسبیت را در دستان مبتکر و خلاق من یافته بود) و سعی داشت تا پا مهری پدرخوانده معابانه من را در آغوش بگیرد و در حالی که دستانم را از سر شوق میفشارد، حس سپاسگذاریش را نیز القا میکرد،  لامپ مهتابی را نشانم میداد که نشانه ی ظهور بود، در حد و اندازه ی تیم ملی در فینال جام بین کهکشانی اونم با مربیگری عمو پینوکیوی از خودراضی و پر مدعای خودمون که اونم به تازگی منتخبیده شده بود...

نشانه ظهور...!

شایدم وحی الهی بود که من را از میان شش ونیم میلیارد نماینده ی تام الاختیار حق تعالی بر روی زمین سوا کرده بود، تا رسالت الهی را بر دوشم بگذارد. همه جا نور لامپ مهتابی بود و صدای چیزی غیبی...

                                     

صدا آشنا بود

میگفت نعلینت را در بیاور بفرما بالا...

قربون دایی- همین جا راحتم، جسارت نمیکنم شما بفرما بالا

به تو میگم نعلینت را در بیاور و بنشین بر قالیچه ی سلیمان تا به بالا برویم.

آقا جون مادرت بی خیال من از ارتفاع میترسم تازه دوره ی آموزشی پرواز با قالیچه رو هم نگذروندم، گواهینامه ی تراکتورمم یه 16 سالی میشه تمدید نشده، چشمامم ضعیفه، یکیش 8 دوربینه، یکیشم 12 آستیکمات، حالا اگه میخوایی دیداری صمیمانه با کریم مکتوب نویس داشته باشی،  باشه سوئیچو بده بیاد...

صدای غیبی مکثی کرد، سنگینی نگاه اندر صفیانه اش را بر اندام لرزانم حس می کردم که خودش نشست پشت قالیچه من هم وردستش نشستیم جولو..

لامثب قالیچه نبود، کمری فول آپشن بود...

چه طرحی، چه نقشی! چه سرعتی!

لاکردار صدای غیبی هم که آخر دست فرمان بود، چنان لایی می کشید که من چشامو میبستم و در ذهنم دنبال کلمه ی عرضه بر مبنای تقاضا میگشتم آن هم با در نظر داشتن اصلاح الگوی مصرف..!

در اون لحظه بود که تونستم مساله ی پاپیون را حل کنم و حتی فرمولی هم برای بستن پاپیون در راستای شکست زمان با سرعت مافوق نور ارائه بدم.

{پاییز}.(صدای غیبی) +(سرعت نور .راستای زمان)/امداد غیبی= پاپیون بر مبنای 8 در وسعت عدد ثابت p به توان22.

تو همین افکار علمی بودم که یه دفعه قالیچه دور خودش چرخید و بعد از اینکه سه تا دور آمریکایی خورد و صدای جیغ ترمزش همراه با لاستیکهای آج دارش گوش فلک را کر کرد، در جا ایستاد، بسم الله... نزدیک بود از شیشه ی جولوی ماشین که نامریی هم بود به بیرون پرت شوم اما خدا رو شکر کمربند ایمنی از ناکام شدن من بدبخت در این آوان جوانی اون هم با این همه آرزو جلوگیری کرد.

   

با ترس و لرز و در عین اینکه باورم نمی شد زنده هنوز هستم از صدای غیبی پرسیدم چی شد حاجی؟

هیچی بابا مگه ندیدی طرف عجب مالیه؟

کی؟ مال چیه؟ کجا؟

اسکول حوریه رو مگه ندیدی ؟

کدوم حوری؟

هیچی بابا، بی خیال مارو باش با کی اومدیم زید بازی...!

                     

من که هنوز گیج و منگ بودم، از استرسی که از این حرکت به من وارد شده بود جرات نکردم سئوال دیگه ای بپرسم ، داشتم صحنه رو در ذهنم Rew میکردم که صدای غیبی گفت میخوایی یه حال اساسی بهت بدم، فاز رپ داری؟

هان؟ رپ؟

WoOoOOoW عجب سیستمی داشت این قالیچه، صاب، ووفر، آمپلی فایر، 27 تا بلندگو هم تو در و داشبورد و صندوق عقب و سپرها...

         

وایی نه... ساسی مانکن!

