|

دکتر عطا صفوی از معدود افرادیه که هرگز خاطراتِ رنجها٬ مشقات و سحتیهایی رو که دیده به همراه احساسی که بهش دارم را فراموش نمیکنم٬ همین چند روز پیش به بهانه ی سالروز تولدم ازش یاد کردم و این باعث شد تا دلتنگیم رو نسبت به دکتر صفوی بیشتر به یاد بیارم٬ سعی کردم با تنها شماره تلفنی که ازش داشتم باهاش تماس بگیرم اما هرچی بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم... هر وقت دلم براش تنگ میشه و خودش رو مثل همیشه پیدا نمیکنم میرم سر نامه هایی که برام نوشته بود و بارها و بارها میخونمشون تا بیشتر احساسش کنم٬ به همین بهونه اومدم سراغ همون نامه ها و اولین نامه ای رو که برام نوشته بود رو دوباره دوباره و دوباره خوندم...
این پست برای این نیست که بخوام از زندگی عطا صفوی بگم یا از رنجهایی که کشیده و دیده و لمس کرده صحبت کنم٬ یا نمیخوام بگم که بر مبنای محصولات مکتب کدوم ایدئولوژی مجبور به تحمل سختیهایی شده که در تصور و مخیله ی شما هم جا نمیگیره٬ و نمیگنجه! فقط دلم خیلی براش تنگ شده... امروز نزدیکهای صبح بعد از خوندن نامه ای که برای اولین بار ازش دریافت کردم و خودش پستچیش بود٬ حیفم اومد که متن این نامه رو روی وبلاگم نذارم...
بودن با عطا صفوی مصداق این واقعیت بود که انگار در دنیای واقعی نیستی گویی در داستانی حظور داری که ورق خوردن خودت رو در میان صفحاتش لمس و احساس میکنی و این حس ناشناخته اما آشنا٬ برای من که در حال ورق خوردن در کتاب زندگی خودم همراه با داستان سالها رنج عطا صفوی بودم٬ واقعی تر از واقعیت داستان واقعی هر زندگی بود ٬ هست و خواهد بود.
تمام متن اولین نامه ی دکتر عطا صفوی رو کلمه به کلمه تایپ کردم و با دقت سعی کردم که هیچ چیزی کم نشه یا ناخواسته در هنگام تایپ کردن بهش اضافه نکنم٬ امیدوارم حوصله داشته باشید همشو بخونید مطمئنن ضرر نمیکنید ٬ زندگی شخصی من بعد از آشنایی با عطا صفوی دستخوش تغییرات زیادی شد و من از عطا ی مهربان که سخاوتمندانه داشته های تجربیش رو در اختیار من میذاشت خیلی چیزا یاد گرفتم تو این نامه هم خیلی چیزا نهفته هست که شاید به درد اونایی که ساده گذر نیستند و نکته پرداز هستند هم بخوره.. ایمان دارم اونایی که به همه چیز با ظرافت و دقت نگاه میکنند٬ میفهمند من چی میگم و اون چیزایی رو که باید بگیرنو٬ میگیرن...
محسن جان سلام. امروز یکشنبه 29 آوریل یا 9 اردیبهشت ما 1386. ساعت 8 بیدار شدم بعد از صبحانه دیدم دلم خیلی تنگه. تنهام و تنهایم با این سرنوشت محزون و گذشته های شوم و وحشتناک و سرزمین بنده و شما
دیشب بنده را برای غذا توی رستوران دور دست با پیمودن راه های دور و بی انتها و رسیدیم به مقصد... یک بورش روسی خوردیم و مرا آوردید خانه، آنقدر هم خرج فرمودید... سپاسگذارم. دیدم من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم پر آهنگ است... تا آخرش این کاغذ سفید را گرفتم، دارم اولین نامه را به خدمت فرزندم محسن جان تقدیم میکنم. خواستی شعر دوستم را که در جنوب وطن ما مریض شده بود برایت بنویسم این شعر مال سال 1325 است که ما دانشسرای مقدماتی ساری را تمام کردیم٬ او پس از نامزدی اش رفت جنوب آنجا مریض شد – مالاریا، تیف اسهال و... برگشت به ساری پس از رسیدن به زادگاهش فوری رفت به کوچه ای..٬ کوچه های شهر برای دیدن نامزدش...؟ آن هم با چه عشق و امید و آرزویی. نامزدش را دید آبستن شده از آن کوچه میگذشت... بقیه را میدانی
دیدمش آخر بکوری چشم من آبستن من/ کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من/ بچه دیوی خود برآرد شیون من/ سر گذارد بر دامن شیرین بر من وایی بر من وایی بر من/ خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال من/ پر شکسته من، بلاکش من،بسودای ثمر من – آن همه پیمان که در روز سخت آمد باور من /وایی بر من/ وایی بر من/ یاد باد آن شب که نام از دختر آیینه گفتی/ سر به سوی آسمان کردی و با خنده گفتی/ گر به یادت هست نام اختری تابنده گفتی/ خود ثریا گفتی و خوش گفتی زیبنده گفتی/ نام آن دختر ثریا کن به نام اختر من/ وایی بر من وایی بر من وایی بر من/ ... چوپان مست نایی زن را – آن پرستوهای شورانگیز، آن نارون را... یادم نیست محسن ! وایی بر من! و آخرش – زین سفر گر باز گردم دست دلداری بگیرم – کوری چشم تو را یار فسون کاری بگیرم/ تا بگویی بار دیگرخاک عالم بر سر من - وایی بر من وایی بر من
*حالا گوش کن بحث پروانه با شمع را : شبی پروانه ای با شمع می گفت – که ای دیدی دردست با دلم جفت
تو با این نور کم عاشق گدازی – همیشه دوست کش و دشمن نوازی
تو گر در بگیری پیکر من نمی ماند بجز خاکستر من
جوابش داد شمع نکته پرداز – که ای ناپخته عاشق غافل از راز
تو باید از شکایت لب بدوزی – اگر پروانه ای باید بسوزی
اگر طاقت نداری با چنین سوز – برو آن را زلاهوتی بیاموز و آخرش شمع چنین گفت:
نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد – اگر خواهی که چون پروانه پیش شمع بنشینی
تو بگریزی از پیش یک شعله ی خام - من ایستادم تا بسوزم تمام
تورا آتش عشق گر پر بسوخت – مرا ببین که از پایی تا سر بسوخت

من بشما گفتم که در سال 1981 در کیف بودم رفتم موزه اوکرائین یک نقاش و مجسمه ساز اوکرائینی با این شعر نقاشی کرده بود و عکس کشیده ، شمع و گل و پروانه و یکنفر ایرانی را که دارد قلیان میکشد با ابگوشت و گوشت کوب و پیاز قوری و استکان جولوش پروانه و شمع دارند بحث میکنند...
در این کنج قفس دور از گلستان سوختم ٬مردم – خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را
ز تنهایی دلم خون شد ندارم محرم رازی - که بنویسد برای دوستانم داستانم را
من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم - که دیدم تازه با گرگی الفتی باشد شبانم را
خب محسن جان ببخش خوب دارم سرت را درد میارم
هر زمان در تمام این مدت مهاجرت ابدی ام موزیک و ترانه ی ایرانی را میشنوم مثل اینکه میهنم را میبینم و میشنوم، هرچه بیشتر آن را گوش میکنم حس میکنم که امروز بیشتر از دیروز دوستش دارم نبودن و دوری از آن خاک مقدس در روحم،مغز و قلب را میفشارد و این آتش سوزان مهاجرتم ادامه دارد میسوزم و میسازم و چاره ای نیست محسن
هر که را در خاک غربت پای در گل ماند و ماند – گو دیگر در خواب بینی دیار خویش را
(ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون – او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم)
روبهی میدوید از غم جان – روبهی دیگرش بدید چنان. گفت خیر باشد، چه شد چه خبر است؟ گفت سلطان قانون برآورد که خرها را بگیرند. گفت تو که خر نیستی چرا میترسی؟ جواب داد : تو این آدمها را نمیفهمی/ فرق نمیگذارند مارا میگیرند و پالان میگذارند.