بابا این صدا غیبیه اصلا اهل حال بود، اهل دل بود، صفا میکرد واسه خودش، تازه سوخت قالیچه سلیمانشم که مجانی بود خودش میگفت سهمیه ماهیانش 800.000 لیتره که بیست سی هزار تاشو مصرف میکنه باقیشم میفوروشه لیتری خدایی تومان.خلاصه با پول سوخت و پولی که ازآب وآب باریکه و جویبار و رودخونه و دریا و اقیانوس به اضافه ی چندرغازی که از حساب خدمتگذاری به آحاد ملت ها در وسعت جهانی میگرفت که تازه همش با هم مبلغ قابل توجهی هم نبود، چرخ زندگیش میچرخید به حمدالله و تعالی اونم بد جور...

خب ، خدا رو شکر از زندگیش هی... همچین راضی بود.

تازه داشتیم با هم اخطلات میکردیم که حاج صدای غیبی فرمودند: رسیدیم دیگه، اینجا باید پیاده شی، در اول را که باز کنی سمت چپ یه راهروهست، تو از اونجا نرو، برو قسمت اطلاعات بگو من (...) سفارشتو کردم یه چیزی هم بذار کف دستش!

                         

 خودش راه مخفی رو بهت نشونت میده، از راه مخفی که گذشتی سمت راست یک لیفت هست که سوارش میشی خودش اتومات میبرتت طبقه ی هفتم،حواست باشه قبل از اینکه از لیفت پیاده بشی با پیشونی بکوب تو در و دیوار تا جاش گل بندازه...، روزنامه ای چیزی هم اگه دیدی بگیر دست راستت ، از لیفت که پیاده شدی  یمین یمین بروطرف یمین همین طور که داری با تومانینه قدم برمیداری با انگشتای دستات هم ذکر کن، طوری که دوربین های مدار بسته این صحنه ملکوتی و عرفانی رو داشته باشن...

اینارو هم بهت گفتم واسه اینکه انرژی مثبت بهم دادی، درسته یکم خنگ میزنی اما آیندت درخشانه، حواست باشه کی داره راهنماییت میکنه، نه اینکه فردا اگه به یه جایی رسیدی خودتو بگیری و از این حرفا...

              

اصلا دلم رضا نمیداد از این قالیچه ی فول آپشن پیاده بشوم، تازه داشتم حالشو می بردم، اما حیف که باید پیاده میشدم و طبق دستوری که از مقامات بالا رسیده بود به اون بالا بالاها میرفتم، آخر من وظیفه داشتم تا مسئولیت سنگینی را به عهده بگیرم، ناسلامتی احظار شده بودم ...

سرتان را بیش از این به درد نمی آورم، با هزار بدبختی و مشقت از همان راهی که حاج صدا ی غیبی فرموده بودند عبورنمودم تا طعم گس گذر ار مرحله گذر را با یقه ای با تکمه های از اول تا آخر بسته کاملا بچشم..

استرس تمام وجودم را می لیسید، از فرط هیجان بدنم در حرارتی ناشناخته می گداخت و شر شر آب بود که سعی در غرق جسم مضطربم در مرداب روح تشنه ام داشت... با این اوصاف کمر همت سفت کردم و قدم به دنیای بیرون از لیفت نهادم تا با اراده ای پولادین به استقبال سرنوشت اولیا در انجمن مربیان وغیره...بروم!

به محض خروج از لیفت با دنیایی متفاوت روبرو شدم...

همه ی دنیای اطرافم را زیبایی و گل و بلبل و زمین و آسمان آذین شده به انواع و اقسام دُرها و جواهرات و غیره احاطه کرده بود، مات و مبهوت محو تماشای این جهان شگفت انگیز بودم که صدای ملیح و زیبایی از پشت سر من را به خود آورد..

  

خوش آمدید حضرت پاییز...

سر برگرداندم تا صاحب این Perfect Voice را ملاقات کنم، برگشتن من همانا و وخشک شدنم مانند پرندگان موزه ی حیات وحش همان..!

انگار من کُمار بودم که به خانه ی روزا سید، برای دیدار وی  رفته بودم،انگار هنوز علم ساختن البسه از الیاف طبیعی به ساکنان این مکان عجیب غریب نرسیده یود، یارو لخت مادر زاد و با چشمانی افسون کننده به من می نگریست...

                                                  

 نمیدانم آنجنیلا جولی بود یا حوری بهشتی که وعده اش را در ادوار مختلف تاریخ زیست محیطی بشر به این انسان ضعیف النفس داده بودند،اما یحتمل من خیلی آدم خوبی بودم که چنین الهه زیبایی را با چنین وضعیت... به استقبالم فرستاده بودند. قد ماشالله نردبون، کمر مدیوم، ساق پا مثل ساق پای اسب های اصیل عربی کشیده و براق، رون...، چشم نخوره مثل رون مرغ یخ زده توی ویترین ، مو ها مدل نانسی اجرم، پوست نگو پوست هلو، چشم ها چشم های سرندیپی تی، باقیشم شطرنجی بود...