آن کسی که حقیقت را نمیداند بیشعور است و آن کس که میداند و آنرا منکر است جنایتکار است. میگویند خوشبختی بانسانها می رسر اما خیلی کم ٬ولی بدبختی را انتها نیست.
وقتی که بما توهین میکردند مییگفتیم خدا را شکر نزدند، وقتی میزدند میگفتیم خدا را شکر که نکشتن. وقتی کشتن می گوئیم خدا را شکر که باین زندگی مسخرمان خاتمه دادند – آنجا ماگادان بود محسن...
فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب می دهد و اما گلاب میگیرد/ زندگی انسانها به هواپیما شبیه است هرچه اوج میگیرد چشم انداز وسیع تر می شود/ وقتی افراد یکدیگر را بیشتر میدرند جنگ نام دارد – وقتی امکان زندگی را از یکدیگر میگیرند صلح است و آخرش محسن جان وقتی این درخت بی شاخ و برگ میوه نمی دهد بیهوده منتظریم.
آخوندی به شیرینی پز گفت اقا مرباع ع ع ع دارین؟ فروشنده گفت بله آقا اما نه به آن غلیظی ! تصدقت

خروسی با سگی آشنا شدن. رفتن ده شب شد زیر درختی خوابیدن صبح خروس شروع کرد به خواندن... شغال گفت بیا پایین نماز بخوانیم، خروس گفت ملا خواب است، بیدارش نکن. شغال سگ را دید فرار کرد. خروس گفت کجا میروی؟ گفت میروم وضو بگیرم میام.
مکن کوتاه دست از دست پیری – زپا افتاده خواهد دستگیری
ترا آن به که با دانا نشینی – وگرنه کوش تا تنها نشینی
+گل گل افشون کرد و رفت/ ما را پریشون کرد و رفت/ جای دیگر آشنا شد، جای خود ول کرد و رفت.
چشم من چشم تو/ قلب من زلفون تو/ من ندارم مال دنیا/ جون من قربون تو. از گذشته های غم انگیزف اسفناک بردگی و حقارت و جسارت و شقاوت زندگیم را میدانی... دلی دارم پر از درد و پر از غم/ پر از پرف و پر از باران و شبنم/ سر کوه بلندم من خدایا/گرفتار پلنگ تیر خورده، چه دلتنگم چه دلتنگم خدایا...!
محسن جان. آقای فروغی عزیز . یک بار من شما را دیدم. شب زنگ زدم به شما و روزی هم زنگ زدم. کارکن شما گفت صبر کن... دیدم چند دقیقه موزیک زد و خاموش شد. باز شعر مینویسم برایت...