متصور شوید پاییز بهت زده با فکی افتاده و چشمانی از حدقه در آمده مانند مدل نقاشی بی حرکت و احتمالن بی جان مانند مجسمه زُل زده بود به آنچه که نباید میزد...

                      

 توبه استغفرالله این جا دیگه کجاست!؟

قدرت هیچ حرکتی را نداشتم، انتظار هر نوع استقبالی را میکشیدم غیر از این نوع استقبال هیپنتیزم کننده، الهه ی زیبایی که احتمالن مدل مجلات Play boy هم بود متوجه آنفکتوس من بدبخت و معصوم شده بود، در ادامه ی خوش آمد گوی اش با لبخندی مجنون کننده گفت حضرت پاییز وقت تنگ است ، همه در انتظار شما بی صبرانه در منتظرند...

جان!؟ در انظار من؟ همه؟

سپس بانو جان حوری تعظیمی کرد و با سرعت برق آسایی زیر بازویم را گرفت و مانند موتوری با قدرت 60 اسب بخار به حرکت درآمد، تمام شهامتم را یک جا جمع کردم  تا بپرسم ...

 

ادامه دارد...

 

                          

 

                            

 

9 Apr 2009 توسط پاييــز بلنـد |

...Memories of 3 Poems and pictur's

                                                           

 

         

                                                  (عکس از محسن میرزاده)

 

غرش و هجوم بلند امواج خروشان

بازتاب نبض دریا و اندیشه ی نهنگ ها می شود

وقتی که بر فراز آخرین کنگره ی بلند آفاق

در میان ازدحام سکوت افکار جنگل،

در میان نغمه ی گنجشکان پرواز می کنم،گم می شوم

قایقی می رانم در مواج سیماب خروشان رود آرزو

در زیر احتزاز مغرور خیالی گستاخ

با ترس و دلهره و لذتی عمیق

آرام می گیرم...، آن گاه که

بوسه ای می چینم از لبهای داغ آفتاب

در یک بعد از ظهر نمناک وبارانی

گلهای لاله در رگ می شکفد..

مغر استخوان ترک میندازد تا عقل جمجمه

من سبز می شوم تا انتها، باز رشد می کنم..

بی حتی یک لحظه انتظار!

و بر پیک صائقه چییرس می دهم...

مست حرارت است نهنگ روح من.

 

پاییز بلند

 

                        

 مردان خاکستری ولگرد می شوند

در برگهای کتابی نخوانده

پرپر می شکنند، دستانم از این اتفاق

تا با جویدن کلمات کپک زده

پراکندگی سایه ها را پرواز دهند

در پیراهن از جنس کرباس این باد آواره

و آسمان از دست می رود، تا دلتنگی کوچه های بن بست،

یادآور بی خانمانی حوا شود

و هویّت فراموش شده ای

که به دنبالش می گردند

خطوط ممتد و سفید بی احساس کتاب دیگری

در این میان

راه باغ را گم می کنند

کلاغهایی که با مرد خاکستری قهرند!

و غار غار غروب تا سپیده دم بیدار می ماند

در لابلای لطیف زلفان ساه شب

در لمس اندام بلورین مردان خاکستری.

 

پاییز بلند

 

      

                                                   (عکس از محسم میرزاده)

 

 گسترده بال از بام فریاد

تا در نهایت خیال سیال گردد

با دستانی پر از ابتکار

باید دوباره فریاد زد آرزو...

تا وقت بازشنیدنش برخیزد

از هستی ِ همیشه بر قله های فرود

تا باز بشکفد از پیوند این شکاف

پوسته ی ترک خورده ی آغوش انتحار

با این وهم

با این ترس که قورت می دهد

در این شکستن و فضا

از این حرارت و سقوط

تا بیکرانگی

 با حس انجماد...

 

پاییز بلند

 

   

                                     (عکس از محسن میرزاده-سی وسه پل) 

                        

 

          

 

      All photo bye Mohsen Mirzada

 

     All photo by Mohsen Mirzada

 

   All photo by Mohsen Mirzada

 

            All photo by Mohsen Mirzada, Location: Si- O- Se Poul

2 Apr 2009 توسط پاييــز بلنـد |

سالی که نکوست از بهارش پیداست...

 

                        

                                               (عکس از محسن میرزاده)

 

                         

سلام و درووووووود به بهار ، به زمین و آسمان و به تمام کسانی که در انتظار نوروز پا به پای زمان از جاده ی فصلهل گذشتند تا به بها نه ی این اتفاق عظیم و خوشایند دور سفره ی هفت سین جادویی با برداشتن فاصله ها در استقبال شادی و سرور، آغوش بگشایند.

امسال بهترین آغاز سال نو برای من بود پعد از سالها انتظار و آرزو  دوباره  دور هم جمع شدیم و هفت سین گذاشتیم، خدا می دونه چقدر آرزوی این لحظه رو داشتم، پارسال عید افغانستان بودم و سال قبلش در هندوستان و سال قبل ترش در تاجیکستان و 4 سال قیل هم زیر آسمان ابری و بی روح لندن تنها و سرگشته خاطرات نوروز رو در ذهنم مرور می کردم. حتی دو سال قبل از اون هم دور از خانواده و دوستانم نه نوزور داشتم و نه سفره هفت سین اما امسال فرق می کرد، امسال با تمام سالهای دور از خانه متفاوت بود... (اوشین!)

      

تمام وجودم انرژی بود و هیجان، چهار شنبه سوری که عالی بود ما بودیم و رقص و ساز و آواز و آتیش بازی و نیروی انتظامی عزیز و مهربان ، انگار وجود روحانی و ملکوتی نیروی انتظامی و یگان ویژه با فرهنگ غنی و باستانی نوروز اجین شده و کللن از اون هم فراتر رفته و حتی اونقدر با ملت شریف ما و ما ایرانیان انس گرفته که خودش رو به عنوان عضوی از خانواده ها ی ایرانی تثبیت کرده... خلاصه اینکه همه جا هست، تو خیابونها تو پارکها توی معابر و اماکن عمومی و حتی اونقدر با ماها صمیمی شده که تا خصوصی ترین جا های دور از دسترسم نفوذ کرده.. خلاصه ناجا جون اینجا.. ناجا جون اونجا.. ناجا جون همه جا...

چهار شنبه سوری ایران خیلی حال داد با اینکه ساعت دو شب رفتیم آتیش بازی اونم بعد از یه عروسی توب...

(تعجب نکنید طرف اینقدر اوسکل بود که چهار شنیه سوری عروسی گرفته بود) اما شرکت در جشن عروسی سبب نشد که از حال و هوای چهار شنبه سوری کم بشه، همه ی خیابون ها بسته بود و برادران غیور نیروی انتظامی بی وقفه هم در حین انجام وظیفه ی چشم چرونی به دختران زیبایی که بدون حجاب می رقصیدند و شادی می کردند گیر می دادند و برای ممانعت از به گناه آلوده شدن و خدایی نکرده تماسی چیزی با بدن این جوانان غرب زده و مرتد از باطوم که وسیله ای کاملا اسلامی و شرعی هست استفاده یبهینه می کردند ولی رقص و پایکوبی و پریدن از روی آتش همچنان ادامه داشت.. آتیش بازی چهار شنبه سوری امسال من رو یاد جشن دیوالی هندی ها انداخت، دیوالی یکی از اعیاد ملی هندی هاست که شبیه چهار شنبه سوری خودمونه با این تفاوت که کسی نیست تو سرشون بزنه که چرا آتیش روشن می کنن و تو خیابونها زن و مرد در کنار هم و با هم می رقصن و شادی می کنن، خلاصه چهار شنبه سوری امسال هم فال بود و هم تماشا و هم تجدید خاطرات دور و نزدیک..

                                        

بعد از یه حمالی درست و حسابی و دادن بیگاری به اناث عزیز و محترم ما مرد ها یک بار دیگه به همه و تاریخ ثابت کردیم که زنان دارای حقوق مساوی با مردان و چه بسا، بعضا دارای حقوقی مساوی تر وحتا بیشتر از مردان هستند و ما مردان بی چون و چرا تحت  اوامر این معجزه ی نوع بشر هستیم ( اون هم بی چون و چرا!) با این اوصاف و تنی رنجور و روحی خسته از خونه تکونی به استقبال بهار رفتیم و کم کم خودمون رو برای تجلیل از نوروز آماده کردیم..