درون ما به جز درد نفس نیست/بجز دست شما مارا دسترس نیست
دگر افسانه دل با که گویم/کاندر سینه ام غیر از تو کس نیست
*پرواز کرد عمر ازو آشیانه ماند/ مشت و پری ز نعمت هستی نشانه ماند
از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست/ جز درد و آه ما که به دیوار خانه ماند
عمری فسانه های دل من در فسون گذشت/ افسانه جو به خواب شد وزو فسانه ماند
از دام و دانه بیم و امیدی نصیب بود/ بیم و امید طی شد وزو دام ودانه ماند
گر شعر سوزناک سرایم عجب مدار/ شمع نشاط مرد و ازو این زبانه ماند (شعر از زنده یاد رشید یاسمی)
یک قزوینی کمان گرفت رفت به جنگ – یکی گفت: تو کمان گرفتی بدون تیر؟ گفت کسی از ان طرف تیر خواهد زد. گفت اگر نزد چه؟ گفت پس جنگ وجود ندارد. کفاشی به واعظی گفت: تو آنقدر نصیحت میکنی خود عمل میکنی؟ واعظ گفت: ای مرد حسابی تو انقدر کفش میدوزی همه را بپایت میکنی؟
طبیبی به یکنفر مازندرانی دوا داد و گفت: وقت خوردن دوا را تکان بده. او 2 نفر اجیر کرد که وقت خوردن دوا را تکان میدادن

بیابونم خدایا راه بنما/ شبم تاره خدایا ماه بنما - قسم بر یوسف و عشق زلیخا/ دل ناشاد مارا شاد بنما
ایرانیان در قرن 4 نعل را اختراع کردن. در دمشق مَو کاشتن، در مغان پسته، در حلب یونان فندق، کنجد را به مصر آوردن، برنج را به بین النهرین بردند.
*آقای فروغی: محمد فروغی در سال 1292 در تهران متولد شد.پدرش میرزا محمد حسین فروغی اصفهانی بود. فوت پدرش 1325 قمری. آنها از یهودیان عراق بودن محمد فروغی در پنجشنبه 5 آذر 1321 شمسی مرد.فروغی یکی از افتخارات و سربلندی و دانشمند تاریخی و فلسفه و ادبیات و سیاست مدار مهم قرن 20 میهن ما بود. روحش شاد.
داریوش 19 جنگ کرد 9 پادشاه را مغلوب کرد در 486 فوت کرد از یونان شکست خورد و مصر را از دست داد.
ویکتور هوگو در سال 1882 هشتاد ساله شد، 600 هزار نفر جمع شدن جلوی خانه او فریاد شادی میکردن. در 1885 جمعه 22 ماه مه فوت کرد. وصیت نامه اش این بود:
1- 50 هزار دارایی دارم به فقرا بدهید
2- میل دارم تابوت مرا با تابوت فقرا به قبرستان ببرید
3- از دعا و طلب مغفرت کلیسا بیزارم
4- میخواهم تمام مردم مرا دعا بکنن
5- فقط به خدا ایمان دارم

محسن جان ببخش خوب سرت را درد آوردم شاید به یادگار بماند این نوشته هایم
تصدقت عطای پیوسته مهاجر ابدی در وطن غریب و غریب و چشم براه
2 ماه مه 2007 یا 22 اردیبهشت 1386 شهر دوشنبه (تاجیکستان)
پ.ن.
*دکتر صفوی دلم برات خیلی تنگ شده٬ چطور میتونم پیدات کنم مرد؟
*محمود اگه این وبلاگو میخونی و یا این پست رو خوندی میخوام بدونی که برای پیدا کردن دکتر صفوی من به کمکت نیاز دارم٬ میدونم که ازم دلخوری اما خواهش میکنم کمکم کنی تا آقای صفوی رو پیدا کنم
* به کسانی که علاقه مند به مطالعه ی واقعیات و اسناد جنایات تاریخ بشر هستند پیشنهاد میکنم تا کتاب
(در ماگادان کسی پیر نمی شود٬ Ingen bli gammal i Magadan)
را مطالعه کنند، داستان این کتاب سرگذشت واقعی عطا صفوی را توصیف میکند، به جرات میتونم ادعا کنم سرگذشت عطا صفوی و تمام کسانی که در اردوگاه های کار اجباری استالین اسیر بودند٬ فاجعه بشری بود که در تاریخ هم سطح فاجعه هولوکاست می باشد و از این حیث با آن برابری و چه بسا در کفه ی قضاوت ذهن تاریخ بشر سنگینی میکند.
*دکتر عطا صفوی جراح و متخصص کلیه و مجاری ادرار در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان ساکن و هنوز مشغول به کار طبابت و جراحی می باشد.
پاییز بلند
|