                   

شب قبل از نوروز از فرط هیجان خوابم نمی برد به سالی که گذشت فکر میکردم به تمام لحظات خوب و بدی که خواسته و نا خواسته پشت سر گذاشته بودم، به کارهای خوب و بدی که انجام داده بودم، به از دست رفته ها یی که از کم توجهی خودم نشعت گرفته بود و دست آورد هایی که مرهون تلاش بی وقفه و همت خودم بود، به موقعیت هایی که نابود شد و به روشنی هایی که در افق زندگیم آرام آرام طلوع می کرد.. و به تمام گذشته ای که من رو تا این لحظه رسونده بود و با کوله باری از تجربیات تلخ و شیرین به جلو هدایت می کرد.

با خودم فکر کردم سال گذشته چه اهدافی داشتم که نتونستم به دست بیارم و برای امسال چه برنامه ای دارم که باید انجام بدم؟ برای همین یه کاغذ برداشتم و تمام خواسته هایی رو که برای آینده ی نزدیکم در نظر گرفتم تا بتونم برای به دست آوردن اهداف بزرگ تر و طولانی مدتم نتیجه ی قاطعی بگیرم رو نوشتم، مهم نیست سال دیگه کجا باشم اما ایمان دارم آدم موفق و راضی خواهم بود، من از شکست هام نا امید نمیشم بلکه امیدوار تر و مصمم تر رو به جلو قدم بر می دارم به این دلیل که از گذشته درس گرفتم و بهای این آموختن رو از سرمایه عمرم پرداخت کردم پس بدون برگشت به گذشته، سعی در ساختن آینده ای روشن می کنم .

                        

الهی قربون سفره هفت سینمون برم چه خوشگله ( جو گیر شدم اساسی) تخم مرغهای سفره ی هفت سین رو خودم رنگ کردم، سبزه شو مامان گذاشته بود میوه ها و شیرینی رو مهسا با سلیقه ی منحصر به فرد خودش چیده بود و آینه و شعمدون و قرآن رو بابا سر سفره گذاشت، باورم نمی شد من امسال اینجام، سر سفره ی هفت سین کنار مامان و بابا و مهسا، جای  ماریا خالیه، امسال دومین سالیه که ماری سر سفره هفت سین خودشون کنار علی دامادمون سال نو رو تحویل میکنه، چقدر من خوشبخت هستم. بعد از اینکه از ایران رفتم اصلا امید نداشتم که تا سالها بتونم برای تحویل سال نو در کنار خانوادم و پیش هم باشیم اما اتفاقاتی که افتاد و من رو تا ایران کشوند، باعث شد که امسال لحظه ی تحویل سال نو یکی از بهترین لحظات عمرم رو در دفتر خاطرات ذهن و قلبم رقم بزنم...

              

به لحظه ی تحویل سال نو نزدیک میشیم و من برای همه کسانی که به یاد میارم دعا میکنم

دعا میکنم تمام بیماران شفا پیدا کنند و مادرم سلامتی کاملش رو به دست بیاره، دعا میکنم پدرم همیشه شاد و سرحال و خندان باشه و سایش هیچوقت از سر ما کم نشه، دعا می کنم ماریا و علی همیشه در کنار هم خوشبخت باشن، دعا می کنم مهسا به هرچی که میخواد برسه، دعا میکنم برای مرجان یه معجزه رخ بده و این فرشته ی کوچولو خوب بشه، برای دکتر شهیدی که با دانش و درایتش معجزه میکنه از اعماق قلبم دعا میکنم همیشه شاد و سلامت باشه، امسال این شادی و انرژی رو که دارم مدیون زحمات بی دریغ دکتر شهیدی هستم که با علم و تخصصش، مادرم را دوباره به ما هدیه کرد، برای خانواده ی عمو ستار و زن عمو زهره با بچه هاشون پریسا و سونیا و نادیا و هلن آرزوی سلامتی و سعادت و کامیابی میکنم، برای الهام از خدا خوشبختی و موفقیت میخوام و برای پدر و مادرش آرزوی بهروزی رضایت ابدی میکنم، برای پیمان آرزو میکنم که امسال نیمه ی گم شدشو پیدا کنه و موفقیت هاش روز افزون باشه، دعا میکنم مشکلات شادراک دوست نیجریه ایم حل بشه و به آرامش برسه برای موراتان آرزو میکنم که خداوند این قدرت و همت رو بش بده که به مشکلاتش خاتمه بده و یک زندگی جدید و بی دغدقه ای رو پی ریزی کنه، برای مهینه دوست تاجیکم آرزوی موفقیت و پیروزی میکنم و از خدا میخوام یه شوهر خوب نصیبش کنه، دعا میکنم کار مرظیه رونق بگیره و امسال سال پر برکتی براش باشه، آرزو میکنم مارتینا به تمام آرزوهاش برسه و امسال وقت پیدا کنه تا بیشتر در کنار خانوادش باشه، برای پیام و همسرش که خیلی دوسشون دارم و حمایت های بی وقفه ی اونا بود که من رو در تاجیکستان سر و پا نگه داشت تا پله های موفقیت رو 6 تا یکی طی کنم، بهترین هارو ارزو میکنم، برای محمود آرزوی کامیابی و پیروزی میکنم و برای مادر آقای نادری از خدا سلامتی میخوام، برای امیر و بانو شهلا آرزوی عشق ابدی میکنم و از خدا میخوام که همیشه و در همه حال از هر شر و زیانی دور نگهشون داره و به مالشون برکت بده وکانون خونشونو با اعطای اولاد صالح و خوب گرم و روشن نگه داره، برای خانم کرمی خاتون شهر بلاگ آرزو میکنم که همای سعادتش همیشه در اوج باشه و بر فراز و قله های موفقیت و پیروزی همیشه زیر پاش باشه و امسال براش سال دولار و ترجیحا یورو باشه، برای ماهرخ آرزو میکنم که خودش رو پیدا کنه و به ارزش واقعی خودش پی ببره و امسال براش سالی باشه خوب و خاطره انگیز، برای الناز و همسرش  امید خوشبختی آرزو میکنم و امیدوارم الناز امسال سال تحصیلی خوبی رو شروع کنه و یک کار خوب هم پیدا کنه، برای رحیم و ریتا، سونیتا و امید و الیزا و صمیم، آرزو میکنم هر کجای دنیا که هستند از زندگیشون راضی باشن ودر کنار هم احساس  خوشبختی کنند، دعا میکنم که امسال سال خوبی برای صابر باشه و خدا مشکلش رو حل کنه و بهش یه فرزند خوب هدیه کنه و شادی رو دوباره به کانون خانوادش برگردونه، برای اجمل و مادرش بهترینها رو آرزو میکنم، برای هاجر و عادله و پلواشه از صمیم قلب بهترینها رو آرزو میکنم و امیدوارم امسال سال بخت هاجر باشه وطعم شیرین زندگی مشترک برای عادله مطلوب تر از گذشته باشه و پلواشه هم از این تنهایی در بیاد، برای آرش و منا و بچه هاشون، مازیار و حمیده، سیاوش و خاله ایران، خاله مریم وشهین و بیژن و پیمان، خاله معصومه و آقا داریوش و فرزنداشون، خاله زیبا و آقا فرهاد و پویا و پگاه، خاله کتی و سارا و پدربزرگ، برای مسعود و ماندانا و شقایق- شهرام و تهمینه و پگاه- برای آرتمیس و غفار و دوتا دختر خوشگلشون، برای عمه ناهید و آقا جعفر و نیما و آرش و شهلا و شیوا، مهدی شباهنگ و همسرش، علی رضا شمس ، فرشته، لیدا، جو کوچیکه، برای دوستان اورکات و مخصوصا بانو فروغ و مژده ... و برای همه ی اونایی که دوسشون دارم آرزوی سالی خوب و پر نشاط همراه با  موفقیت وسرشار از پیروزی میکنم..

دعا میکنم با تحویل سال نو اوضاع و احوال همه رو به بهبود و صعود، تغییر کنه و امسال سالی باشه بدون جنگ و خونریزی برای همه ی مردم دنیا، برای مردم افغانستان و عراق دعا میکنم که امسال سال پایان جنگ باشه و با اتحاد و اتفاق بتونن کشورشونو دوباره بسازن ، دعا میکنم سال صلح باشه برای اعراب و یهودیان، با تمام وجود برای مردم فلسطین و اسرائیل با شروع بهار، آغاز صلحی پایدار رو آرزو میکنم، خلاصه برای همه ی اون خوبهایی که همیشه به یادشون هستم هرچی دعای خوب و آرزوی خوبه رو به زبون میارم و در قلبم نام و یاد همشونو تک تک مرور می کنم...

یا رب همه را به حاجت خویش برسان      شاید که در آن میان ما هم باشیم

آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت

سال نو مبارک.

امسال میگن لحظه تحویل سال نو رسانه های ملی توپ در نکردن و صدای انفجار توپ سنانسور شد. اما، ما با شادی و در کنار اونهایی که از اون ور آبهای نیلگون برای تحویل سال نو پایکوبی میکردن سال نو رو تحویل کردیم و به لطف PMC و T2 و GEM TV و BBC PERSIAN کلی حال کردیم، از شنیدن پیام تیریک سال نو و نوروزعمو جان اوباما به ملت ایران و رهبران سیاسی ایران شگفت زده شدیم و کلی حال کردیم و رقصیدیم و این شادی رو با SMS و تلفن به دوستان آشنایان و اقوام انتقال دادیم.

                            

بعد از تحویل سال نو خطوط تلفن با ترافیک زیادی مواجه شد اما مگه من از رو رفتم؟

به هرکی که یادم بود و اسمش تو لیست حافظه ی گوشیم بود SMS  دادم و زنگ زدم و متقابلا از همه ی کسانی که به یادم بودن و در اون لحظه به من فکر می کردن SMS و تلفن داشتم، لحظات خوبی بود از اینکه شخص خاصی در اون لحظه ی خاص به یادم بوده و سعی کرده تا با من تماس بگیره تا سال نو رو به من تبریک بگه احساس خوشایندی داشتم، بعد از تحویل سال نو ماری و علی اومدن خونه ی ما عید دیدنی، بعدشم که دید و بازدید و شیرینی و آجیل و مخصوصا رعایت الگوی مصرف ( صرفه جویی در خوردن آجیل و شیرینی در مهمانی و عید دیدنی ها) سبب شد تا کمتر آجیل بخورم وعجالتا" از پسته های خندان و خوشگل که به من چشمک می زدند چشم پوشی کردم.. روز اول سال 1388 شروع خوب و خاطره انگیزی بود، از عصر اول فروردین تا ساعت 3 شب رقص و پایکوبی کردیم و شادی، به همه ی اونایی که دوست داشتم و در دسترس بودند تبریک گفتم و از شادی و سرور اطرافیانم سرمست و هیجان زده شدم.

روز دوم سال روز بهاری و زیبایی بود که با حرکت ولی جان فقیه یه نموره رنگ و بوی سیاسی گرفت و سبب ارائه نظریات و تحلیل سیاسی همه ی کسانی شد که در سیاست مدرک دکتراشونو از دانشگاه آکسفورد (همون جایی که دکتر کردان مدرکشو گرفته بود) گرفته بودند، رسانه ها ی سمعی و بصری داخلیمون که اونقدر سرشون با برنامه های نوروز و درگذشت ناگهانی جوان ناکام بانو خدیجه (همسر و همراه امام راحل) شلوغ بود که ترجیح دادند خبر کم ارزش و بی اهمییت تبریک نماینده ی شیطان بزرگ را حتی به زبان نیارند، روزنامه ها و اخبار چاپی هم که مثل همیشه در تعطیلات به سر می برند...

          

وقتی رهبر فرزانه ی ما دید که شیطان بزرگ پیام صلح داده و مردم هم بی خبر از همه جا  دارند در مورد این خبر تکان دهنده در همه ی محافل نوروزی بحث و مناظره می کنند اون هم در بهبوهه ی تبلیغات انتخاباتی ایران، تصمیم گرفت با یک حرکت چرخشی و برگردون فک امپریالیزم رو بیاره پایین!

به شخصه از جواب منطقی آقای خامنه ای حمایت میکنم، عکس العمل علی جان بوروسلی گرچه کمی خشن و تند به نظر می رسید، اما نشان دهنده ی سیاست و درایت ایشان و مشاورانی بود که هوشمندانه سعی در گرفتن پوئن مثبت از اوباما دارند، در یک مصالحه سیاسی با شرایط موجود و مشکلات بین الطرفین شخص (یا دولتی) موفق خواهد بود که الان با توجه به شرایط طرفین و اوضاع و احوال بحران جهانی بتونه مهره چینی قدرتمندی انجام بده ودر سنگری مستحکم، شرایط را به سمت و سویی هدایت کنه که در جهت منافع ملی باشه، البته ما که ملت ایران محسوب نمیشیم منظورم برادران مظلوم لبنانی و فلسطینی، (از ما بهترون) و کللن  غیره و ذالک (...) است!

       

اما جدا از شوخی، جواب آقای خامنه ای منطقی به نظر میرسد،غرب ما رو تروریست خطاب میکنه، ما حامی گروه های تروریستی هستیم ، ولی نباید فراموش کرد که ترور و تروریسم در معنا و در جهت منافع دولت ها ی حاکم دارای دایره المعارفی است عظیم وهزار جلدی که هر روز یک جلد جدید هم به آن اضافه می شود. به پشتوانه ی حمایت از تروریسم (گروه های اوپوزوسیوم رادیکال متمایل به شیعه ایران) ما تونستیم در منطقه نفوذ پیدا کنیم و این قدرت چنان پرورش پیدا کرده که حتی بدون حضور ما در صحنه ی سیاسی، مشکلات منطقه و بعضا" جهان گره خورده باقی خواهد موند.پس حضور ایران در حل مشکلاتی که تنها با درایت مستقیم رهبران سیاسی و مذهبی ایران حل خواهد شد، حیاتی و ضروری به نظر میرسه.

 اما یه سئوال، آیا ما با عملکردی که داشتیم در جایگاهی قرار داریم که بتونیم شرایط تعیین کنیم و آیا اینکه دولت آقای اوباما در مقابل ولی فقیه و دولت آینده ی ایران تصمیم به نشان دادن حسن نییت خواهد گرفت و از موضع خصمانه سالهای اخیرعقب نشینی خواهد کرد ؟

                              

من به ایجاد روابط دیپلماتیک بین ایران و آمریکا امیدوار و متقیَن هستم، گرچه روندی کند داشته باشد، اما اطمینان کامل هم دارم که در هر شرایطی این ملت ایران و مردم هستند که بازی رو می بازن و طبق معمول میشن گوسفند ابراهیم نبی...

به هر حال تمام این اتفاقات رو به فال نیک میگیرم و برای همه آرزوی سالی خوب و پر بار میکنم

دیگه حال تایپ کردن ندارم پس هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز.

دز انتظار روزهای خوب و طلایی و اتفاقات جالب ، ما هم بار سفرمون رو کم کم می بندیم تا ببینیم چه پیش آید و کدام جاده قدم های ما را به آغوش عبور خواهد کشید؟!

تعطیلات خوش بگذره.

شاد باشید و رستگار.

 

(پاییز بلند)

 

                                    

 

29 Mar 2009 توسط پاييــز بلنـد |



I don't understand, thinking maybe I was dead
should i know what that means? no.
how i feel now:surprised, which means
my feelings for yo--- explain
if you know what starting from scratch means

----------------------------------------

نه در سرخ می سوزم ،

نه در آبی آرام می گيرم

تنها انار ِ سياه را

در ديدارآبی ، سرخ می خواهم

و دانه های پر راز و رمز شوق را، هم چنان سر به مُهر.

چه رنجی است سرخ بودن

در زيستن ِ آبی .

------------------------------------------------
ای باد!
به خود مپيچ
طوفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
پاییز "
ممنوع!
--------------------------------------
جاي من اي بد نيست
سقفش از خشم خدا پر اشكست
ابرها خون ميگريند
و زمينش خونيين تر
نان من نان جو ایست آغشته به درد
آب نوشيدنيم هم ,خون جگر...
راضيم از اين شر
راضيم از اين زجر..
راضيم از اين درد..
راضيم از اين غم...

-------------------------
I hold it true, what e'er befall;I feel it,when I sorrow most; "Ti's better To have"LOVE and lost; Than Never to have "LOVE and all ...

پاییز بلند

akharin_barge_paiz@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
روزگار ناخوش هومن آقا
وسعت تنهایی
نصرا...خان
شعر سوخته (ماهرخ )
اندر احوالات يكارمندانشجو (خاتون شهر بلاگ)
تاتوره یعنی تو...!
سوت دسته دار
تنگه ی مارو
پرواز تا اوج
موج احساس
عکسهای خبری ژورنالیستس به نام (آنه هولمز)
آنه هولمز بلاگ
انجمن شاعران مرده
تذکرة الخولیا
ستاره (س- ت- ا- ر- ه)
نیش،سکوت و خلوت
تنهایی غم و سکوت شب
قلب یخی
دوستي که خود بهترين بهانه است (سعید ربیعی)
دون خولیو دو لامارکی
مکث (زهرا باقری شاد)
گرگدنی با قلبی از جنس لطیف ماوراء
اردی بهشت
carcinoma insitu
نکروفوبیا ) ادامه ی افاضات یک گروگانگیر از نوع سوم
کلیمانجارو (Kilimanjaro)
Zdzislaw Beksinski gallery
مرکز فرهنگی مطبوعاتی آیینه (رضا دقتی)
Thruafghaneyes
ابری با زوایای مدرن (ابر چند ضلعی)
دکتر ناطق پور
تمام وجودم خیس باران است
خلوت دل من !
قاصدک بارونی
فوتو هایکو
غزل خونه (وحید باقر لو)
سید عباس چگوارا
روزهاى من ، افکارمن ، دل نوشته هایم (میمنت خاتون)
آخرین برگ پاییزی (محمد صادق)
سورمیلا ا ا ا ا ا ا
(چشمان باز،بسته) با نگار
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme