تبليغاتX
آخرین برگ پایــــــــیز ...
آخرین برگ پایــــــــیز ...



قراردادهای ناپایدار اما مکرر نسبی ِ اکتسابی

 

                       

چگونه میتوان این چیزها را دید و به تمام فلسفه ی بنیادی بستر این جامعه کبود و متورم استفراغ نکرد؟ چگونه میتوان این چیزها را جبران کرد؟ اصولن جبران پذیر خواهد بود؟ کاملن گیج شدم، عمومن هر روز کمتر از روز قبل از علم جامع شناسی سر در می آورم، شاید کار شایعی به نظر نرسد اما گاهی فکر می کنم جهان ما دنیایی مکعب است، یک مکعب چهاربعدی که زمان بعد چهارم آن است و محتوی گذشته ی مسخ شده، حال ، آینده و آینده ای مبهم می باشد و ما همانند کرمهای کور در این مکعب میلولیم و چون فقط به یک سو می توانیم بخزیم، آن را آینده مینامیم.

                                   

 بر این پنداریم که گذشته فراموش شده است، اما در حقیقت هر آنچه اتفاق می افتد هنوز در حال اتفاق است یعنی در واقع هرآنچه بوده هنوز هست و و این رخ دادن دلیل محکمی است بر، خواهد بودن آن در یک فرایند دایره ای همسو با حرکت زمان. عذاب گذشته تا ابد باقی می ماند، همه چیز تغییر می کند اما در حقیقت چیزی نیست که تغییر کند، تنها روش ها متفاوتند و این روش های فوق مدرنِ نئونی کلاسیک هستند که نظر ما را به سوی ویترین های هوس انگیز بدیهیات منحرف می کند و ما را به گونه ای فریب می دهد و افسون می کند که فریفته ی همه ی زرق و برق های مصنوعی و بی ارزش و فاقد هویتی  می شویم که راهی به جز بن بست برای ما نمی گشاید، در واقع فراموش می کنیم، نامها، اصطلاحات، شیوه ها، چهره ها و القاب در سکون و سنگین ِ مدور زمان در حال حرکت متداوم و پایدار با نقاب تمدن، تکنولوژی و ترقی، تغییر کرده اند، تغییر می کنند و تغییر خواهند کرد!

                     

تنها عده ی قلیلی در این امر احساس مسئولیت می کنند که که خودشان را شریک جرم می داند، زندان های مخوف هنوز فعالند، جنگ ها و خون ریزی درعراق، افغانستان، سومالی، دره ی سوئات و تمام بخشهایی از این پهنه ی خاکی بستر ساختاری گسترانیده و همه ی اینها هنوز ادامه دارند، انسان با کمال میل و رقبت و در حین خونسردی و بی رحمی انسان می کشد و بمب های اتمی هر روز هوشیارتر متولد میشوند و اورانیوم در لابراتورهای  جدید به وسیله ی سانتریفیوژهای صلح جو، غنی تر می شود و این ریشه در آینده دارد، آینده ای که از گذشته سرچشمه می گیرد در حال استمراری زندگی میکند و در آینده ای مبهم که به سبک پیچیده ای از معماری گذشته کپی برداری شده است، متداوم  و عمیق ریشه می دواند، هر آنچه بوده، اکنون هست و تا ابد به جایی می ماند!

                                       

                                             

              

شاید این احساس نا متداول، بعضن آرمانی، شعارگونه و به نظر عجیب برسد و قابل درک نباشد و یا به گونه ای سخت باشد، اما من احساس مسئولیت همراه با گناه میکنم، من احساس خفگی میکنم برای تمام اتفاقات نیافناده که بارها تکرار شده اند، خودم را مسئول و گناهکار میدانم و از خودم بیشتر متنفر میشوم ، وقتی که حس میکنم و درک میکنم و به این نتیجه می رسم که کاری از من ساخته نیست و من مانند تو  و  تو، مانند من جزئی از نظام کل ِ متشکل هستیم. در واقع مجبور به تماشای صحنه های دلخراشی هستم که تقریبن هر لحظه اتفاق می افتدُ وحشتناک، متداول و عادی به نظر میرسد و این همان واقعیت ِ کثیف ِ متخاصم ِ تدوین شده ی برنامه ی دقیق و فراگیر روزبردگی زندگیست که دقیقن از دیدنش دچار حالت تهوع شدید می شوم.

                  

در ضمن با تمام این مشغله ها  (هه!)  نباید این رسالت عظیم را فراموش کنیم که زندگی زیبا نیست بلکه زندگی زیبائیست ، از تصویر تمام قواعد بی قاعده و نامنظم های منظم به همراه تمام هنجارهای گاهن غیر منطقی و ناهنجارها بعضن اکتسابی و القا کننده ی منطق انقلابی، زیبایی که ما با محروم کردن عده ای از حق لذت بردن و استفاده از زندگی برای خود می سازیم و قائل میشویم و یا از بین می بریم و محروم میکنیم و این عمل کاملن نسبی ناپایدار در شیوه اجرایی به شدت انعکاسی  و شدیدن قراردادیست.

                      

پ.ن.

پرسش:

۱) تا چه اندازه با این نظریه یا افکار یا کشک یا هر چی که خودت اسمشو میذاری موافقی؟

۲) تو چی ، فکر میکنی مقصری؟ در هر صورت (آره یا نه) چرا!؟  (جواب کلیشه ای نباشه)

۳) چه راهکار مناسبی پیشنهاد میکنی؟ (آرمانی و شعارگونه به سبک جهان سومی نباشه)

توضیح:

تصاویر استفاده شده از آثار زیبای - Zdzislaw Beksinski - (زدیسلاو بکزینسکی) است که من عاشق سبکش هستم.

 

پاییز بلند

 

 

17 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

او در ماگادان پیر نشد!

 

                                                   

دکتر عطا صفوی از معدود افرادیه که هرگز خاطراتِ رنجها٬ مشقات و سحتیهایی رو که دیده به همراه احساسی که بهش دارم را فراموش نمیکنم٬ همین چند روز پیش به بهانه ی سالروز تولدم ازش یاد کردم و این باعث شد تا دلتنگیم رو نسبت به دکتر صفوی بیشتر به یاد بیارم٬ سعی کردم با تنها شماره تلفنی که ازش داشتم باهاش تماس بگیرم اما هرچی بیشتر تلاش کردم کمتر به نتیجه رسیدم... هر وقت دلم براش تنگ میشه  و خودش رو مثل همیشه پیدا نمیکنم میرم سر نامه هایی که برام نوشته بود و بارها و بارها میخونمشون تا بیشتر احساسش کنم٬ به همین بهونه اومدم سراغ  همون نامه ها و اولین نامه ای رو که برام نوشته بود رو دوباره دوباره و دوباره خوندم...

این پست برای این نیست که بخوام از زندگی عطا صفوی بگم یا از رنجهایی که کشیده و دیده و لمس کرده صحبت کنم٬ یا نمیخوام بگم که بر مبنای محصولات مکتب کدوم ایدئولوژی مجبور به تحمل سختیهایی شده که در تصور و مخیله ی شما هم جا نمیگیره٬ و نمیگنجه! فقط دلم خیلی براش تنگ شده... امروز نزدیکهای صبح بعد از خوندن نامه ای که برای اولین بار ازش دریافت کردم و خودش پستچیش بود٬ حیفم اومد که متن این نامه رو روی وبلاگم نذارم...

بودن با عطا صفوی مصداق این واقعیت بود که انگار در دنیای واقعی نیستی گویی در داستانی حظور داری که ورق خوردن خودت رو در میان صفحاتش لمس و احساس میکنی و این حس ناشناخته اما آشنا٬ برای من که در حال ورق خوردن در کتاب زندگی خودم همراه با داستان سالها رنج عطا صفوی بودم٬ واقعی تر از واقعیت داستان واقعی هر زندگی بود ٬ هست و خواهد بود.

تمام متن اولین نامه ی دکتر عطا صفوی رو کلمه به کلمه تایپ کردم و با دقت سعی کردم که هیچ چیزی کم نشه یا ناخواسته در هنگام تایپ کردن بهش اضافه نکنم٬ امیدوارم حوصله داشته باشید همشو بخونید مطمئنن ضرر نمیکنید ٬ زندگی شخصی من بعد از آشنایی با عطا صفوی دستخوش تغییرات زیادی شد و من از عطا ی مهربان که سخاوتمندانه داشته های تجربیش رو در اختیار من میذاشت خیلی چیزا یاد گرفتم تو این نامه هم خیلی چیزا نهفته هست که شاید به درد اونایی که ساده گذر نیستند و نکته پرداز هستند هم بخوره.. ایمان دارم اونایی که به همه چیز با ظرافت و دقت نگاه میکنند٬ میفهمند من چی میگم و اون چیزایی رو که باید بگیرنو٬ میگیرن...

                                  

محسن جان سلام. امروز یکشنبه 29 آوریل یا 9 اردیبهشت ما 1386. ساعت 8 بیدار شدم بعد از صبحانه دیدم دلم خیلی تنگه. تنهام و تنهایم با این سرنوشت محزون و گذشته های شوم و وحشتناک و سرزمین بنده و شما

دیشب بنده را برای غذا توی رستوران دور دست با پیمودن راه های دور و بی انتها و رسیدیم به مقصد... یک بورش روسی خوردیم و مرا آوردید خانه، آنقدر هم خرج فرمودید... سپاسگذارم. دیدم من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم پر آهنگ است... تا آخرش این کاغذ سفید را گرفتم، دارم اولین نامه را به خدمت فرزندم محسن جان تقدیم میکنم. خواستی شعر دوستم را که در جنوب وطن ما مریض شده بود برایت بنویسم این شعر مال سال 1325 است که ما دانشسرای مقدماتی ساری را تمام کردیم٬ او پس از نامزدی اش رفت جنوب آنجا مریض شد – مالاریا، تیف اسهال و... برگشت به ساری پس از رسیدن به زادگاهش فوری رفت به کوچه ای..٬ کوچه های شهر برای دیدن نامزدش...؟ آن هم با چه عشق و امید و آرزویی. نامزدش را دید آبستن شده از آن کوچه میگذشت... بقیه  را میدانی

دیدمش آخر بکوری چشم من آبستن من/ کوری چشم مرا آبستن از اهریمن من/ بچه دیوی خود برآرد شیون من/ سر گذارد بر دامن شیرین بر من  وایی بر من وایی بر من/ خسته من، رنجور من، بیمار من، بیبال من/ پر شکسته من، بلاکش من،بسودای ثمر من – آن همه پیمان که در روز سخت آمد باور من /وایی بر من/ وایی بر من/ یاد باد آن شب که نام از دختر آیینه گفتی/ سر به سوی آسمان کردی و با خنده گفتی/ گر به یادت هست نام اختری تابنده گفتی/ خود ثریا گفتی و خوش گفتی زیبنده گفتی/ نام آن دختر ثریا کن به نام اختر من/ وایی بر من وایی بر من وایی بر من/ ... چوپان مست نایی زن را – آن پرستوهای شورانگیز، آن نارون را... یادم نیست محسن ! وایی بر من! و آخرش – زین سفر گر باز گردم دست دلداری بگیرم – کوری چشم تو را یار فسون کاری بگیرم/  تا بگویی بار دیگرخاک عالم بر سر من - وایی بر من وایی بر من

*حالا گوش کن بحث پروانه با شمع را : شبی پروانه ای با شمع می گفت – که ای دیدی دردست با دلم جفت

تو با این نور کم عاشق گدازی – همیشه دوست کش و دشمن نوازی

تو گر در بگیری پیکر من نمی ماند بجز خاکستر من

جوابش داد شمع نکته پرداز – که ای ناپخته عاشق غافل از راز

تو باید از شکایت لب بدوزی – اگر پروانه ای باید بسوزی

اگر طاقت نداری با چنین سوز – برو آن را زلاهوتی بیاموز  و آخرش شمع چنین گفت:

نباید گر بسوزندت که فریاد از تو برخیزد – اگر خواهی که چون پروانه پیش شمع بنشینی

تو بگریزی از پیش یک شعله ی خام - من ایستادم تا بسوزم تمام

تورا آتش عشق گر پر بسوخت – مرا ببین که از پایی تا سر بسوخت

                                                   

من بشما گفتم که در سال 1981 در کیف بودم رفتم موزه اوکرائین یک نقاش و مجسمه ساز اوکرائینی با این شعر نقاشی کرده بود و عکس کشیده ، شمع و گل و پروانه  و یکنفر ایرانی را که دارد قلیان میکشد با ابگوشت و گوشت کوب و پیاز قوری و استکان جولوش پروانه و شمع دارند بحث میکنند...

در این کنج قفس دور از گلستان سوختم ٬مردم – خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را

ز تنهایی دلم خون شد ندارم محرم رازی -  که بنویسد برای دوستانم داستانم را

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم -  که دیدم تازه با گرگی الفتی باشد شبانم را

خب محسن جان ببخش خوب دارم سرت را درد میارم

هر زمان در تمام این مدت مهاجرت ابدی ام موزیک و ترانه ی ایرانی را میشنوم مثل اینکه میهنم را میبینم و میشنوم، هرچه بیشتر آن را گوش میکنم حس میکنم که امروز بیشتر از دیروز دوستش دارم نبودن و دوری از آن خاک مقدس در روحم،مغز و قلب را میفشارد و این آتش سوزان مهاجرتم ادامه دارد میسوزم و میسازم و چاره ای نیست محسن

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند و ماند – گو دیگر در خواب بینی دیار خویش را

(ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون – او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم)

روبهی میدوید از غم جان – روبهی دیگرش بدید چنان. گفت خیر باشد، چه شد چه خبر است؟ گفت سلطان قانون برآورد که خرها را بگیرند. گفت تو که خر نیستی چرا میترسی؟ جواب داد : تو این آدمها را نمیفهمی/ فرق نمیگذارند مارا میگیرند و پالان میگذارند.

آن کسی که حقیقت را نمیداند بیشعور است و آن کس که میداند و آنرا منکر است جنایتکار است. میگویند خوشبختی بانسانها می رسر اما خیلی کم ٬ولی بدبختی را انتها نیست.

وقتی که بما توهین میکردند مییگفتیم خدا را شکر نزدند، وقتی میزدند میگفتیم خدا را شکر که نکشتن. وقتی کشتن می گوئیم خدا را شکر که باین زندگی مسخرمان خاتمه دادند – آنجا ماگادان بود محسن...

فریب تربیت باغبان مخور ای گل – که آب می دهد و اما گلاب میگیرد/ زندگی انسانها به هواپیما شبیه است هرچه اوج میگیرد چشم انداز وسیع تر می شود/ وقتی افراد یکدیگر را بیشتر میدرند جنگ نام دارد – وقتی امکان زندگی را از یکدیگر میگیرند صلح است و آخرش محسن جان وقتی این درخت بی شاخ و برگ میوه نمی دهد بیهوده منتظریم.

آخوندی به شیرینی پز گفت اقا مرباع ع ع ع دارین؟ فروشنده گفت بله آقا اما نه به آن غلیظی ! تصدقت

                                                    

خروسی با سگی آشنا شدن. رفتن ده شب شد زیر درختی خوابیدن صبح خروس شروع کرد به خواندن... شغال گفت بیا پایین نماز بخوانیم، خروس گفت ملا خواب است، بیدارش نکن. شغال سگ را دید فرار کرد. خروس گفت کجا میروی؟ گفت میروم وضو بگیرم میام.

مکن کوتاه دست از دست پیری – زپا افتاده خواهد دستگیری

ترا آن به که با دانا نشینی – وگرنه کوش تا تنها نشینی

+گل گل افشون کرد و رفت/ ما را پریشون کرد و رفت/ جای دیگر آشنا شد، جای خود ول کرد و رفت.

چشم من چشم تو/ قلب من زلفون تو/ من ندارم مال دنیا/ جون من قربون تو. از گذشته های غم انگیزف اسفناک بردگی و حقارت و جسارت و شقاوت زندگیم را میدانی... دلی دارم پر از درد و پر از غم/ پر از پرف و پر از باران و شبنم/ سر کوه بلندم من خدایا/گرفتار پلنگ تیر خورده، چه دلتنگم چه دلتنگم خدایا...!

محسن جان. آقای فروغی عزیز . یک بار من شما را دیدم. شب زنگ زدم به شما و روزی هم زنگ زدم. کارکن شما گفت صبر کن... دیدم چند دقیقه موزیک زد و خاموش شد. باز شعر مینویسم برایت...

درون ما به جز درد نفس نیست/بجز دست شما مارا دسترس نیست

دگر افسانه دل با که گویم/کاندر سینه ام غیر از تو کس نیست

*پرواز کرد عمر ازو آشیانه ماند/ مشت و پری ز نعمت هستی نشانه ماند

از سوز و ساز دل اثری آشکار نیست/ جز درد و آه ما که به دیوار خانه ماند

عمری فسانه های دل من در فسون گذشت/ افسانه جو به خواب شد وزو فسانه ماند

از دام و دانه بیم و امیدی نصیب بود/ بیم و امید طی شد وزو دام ودانه ماند

گر شعر سوزناک سرایم عجب مدار/ شمع نشاط مرد و ازو این زبانه ماند (شعر از زنده یاد رشید یاسمی)

یک قزوینی کمان گرفت رفت به جنگ – یکی گفت: تو کمان گرفتی بدون تیر؟ گفت کسی از ان طرف تیر خواهد زد. گفت اگر نزد چه؟ گفت پس جنگ وجود ندارد. کفاشی به واعظی گفت: تو آنقدر نصیحت میکنی خود عمل میکنی؟ واعظ گفت: ای مرد حسابی تو انقدر کفش میدوزی همه را بپایت میکنی؟

طبیبی به یکنفر مازندرانی دوا داد و گفت: وقت خوردن دوا را تکان بده. او 2 نفر اجیر کرد که وقت خوردن دوا را تکان میدادن

                                                 

بیابونم خدایا راه بنما/ شبم تاره خدایا ماه بنما - قسم بر یوسف و عشق زلیخا/ دل ناشاد مارا شاد بنما

ایرانیان در قرن 4 نعل را اختراع کردن. در دمشق مَو کاشتن، در مغان پسته، در حلب یونان فندق، کنجد را به مصر آوردن، برنج را به بین النهرین بردند.

*آقای فروغی: محمد فروغی در سال 1292 در تهران متولد شد.پدرش میرزا محمد حسین فروغی اصفهانی بود. فوت پدرش 1325 قمری. آنها از یهودیان عراق بودن محمد فروغی در پنجشنبه 5 آذر 1321 شمسی مرد.فروغی یکی از افتخارات و سربلندی و دانشمند تاریخی و فلسفه و ادبیات و سیاست مدار مهم قرن 20 میهن ما بود. روحش شاد.

داریوش 19 جنگ کرد 9 پادشاه را مغلوب کرد در 486 فوت کرد از یونان شکست خورد و مصر را از دست داد.

ویکتور هوگو در سال 1882 هشتاد ساله شد، 600 هزار نفر جمع شدن جلوی خانه او فریاد شادی میکردن. در 1885 جمعه  22 ماه مه فوت کرد. وصیت نامه اش این بود:

1-      50 هزار دارایی دارم به فقرا بدهید

2-      میل دارم تابوت مرا با تابوت فقرا به قبرستان ببرید

3-      از دعا و طلب مغفرت کلیسا بیزارم

4-      میخواهم تمام مردم مرا دعا بکنن

5-      فقط به خدا ایمان دارم

                                            

محسن جان ببخش خوب سرت را درد آوردم شاید به یادگار بماند این نوشته هایم

تصدقت عطای پیوسته مهاجر ابدی در وطن غریب و غریب و چشم براه

2 ماه مه 2007 یا 22 اردیبهشت 1386 شهر دوشنبه  (تاجیکستان)

 

                                

پ.ن.

*دکتر صفوی دلم برات خیلی تنگ شده٬ چطور میتونم پیدات کنم مرد؟

*محمود اگه این وبلاگو میخونی و یا این پست رو خوندی میخوام بدونی که برای پیدا کردن دکتر صفوی من به کمکت نیاز دارم٬ میدونم که ازم دلخوری اما خواهش میکنم کمکم کنی تا آقای صفوی رو پیدا کنم

* به کسانی که علاقه مند به مطالعه ی واقعیات و اسناد جنایات تاریخ بشر هستند پیشنهاد میکنم تا کتاب

 (در ماگادان کسی پیر نمی شود٬ Ingen bli gammal i Magadan)

را مطالعه کنند، داستان این کتاب سرگذشت واقعی عطا صفوی را توصیف میکند، به جرات میتونم ادعا کنم سرگذشت عطا صفوی و تمام کسانی که در اردوگاه های کار اجباری استالین اسیر بودند٬ فاجعه بشری بود که در تاریخ هم سطح فاجعه هولوکاست می باشد و از این حیث با آن برابری و چه بسا در کفه  ی قضاوت ذهن تاریخ بشر سنگینی میکند.

*دکتر عطا صفوی جراح و متخصص کلیه و مجاری ادرار در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان ساکن و هنوز مشغول به کار طبابت و جراحی می باشد.

 

پاییز بلند

  

14 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

مجنون دریائیست...!

 

                                   

سوار بر نسیم صحبگاهی

به تاخت،

باید تاخت...

 هم پای باد صبا

هم نفس ِ نغمه ی پرندگان سحر خیز،

 از قبیله می گریزیم

و لیلی می دزدیم...

ای داد – ای بی داد..

ای وایی _ واویلا..

صد ناله و فغان، هیهات هیهات !

خون تشنگان مجنون با هیبت شکسته ی تصویر آینه

 یکسان و هم صدا شدند.

) آینه را باید کشت؟

_ نه ، هرگز!

هر تکه ی آینه، هزار نقاب تصویرگر و هزار فریاد تازه می شود

با نسیم،سواره تا کرانه های نیلگون خلیج

باید تاخت..

هزار فرسنگ و یک کفن بیشتر

را ه نمانده است

طاقت کن و بتاز!

لیلی در ساحل انعکاس چشمان سوگوار مجنون

آرام می گیرد..

لیلی در صبر استوار تیشه فرهادِ بی شیرین

دوباره جان می گیرد

و در آغوش زلال اشک شهرزاد ها

عریان ِ تن٬ و خون چشم خواهد شست...

_طلعت زرین خاکستر شکستن آینه نیست

نقاب را پاره باید کرد...

مجنون ِدریایی ٬چشم به راه ما دارد 

طاقت کن و بتاز...!

 

پاییز بلند

                   

پی نوشت:

به خدا به قرآن به پیامبر به امام ٬به امامزاده و تمام فک و فامیلاش٬٬ به شهید و جانباز و معلول . ایثارگر و مفقود الاثر و پسر عموش جاوید الاثر و وابستگان مربوطه اش٬ به طورات ٬ ذبور و انجیل و ده فرمان٬ به مقدسات عالم و آدم٬ به جون ( از زن دایی عموی مش حسن بگیر تا دختر خاله ی پسر سارا خانوم... تا عمه کوچیکه ی عموی مادر شوهر زن آق غلام پدر نفیسه کوچولو خواهر بزرگه ی داش اکبر٬پسر همسایه ی خانواده ی بهرامی که با فامیلای فامیل همسایمون٬ همسایه میشن قسم و سوگند که نه پشت این متن چیزی هست و نه جولوش٬ نه بالاش و نه پایینش٬ نه چپ نه راست . یه طرح بود تو ذهنم که یه غلطی کردم و نوشتمش و خیر سرم گذاشتمش تو وبلاگ که میدونم کار اشتباهی کردم.

آقایون ٬ بانوان!

حظار محترم٬ ببخشید!

دیگه از این غلط ها نمی کنم٬ به بزرگواری خودتون ببخشید...!

13 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

بیستم اردی بهشت...

 

 From morning till night
May your birthday be bright
And nicer than ever before،And as years come and go
May your happiness grow
And your dreams

 

                           خودم، وقتب 3 ساله بودم

این روز و اتفاق بزرگی که در این روز افتاده هرگز از ذهن من پاک نمیشه، همیشه به یاد داشتم و منتظر بودم که در این روز متفاوت هدیه بگیرم یا بهم تبریک بگن، مثل همیشه  میام پای نت تا قبل از هر کاری ایملم رو چک کنم با این تفاوت که میدونم امروز چی میتونم تو میل باکسم داشته باشم،یه جورایی خوشحال وازخود راضی به نظر میرسم، نه از اون از خود راضی هایی که از دماغ فیل افتادن؛ از اون ازخودراضی هایی که از انجام یک کار بزرگ حس پدرژپتوآنه ای دارند ( نمیدونم این حس از خود راضی بودن مطلقن مثبت رو تا چه اندازه درست میتونم بیان کنم ) مرز بین این دو نوع از خودراضی بودن باریکتر از یه تار موی وز و شامپو نخوردست! میل باکسم رو که باز میکنم بیشتر به خودم میبالم، حدسم درست بود چنتا از دوستام برام میل گذاشتن که Subject همشون تقریبن به هم یا کاملن شبیهن یا خیلی به هم شباهت دارن... یه عالمه حرفای قشنگ و آرزوهای خوشگل! من چقدر آدم خوشبختی هستم که دوستان خوبی از کشور ها و مملکت های مختلف با نژادها و فرهنگ های مختلف دارم که من و این روز رو به یاد دارن و در این روز برام آرزوهای قشنگ میکنن، وقتی میخونم که مارتینا برام نوشته :

 Today, on your special day,My heart reaches out to you and pray,May He blesses you with happinessforever
Today, tomorrow, here and hereafter…hey crazy boy happy birthday

و یه کارت تبریک فانتزی با عکس یه دسته گل هم به همراه این ایمیل کوتاه اما پر احساس و زیباش attach  کرده و یا ایمیل شادراک رو که توش یه عالمه فحش نوشته ، با مشت و لغت حال و احوالمو پرسیده و در آخرش با تاکید و با حروف بولد نوشته:

 My brother I wish you all the best and  happy birthday to you Mohsen

رو میخونم و در همون لحظه قیافه ی شادراک رو با پوست سیاه و براقش مجسم میکنم که داره میخنده و 64 تا دندونشو ریخته بیرون از خوشحالی اشک تو چشام حلقه میزنه و بغض میکنم، با خوندن ایمیلهای مشابه دنیل، ماریان، سارا، یوهان، دکتر فاسبندر، مریم جکسون، شریدر ، نوحا و کریستین، مینو، پَلواشه، فاطمه، سهراب، نعیم، گل آقا ومهریه و با ایمیل اختصاصی ماهرخ که با خوندنش خستگسهامو فراموش کردم و با خوندن کامنت مژده... کلی حال میکنم و خدا رو شکر میکنم که با اینکه خیلی آدم بدی هستم اما تونستم  شانس اینو داشته باشم که دوستان خوبی در این سن کم پیدا کنم که من رو دوست دارند و به یادم هستند و به یاد دارند روزی رو که من متولد شدم. از حسی که بهم دست میده احساس شعف و شادی میکنم و به خودم میبالم و شروع میکنم تک تک جواب دادن به این ایمیل های مالامال از مهر و محبت.

                        L to R: Noah, Me, Cheristina

این روز برای من خیلی دوست داشتنی و عزیزِ، هر سال این موقع حس خوبی دارم، حسی که تا سال بعد همین روز سعی میکنم همیشه همراهم بمونه، میدونید یه حس خاص که به من در شرایط سخنت قدرت مبارزه میده ، وقتی که غبار نا امیدی میشنه روی عینک بینایی منطق و احساسم به من یادآوری میکنه که، کم نیارم و به همه ی موانع بلند ی که بر سر راهم گه گاه سبز میشن لبخند بزنم، این حس بهم میگه فقط کافیه شیشه های لک گرفته ی عینکت رو پاک کنی تا اونوقت ببینی که هیچ مشکای نیست تا مانع پیشروی تو بشه، آره من به این اعتقاد دارم که یه بولدوزر توقف ناپذیرم، شاید یه جاهایی خسته بشم و ناتوان، شاید یه جاهای قدرت مبارزه ام تحلیل بره ، شاید بعضی وقتا با حرفهام و رفتارم نشون میدم که از رویا رویی با دغدغه های ذهنی و ناملایمات خسته شدم وبریدم اما ایمان دارم که یه برنده ی مطلق هستم و این فقط یه تلقین نیست، اتفاقیه که افتاده... درست  بیست پنج سال قبل، همین روز، ساعت چهار و بیست و هفت دقیقه ی بامداد من برنده ی بزرگترین مسابقه ی زندگی شدم، رقابت خیلی سختی بود، اما من پیروز اون مسابقه بودم، باید با هزاران اسپرم مسابقه میدادم تا به تخمکی برسم که قرار بود نطفه ی من از اونجا شکل بگیره، من برای این زندگی تلاش کردم و این ربطی به تقدیر نداره، من باور کردم که زندگی یه مسابقست، حتی قبل از اونکه پاتو به این دنیا بزاری باید یاد بگیری که بجنگی، حتی اگه یه اسپرم میون هزاران اسپرم دیگه باشی! من خیلی سخت تلاش کردم تا سالم و کامل، پیش از بقیه رقبا به خط پایان برسم اما در راه این تلاش جانفرسا به هیچ اسپرمی پشت پا نزدم و یا برای اینکه از کسی سبقت بگیرم اونو هل ندادم و یا پیرهنشو نکشیدم تا با کشیدن اون به عقب خودمو به جلو بکشونم تا به این دنیا قدم بزارم...! بزرگترین جایزه این پیروزی متولد شدن من بود که با اشکهای مادرم و شادی پدرم جشن گرفته شد.

                         من در دستان عمه ناهید..

تو همه ی این سالهایی که گذشت از خیلی ها هدیه تولد گرفتم، اعضای خانوادم، اقوام و بستگان و دوستانم، اما بعضی از این هدایا جایگاه ویژه ای برای من دارن، بعضی هاشون خیلی عزیزن و خاطره ی ماهیت خودشون رو در ذهن و قلبم ثبت کردن، هدایایی که ارزش معنویشون به همراه احساس و تجربه ای که از اونها کسب کردم برام ابدی شدن، مهمترین این هدایا اونهایی بودن که احساستم رو متبلور میکرد و حس خوشبختی و پیروزی رو به من القا میکرد، خوشبختی به این دلیل که هیچ وقت حس نکردم تنها هستم و دوستانی دارم که قلبن دوسم دارن و این احساس خوبی به آدم میده و پیروزی به این دلیل که با گرفتن هر هدیه تولد یادم میاد که من زودتر از خط پایان رد شدم و اونهایی هم که مثل من در این مسابقه پیروز شدن هر سال بهم یادآوری میکنن که این هدیه به دلیل تلاش سختیه که کردی تا پیش ماها بیایی. پر رنگ ترین خاطراتی که از گرفتن هدیه تولد دارم  هدیه هایی که:

1-    سال 2007 از آقای دکتر عطاالله صفوی دوست 86 سالم و نویسنده ی کتاب

 (در ماگادان کسی پیر نمی شود٬ Ingen bli gammal i Magadan)

کسی که ده سال تو اردوگاه های کار اجباری استالین اسیر بوده، با یه بطری  Red wine  و یه جعبه شکلات ساعت سه و نیم عصر اومده بود خونم و نیم ساعت پشت در خونه منتظر مونده بود تا من از سر کار بیام و اون منو در آغوش بگیره و ببوسه تا اولین نفری باشه که تولدم رو تو غربت بهم تبریک گفته باشه، صمیمیت صادقانه ی این مرد اونقدر به دلم نشست که هرگز نمیتونم این محبتش رو با اون احساس عمیق فراموش کنم.

2-    یه 20 دلاری مچاله که موراتان نگه داشته بود تا به من بده، هنوز دارمش، وقتی که تولدم رو بهم تبریک گفت، 20 دلاری رو گذاشت تو دستم و با خنده بهم گفت هرچی دوست داری باهاش بخر اما ولخرجی نکن.

3-    پارسال که اولین بار اومده بودم ایران روز تولدم شیراز بودم، عجب شبی بود اون شب، اولش خوب بود و آخرش... سر شب با دخترخاله ها (شهین، فروغ، فرحناز و پسرخاله (محمد) شام رفتیم بیرون و شهین برام یه دسبند خرید، یه پسر خاله ی دیگه دارم خیلی شرِ، آخر شب اون با چندتا از دوستاش پارتی دادن، یه عالمه مشروب خوردم (نمیخوام بندازم گردن اونا) و در عین مستی و راستی زنگ زدم به یه نفر که نزدیک بود از ناراحتی و عصبانیت سکته کنه ! چرا باید تو اون شرایط به اون شخص زنگ میزدم؟ خودم فکر میکردم کارم درست بود و اون شخص باید میدونست اما اون شخص یه جور دیگه برداشت کرده بود.

4-    یه بسته شکلات بسکوئیتی هلندی که مارتینا از آمستردام ،وقتی رفته بود  vacetion  برام آورده بود، اون موقع افغانستان بودم، جعبه شکلات رو که باز کردم توش یه نامه بود که پسر مارتینا، برایان که اون موقع فقط 5 سال داشت به زبون هلندی برام نوشته بود، با دست خط کودکانه که مشخص بود خیلی سعی کرده قشنگ و تمیز وبدون غلط بنویسه، نوشته بود: مادرم خیلی دوست داره، شبا وقتی میخوام بخوابم از تو برام قصه میگه و من با خنده می خوابم، منم دوست دارم؛ من این شکلاتو خیلی دوست دارم امیدوارم توهم خوشت بیاد تولدت مبارک،اگه شب خواستی این شکلات رو بخوری یادت نره که بعدش مسواک بزنی بعد بخوابی. میتونید تصور کنید که وقتی اون نامه رو میخوندم چه حسی داشتم؟

5-    یه کتاب دستور زبان روسی که پولینا یکی از همکارای موقتم وقتی که تاجیکستان بودم بهم داد که هیچوقت هم نخوندمش اما خیلی برام با ارزشه ، صفحه اولش رو که باز میکنی با خط خیلی قشنگ و پیچ در پیچ یه جمله ساده و کوتاه رو به زبان روسی و انگیلیسی نوشته  به این معنا:  تو به این دنیا اومدی تا فقط زندگی کنی، یا با اومدن به این دنیا معنای زندگی  رو بفهمی؟

6-    گابریل یکی از هم کلاسیام که مکزیکی تبار بود، اولین سالی که روز تولدم در ایران نبودم و بهم خیلی سخت می گذشت، بهم گفت چیزی ندارم که بهت بدم اما بهت یاد میدم که چطور باید انگیلیسی زندگی کنی.

7-    شب تولد 22 سالگیم شادراک مهمونم کرد به یه رستوران شلوغ پایین شهر، وقتی سفارش غذا رو آوردن لیوان آبجوشو برداشت با صدای بلند داد زد امشب تولد برادرم رو جشن میگیریم همتون مهمون منید هرچی میخوایید مشروب بخورید، اون شب همه شاد بودن و مشروب میخوردن و میرقصیدن و بدون اینکه من یا شادراک رو بشناسن خوشحال بودن و بالا پایین میپریدن، خیلی بهمون خوش گذشت، نزدیکای صبح شادراک غیبش زد، من موندم و یه صورت حساب نجومی... هرچی پول نقد داشتم دادم کارت اعتباری و کارت شناسای رو هم گرو گذاشتم، حتی پول نداشتم با ماشین برم خونه ، وقتی رسیدم دیدم شادراک خونه ی منه ! با عصبانیت شروع کردم فحش دادن اون فقط هر هر  میخندید ... تا 3 هفته هر شب هر دوتامون از ساعت 9 تا 1 شب تو پمپ بنزین کار کردیم تا تونستیم پول رستورانو بدیم و کارت شناسایی منو گه گرو گذاشته بودم بگیریم (هدیه، تجربه و خاطره جالبی بود)

8-    پارسال بعد از تولدم یه ست کمربند ،کیف جیبی،جاکیلیدی، کراوات با یه ساعت رومیزی و یه خودنویس و خودکار از یکی از عزیزترین اشخاصی که یه عالمه دوسش داشتم و دارم اما اون فقط 2 تا دوسم داشت هدیه گرفتم، اون هدیه یکی از با ارزش ترین هدایایی که برام خیلی عزیزه و ارزش معنویه زیادی برام داره.

9-    یه شاخه گل پوسیده که هومن از تو باغچه خونشون پیدا کرده بود و فردای روز تولدم تو مدرسه 14 سال پیش بهم داد،این گل رو تا پارسال لای یه کتاب نگه داشته بودم اما الان هرچی میگردم اون کتاب رو پیدا نمیکنم..

                          Me and my older sister, Maria 

من خیلی خوشبختم، خدایا تو رو شکر میکنم و سپاسگذارم که در این روز مقدس و زیبای اردی بهشت به دنیا اومدم تا زندگی رو با همه ی تلخی و شیرینیش تجربه کنم،خدایا نوکرتم، شکرت که به من سلامتی دادی ازت سپاسگذارم که من رو در مسیری قرار دادی تا سخت تلاش کردن رو بیاموزم و یاد بگیرم که در شرایط سخت امیدم رو از دست ندم و تسلیم امواج خروشان اقیانوس زندگی نشم، تو رو شکر میکنم که من رو لخت و عریان و بی دفاع انداختی وسط آبهای خروشان و بی رحم زندگی تا شنا کردن در جهت مخالف رو یاد بگیرم، اوس کریم خیلی میخوامت به خاطر دوستانی که بهم دادی، دوستانی که برام خیلی عزیزن، شکرت به خاطر خانوادم و برگردوندن سلامتی مادرم،شکرت به این خاطر که یک سال دیگه به تجربیاتم افزودی و این فرصت رو بهم دادی تا یک بهار دیگه رو ببینم.

خدایا چاکرتم، خیلی دوست دارم به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی و یا وقتی که خواستم به زور ازت بگیرم حالمو نگرفتی و تحملم کردی و به روی خودت نیاوردی...

                             Its Me...

امروز اولین روز از آغاز زندگی منه.

 

10 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

دموکراسی در بند

 

                

 

         

 ۱)

آنقدر با تبر کلمات

بر کمر جملات زدم که٬

زبانم از دسته شکست!

 

۲)

آنقدر با تبر کلمات

بر کمر جملات ضربه بزن٬ تا

زبانت از دسته بشکند!

 

۳)

 آنقدر با این تبر ضربه میزم..

آنقدر با این تبر ضربه بزن...

تا این طلسم آرام بشکند !

 

پاییز بلند

 

       

  

                                                   

 

 

7 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

قمار باز

 

 

                               

                          

 

با خنجر کهنه و قدیمی ات باز برای چه آمدی، خنیاگر؟

باز یک خیانت دیگر!؟

یا دریدن سینه ٬ شاید هم خون کردن جگر؟

دیر آمدی، مانند همیشه؛ مثل گذشته ات

این عادتت دیرینه است.

این خصلت و خنجر عتیقه اند! از عهد عتیق ارثت رسیده اند.

دیگر دلم را به خنجرت نمی دهم

دیگر دلی نمانده که به خنجرت بسپرم

دل با خاطره ها آتش گرفت و رفت

خاکستر شد و خاکسترش هم به باد گره خورد و رفت

اکنون کهنه و قدیمی و پاره پاره ام

مانند آن خنجر زوار در رفته ات شدم...

دیر آمدی

نمان، برو!

قرنهاست که رفته ام، برو!

وقتی که میروی

 بنشین، گذشته هایت را ورق بزن

حیرت نکن

ببین!

 قمار را تو باخته ای نه من!

برگ برنده در دستان من جا خوش کرده است

باور کن که قمار بازی، حرفه ای شدم!

باخت های تلخ گذشته را بر باد می دهم

امروز برنده ام...

با آس دل حال میکنم ،با شاه پیک سور میزنم

می سوزی و بُر میزنم تا گَر بگیرد جان تو

این برد شیرین من با باخت تو

سر به سر است.

 

پاییز بلند

 

                                 

 

            

3 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

Dancer in the dark

 

بارها خود را در جای او قرار می دهم٬ با چشمانی که رو به خاموشی قدم بر میدارد٬با این اتهام که خواهش نیاز احساس درون را٬ همراه با صداقتی مهر خورده به یک سوگند وفادار در دستان لطیف قلبش حفظ کرده بود٬مجرم می شوم.  دریچه های خیال را به روی آرزوهای محال٬ باز میکنم عینک ذره بینی Selma Jezkova را به چشم میگذارم تا بیشتر حس را احساس کنم٬ آنگاه سنگینی آرزوهای محالش را بر شانه های خسته و نحیفش تنهایی به دوش میکشم... تازه میفهمم بدون چشم هم میشود دید٬ به همین سادگی!
سکوت وجودم را قورت میدهد وقتی که Selma Jezkova  در آخرین صحنه شروع به خواندن می کند٬ از اعماق درونش درد شعله میکشید... شانه هایم میلرزید گویی ناخواسته یا آخرین سرود Selma Jezkova تن به رقصی میدادم که در آغوش صدای بی گناهش محو می شد٬ خواست تا بخواند آخرین سرود درونش راکه ردیفی در قانون پوچ تمدن فرسوده ی بشری نداشت...

-پاییز بلند-

 You don't need eyes to see

          

                  

 

The say it's the last song,the don't know us,you see it's only the last song

if we let it be

 

 

You don't need eyes to see

 

 

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

 You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

You don't need eyes to see

1 May 2009 توسط پاييــز بلنـد |

مالیخولیا با طعم غلیظ نیکافئین

 

                                       

امشب از اون شبهاست... از اون شبهای روانی و لجام گسیخته و کلافه...

از اون شب هایی که از خواب خبری نیست و هر ثانیه به کندی سه هزار و ششصد قرن در مقیاس یک سال نوری میگذره... این همه بیقراری از کجا میاد!؟ خودمم نمیدونم..روح­م خیس عرق شده، نکنه تب کردم! شاید اگه یکم راه برم ح­ال و هوام عوض بشه، ساعت 3:27 شب میزنم بیرون؛ طوله سگ رو�­م برای خودش عشق میکنه عاشق خیابونهای خلوتِ پایتخته. دوست داره جای پای همه ی عابرهایی رو که در طول روز از اینجا گذشتن بو بکشه،فکر میکنم دنبال بوی خاصی میگرده، یه بوی آشنا! شایدم فقط به خاطر �­س سگیشه و از روی عادت کنجکاوی این کار رو میکنه، اینجا که نه از آشنا خبری هست و نه از بوهای آشنا، اونم این موقع شب. تا چشم کار میکنه یه خیابونه خلوته که با چراغ راهنما هایی که همینطوری بی تفاوت چشمک میزنن و لامپ های نئونی که نورهای افسون کننده ی سبز و قرمزشونو به آسفالت خیابون میپاشن، خودنمایی میکنه، دوست دارم نفس بکشم یه نفس عمیق که ریه های جرم گرفته ام رو پر کنه از طراوت اما نمیتونم انگار که به هوای سنگین روز بیشتر عادت کردم، ا�­ساس خفگی میکنم، از صبح­ تا �­الا یه خاطره ی غبار گرفته که �­جابی از ابهام در اغوش گرفتتش میاد تو �­افظه ی کوتاه مدتم تا میام بشناسمش پا میزاره به فرار و میره تو کوچه پس کوچه های خاکی خاطره هایی که متعلق به  عصر یخبندان سی و دو قرن پیش هستند ،اونجاست که خودشو پنهان میکنه تا از تیر رس چشم �­افظه ی من در امان بمونه، ناخوداگاه یه چیزایی میاد سر زبون �­افظه ام اما از هم گسسته و گنگ.. یاد  شعر ( گورستانی در جان) منوچهر آتشی می افتم  اما نمیدونم چراه !؟

از کجای نهفت فرامموشی هایم بر آمده
 و ماندگار شده
 در خواب هایم ؟
رویا
مشغله بیداری اندوهان است
 وقتی تو به خواب می روی
 مرا آسودگی نیست اما ...

...سوگوار که ای 
 و از خواب هایم چه مطلبی ؟
سوگوار خویشتنم که در این �­والی مرده ام
و گور خود را می جویم
مرا به تشویش نشانده ای آخر
 و قرارم را
به بیداری و خواب
 گرفته پرسه هایت
تشویش ؟
گورم را عاقبت
در بیغوله های جانت پیدا می کنم
در آنجا که هرگز بدان راهم ندادی
 و در آن فرو می خوابم آرام
و تو آرام می شوی
برای ابد !

فقط میدونم هم �­سم سوگواره و هم خاطره ای مکدر که در گورستان �­افظه ام به دنبال گمشده ای میگرده. چه میخواهی از من و به دنبال کدامین گمشده ای میگردی؟ از قدم زدن در این خیابون متروک و ساکت ا�­ساس خستگی و سردرگمی میکنم از این دوگانگی خواستن و اشباع دچار �­الت ت�­وع شدید میشم،طوله سگ رو�­م رو بر میدارم و بر میگردم طرف خونه، دلم هوس یه چیز تلخ کرده،دلم لک زده برای یه قهوی سیاه و تلخ و داغ، یه لیوان لیریز قهوه ی غلیظ همراه با یه پاکت سیگار... صدای فریاد سکوت مطلق از همه جای  خونه به گوش میرسه،  هی، پینک فلوئید کدوم گوری قایم شدی �­وصله ندارم دنبالت بگردم ، �­الم خوب نیست خودت به زبون خوش بیا و (Hey you) رو برام بخون، نمردیم و یه دفعه دنبال یه چیز نگشتیم توی این بازار شام هر وقت یه چیزی میخوام باید اونقدر بگردم تا جونم دربیاد آخرشم پیداش نکنم تا خودش یه روز که اصلن بهش فکر نمیکنم و لازمشم ندارم از یه جایی سر دربیاره که ابدن انتظارش رو نداشتم،Pink Floyd   انگار تنها کسی بود که شرایط رو�­یمو در این نیمه شب نمناک و متروک درک کرد و برای اولین بار خواست بهم بگه که در هنگام وقوع میگرن های نجومیه ا�­ساسات گنگ و مبهم، میخواد که تسکینم بده و باهام همراهی کنه،CD رو از روی اپن آشپزخونه بر میدارم و Hey you  رو میزارم و Repeat رو فعال میکنم، آب رو میزارم جوش بیاد و نصف شیشه ی نسکافه رو خالی میکنم توی لیوان، چه لذتی داره...

                         

هر چقدر دلم بخواد میریزم، بدون شکر به هیچ کس هم مربوط نیست، میخوام غلیظ باشه و تلخ... صدای آب چوش که داره قل قل میکنه به دلم میشینه یه جورایی �­س همزاد پنداری رو درونم متبلور میکنه آب جوش آمده رو میریزم روی دانه های درشت و قهوه ای نسکافه، کتری رو هم از برق نمیکشم به جهنم بزار تو برق باشه مگه چی میشه؟ مثل آبجو تو لیوان کف میکنه و میاد بالا،(یه نسکافه ی مخصوص و سفارشی برای یه آدم ساده که سفارش شده نیست!)عاشق این �­الت نسکافه هستم، با �­رص و ولع عطر تلخ نسکافه رو میبلعم و �­رارت بخار برآمدشو استشمام میکنم، تا مغز استخونم داغ میشه و اوقاتم تلخ تر…صدای اسپیکر رو تا ته بلند میکنم،واقعن الان برام مهم نیست همسایه ها دادشون دربیاد یا نه،اما خیلی طول نمیکشه تا از این �­س خودخواهی شرمنده میشم و صدای اسپیکرها رو کمتر میکنم، لباسهامو در میارم و لخت و ناب لم میدم روی صندلی، یه سیگار روشن میکنم و با ولع دودشو میدم تو ریه های تشنه ام، چنان با ولع این کا رو انجام میدم که نیکوتین تا عمق آخرین سلولهای وجودم رخنه کنه، یه قلپ نسکافه هم روش؛ آه ه ه ه ه ه، تلخ و کشنده! مثل �­سی که دست از سرم بر نمیداره، اما این یکی ارضاء کنندست و خواستنی، تلخ و داغ با طعم نیکوتین!

            

اینقدر این نسکافه ی زهرماری این موقع شب و تو این رخوت روانی بهم چسبید که دیگه دوست نداشتم قُلپ قُلپ بریزمش تو �­لقم، دوست دارم جرعه جرعه ی این نسکافه ی غلیظ  رو بجوم و م�­کم از لب لیوان گازش بزنم، یه تیکه گاز م�­کم و گنده  وبعد  تو دهنم مزه مزش کنم بعد داغ و تر و تازه هورتی بدمش پایین در همین �­ین یه کام عمیق دیگه از سیگاری می گیرم که عاشق طعم نیکوتین و دود لطیف و خاکستری رنگش هستم…

 
                                                    But it was only fantasy.
                                                       The wall was too high, 
                                                                 As you can see.
                                                    No matter how he tried,
                                                   He could not break free.
                                             And the worms ate into his brain  

نمیدونم این آهنگ Hey you چرا اینقدر به من �­ال میده و منو میبره تو خلسه، لبام خیس توتون خاکستریه....  نه! خودشه! تف به ذاتت پدر پدرسَگِت،نامرد! همینه... خودشه �­الا میفهمم چه مرگم شده همین یه تیکه شعر لعنتیه که از صب�­ تا �­الا شده سوهان رو�­م و من رو به زانو درآورده،همین پدرسگه که از صب�­ الاطلوع رفته  تو شلوار خاطره هام هی داره وول می خوره :

به تو مي گويم
به دو دودي كه مفت مي گيري    
لاي انگشتانت شيدا كه مي شوم
به لب هايي كه خيس توتون...

تو دیگه از کجا اومدی بی شرف �­رومزاده؟ ، من که تبعیدت کرده بودم و تو تبعیدگاهت یه بطری بنزین و یه کبریت �­رومت کردم و فرستادمت به کهکشانها...، یادت نیست مگه تورو با همه ی اون شعرای مسخره ی دیگه یه جا توی ص�­ن چشام آتیش زدم !؟ این بار از کجا سر درآوردی، تودیگه چه سگ جونی هستی! کجای ذهنم قایم شدی و ریشه دوندی که الان به بار نشستی و خودتو تخلیه میکنی و انتقام اون روزها رو میگیری ؟ یه هو افتادم تو گذشته ها، توی اقیانوس خاطرات غرق میشم و در عمق فاجعه فرو میرم...، اما دوست ندارم دست و پا بزنم، همیشه از غرق شدن و�­شت داشتم ولی این غرق شدن آرام و بغض آلود �­س خوبی داشت مثل �­س زیاده روی در نوشیدن ویسکی، با اینکه میدونی نئشه شدی و مست اما باز هم میخوایی شجاعانه ادامه بدی تا نشاط این مستی به تاریک ترین منطقه های ممنوعه ی رو�­ و روانت نفوذ پیدا کنه تا بشی کبود و تیره اونوقت اونقدر شهامت پیدا کنی که بزنی به رنگ سیاه اونم تو اوج مستی، بعد دستاتو بکنی تو جیبت و تلو تلو خوران راه شب رو تا انتهای جاده صب�­، سوت زنان ادامه بدی ... ، در اعماق آبهای تاریک اقیانوس ضمیر ناخوداگاهم به وسعتی لایتناهی خیره میشم که آرام و بی صدا اما شکننده داره من را قورت میده و آب از آب تکون نمیخوره، �­الت خفگی چنگ انداخته به گلوم و راه تنفسم رو بسته، صورتم خیس اشک شده اشک هایی مهار ناشدنی که سیل آسا سد های غرور و تعصب رو بی ر�­مانه میشکنن و خارج از اراده ی انسانی از دریچه ی چشم طغیان میکنن...

                                                

یه پک عمیق دیگه ... خلسه، مالیخولیا، خاطرات منجمدی که دارن پوسته میشکنن و پیر یخ های اطرافشونو با �­رارت رو�­ من که به هیجان اومده ذوب میکنن، همه و همه یک جا دوره ام کردن و صاف زل زدن تو چشام. م�­تویات باقی مونده ی لیوان نسکافه رو مثل ودکا سر میکشم لبم طعم نیکوتین میده و دهنم مزه ی کافئین، م�­سن خاک تو سرت کنن،مرده شور ریختتو ببرن، دلم میخواد چنان بخوابونم تو گوشِت که از شدت این ضربه بمیری، دلم میخواد دندوناتو تو دهنت خرد کنم، تو مگه آدم نیستی بچه؟ چرا �­رف نمیزنی، چرا نمیگی این درد که مثل خوره افتاده به جونت از کجا میاد، بالاخره به کجا میره؟ یه وقتای عاشق این شعر بودی؛ یادته هر جا مینشستی با ربط و بی ربط برای همه با صدای بلند میخوندیش و گل از گلت میشکفت؟ �­الا چی به روزت اومده که با یادآوری این چهار خط زیر خاکی، امشب داغون شدی و به هم ریختی؟ دِ یالله �­رف بزن لعنتی، یه چیزی بگو، خودم دلم خونه تو هم بشین زار بزن....  یادش به خیر، دلم برای گاو نویسنده تنگ شده، دلم هوای انریکه سانچز رو کرده با اون عقاید نئاندرتالیش و ف�­اشی های نوین ادبی مختص خودش؛ دلم لک زده برای جلسات مسخره و فراماسونی  چهار شنبه های دیه گو توی قبرستون مارچلو،تو یکی از همون شبهای نقره ای بود که زدی تو خاکی با همین شعر جادویی و ن�­س سیگار، نیکافئین خونتو به گوه کشوندی و زار زار تا گل صب�­ خودتو نفرین کردی، یادته م�­سن؟

                     

در طعم بوسه اي كه ته   
كشيده  شدني  نيست هرگز...!

اما نه، این م�­سن کجا و اون م�­سن کجا، اون یکی مثل مادیان مسابقات اسب دوانی انرژی و غرور و تعصب داشت و همه روی پیروزیش شرط بندی میکردن اما این م�­سن... این یکی شده مثل گاو اخته که فقط به درد شخم زدن مزارع اربابان �­کومت آپارتاید میخوره و تمام خشمی رو که شلاق این روزها به گُردش میزنه رو ت�­مل میکنه و میریزه رو زمینی که مال خودشم نیست... م�­سن دلم خیلی گرفته امشب، چرا باید این شعر بعد از این همه زمان و بعد از این همه اتفاق دوباره در ذهن من بیدار بشه و بیداد کنه؟

                  

 زیر سیگاریم پر شده از ته سیگارهایی  که فیلترشون طعم تلخ بوسه هایی رو تجربه کردن که با تمام وجود من به اونها لب داده بودم و لب های من طعم نیکوتین تندی گرفته بود که سیگارهاش �­شری و هوسناک کام میدادن و در این میان دود خاکستری و نرمی که میان من،شعر سیگار،خاطرات و شب �­ائل شده بود و فضای خانه رو سنگین کرده بود...

                                 

پنجره ی اتاق رو که باز میکنم نسیم صب�­گاهی خودشو میندازه توی آغوش خیسم،هیچی مثل یه دوش آب سرد اندام وا رفته ی رو�­ آدم رو مت�­ول نمیکنه، با این که مثل سگ میلرزم و و صدای به هم خوردن دندونام رو به وضو�­ میشنوم اما درونم از سقف دهنم تا زیر ناخن های پام از �­رارت نسکافه ی غلیظ و تلخی که طعم نیکوتین داشت؛ هنوز در �­ال سوختن بود،شعله های نیکافئین (نیکوتین و کافئین) تو خونم مثل آتش فشانی مهار ناشدنی زبانه میکشه و من عریان، رو به شهری که در �­ال بیدار شدن هست در �­الی که طلوع خورشید رو با انگشت دستم توی بوم آسمون نقش میزنم، در موازات اولین اشعه های افتاب با لبهایی به طعم خیس توتون خاکستری به افتخار این  طلوع زیبا آخرین سیگارم را روشن میکنم و شعر سنگین سیگار را دوباره و دوباره و دوباره با صدای بلند می خوانم... 

به تو مي گويم
به دو دودي كه مفت مي گيري    
لاي انگشتانت شيدا كه مي شوم
به لب هايي كه خيس توتون خاكستر مي شوي    
در طعم بوسه اي كه ته   
كشيده  شدني  نيست هرگز        
در طعم سيگار تو تنها سوختن

 تا با لبخندی تلخ و دهانی آغشته به طعم خارق العاده و مطلوب نیکافئین به شبی ، به درازای هفت قرن پایان دهم و در استقبال صب�­ آغوش بگشایم...

                     


Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.

Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.

Hey you, standing in the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.

    ------------------------------

    به تو مي گويم
    به دو دودي كه مفت مي گيري    
    لاي انگشتانت شيدا كه مي شوم
    به لب هايي كه خيس توتون خاكستر مي شوي    
    در طعم بوسه اي كه ته   
    كشيده  شدني  نيست هرگز        
    در طعم سيگار تو تنها سوختن

    در طعم بوسه اي كه ته   
    كشيده  شدني  نيست هرگز        
    در طعم سيگار تو تنها سوختن...

    در طعم بوسه اي كه ته   
    كشيده  شدني  نيست هرگز        
    در طعم سيگار تو تنها سوختن.

 

پاییز بلند

                          

23 Apr 2009 توسط پاييــز بلنـد |

جناب آقاد دکتر محمود احمدی نژاد و مجموعه...

 

چهار سال سوتی و گاف سیاسی...

چهار سال به سخره گرفتن ملت و ملت ها...

چهار سال به نمایش گذاشتن مسخره ترین سکانسهای سیاسیئ و اجتماعی...

چهار سال استفاده از ادبیات کوچه بازاری به جای ادبیات سیاسی٬شکست سیاست های دولت در امور داخلی و خارجی٬دامن زدن به طنش های منطقه ای٬دخالت در امور همسایگان٬ به بحران کشیدن اوضاع ایران در سطح بین المللی٬تحریم های مختلف سیاسی و اقتصادی و.... هر کدام از این موارد به تنهایی کافی نبود تا ملتی هفتاد میلیونی سرافکنده و خجالت زده شود؟ یا اینکه حتمن باید تمام این موارد را با حسن ختامی اینچنین پایان بخشید!؟

به شما تبریک میگم شما نخستین رئیس جمهوری هستید که همه ی این موارد را به اضافه ی خیلی از مسائل دیگر در سطح داخلی و بین المللی به وجود آوردید تا تاریخ ٬فرهنگ و تمدن ایران را زیر سئوال ببرید و به قهقرا بکشانیدُ٬ به شما تبریک میگم که نام خودتان را نه تنها در تاریخ سیاسی ایران به عنوان ضعیف ترین رئیس جمهور ایران در خاطره ی مردم ثبت کردید بلکه به عنوان سرآمد ترین احمق ها  و مضحکه ترین رجال سیاسی دنیا٬ نامتان را در تاریخ سیاسی بشر جاودانه نمودید که این در نوع خود بی نظیر بوده است و خواهد بود! به جرات میتوانم ادعا کنم بشر و آیندگان موجودی مانند شما هرگز دیگر به چشم نخواهند دید مگر محمود احمدی نژاد نام دیگری در نسلی که از شما به جا خواهد ماند ظهور کند و لاغیر...

من به عنوان یک ایرانی مسلمان متاسفم که شخص بی سواد و عاری از فهم و شعوری مانند شما از مردم من و من در صحنه های بین المللی نمایندگی میکند٬ در تمام طول زندگیم و در هنگام مطالعه تاریخ کشورم هرگز این همه احساس حقارت نکرده بودم که اکنون میکنم و این امر را مرحون تلاش های بی وقفه ی شما برای به منجلاب کشانیدن وجه ی اجتماعی کشور و ملتم هستم!

زخم هایی که بر پیکره ی غرور ملی من از توحش اقوام و ملل مختلف در طول تاریخ به جا مانده شاید روزی بهبود یابد اما نمیدانم با ننگی که از ضعف ها و عملکرد های شما دامن ما ایرانیان را رنگین کرده چگونه می توانم کنار بیایم و این لکه ی ننگین چگونه از دامن غرور و تعصب تک تک خواهران و برادران ایرانی من پاک خواهد شد؟ و آیا به واقع این امر میسر خواهد بود!؟ نمیدانم برای نسلهای آینده که تاریخ کشورشان را مرور خواهند کرد چه پاسخی خواهیم داشت! چهار سال بالماسکه ی ریاست جمهوری شما چنان ضربه ی مهلکی بر کالبد فرهنگ٬تمدن٬ هنر٬اقتصاد٬ سیاست و اجتماع به جا گذاشته که با به آتش کشیدن پرسپولیس و حمله ی مغول ها برابری و چه بسا در کفه ی ترازوی قضاوت تاریخ سنگینی میکند. من یک ایرانی شرمسارم آقای احمدی نژاد و شما به همراه تمامی آقایانی که از شما حمایت های بی شاعبه خودشان را دریغ نمیکردند و نمیکنند مقصر و مسئول هستید.

آقای خامنه ای ٬رهبر عزیز !

تحویل بگیرید٬ اگر که میخواستید فقیر شویم٬ شدیم! اگر می خواستید فحشا بیداد کند که کرد! اگر میخواستید ضعیف شویم٬ شدیم! اگر می خواستید  که جهانیان ما را به سخره بگیرند٬گرفتند! اگر میخواستید ذلت ما را بیش از پیش ببینید٬ اکنون به مشاهده ی بازتاب عملکرد موفقیت آمیز شخص مورد حمایتتان بنشینید و ببینید که چگونه به ایشان که نماینده ی ملت بزرگی چون ایران است توهین می کنند و در حقیقت ملت ما را خطاب قرار می دهند نه شخص آقای دکتر محمود احمدی نژاد را...!

نمیدانم در مقابل همان خداوندی که شما قبول دارید و خودتان را نماینده ی تام الاختیارش بر روی زمین میدانید و برای خود امتیاز ولایت قائلید چه پاسخی خواهید داشت٬ شما به عنوان رهبر یک ملت مسئولید تا از حیثیت و شرف این مردم که از اعتقادات٬ناموس٬غرور و شرفشان ٬نمایندگی میکنید حمایت و پشتیبانی کنید نه اینکه با قرار دادن امور مهم مملکتی در اختیار این چنین اشخاص (که پدیده ی حماقت هستند) وجه و شرف ما را با این همه تاریخ و تمدن درخشان به بازی بگیرید..

 

محس میرزاده (پاییز بلند)

توضیح: مسئولیت تبعات انتشار این پست را در وبلاگ پاییز بلند کاملن به عهده میگیرم و به عنوان یک ایرانی تحقیر شده آمادگی خودم را برای روبرویی با هر عکس العملی اعلام میکنم. 

21 Apr 2009 توسط پاييــز بلنـد |



I don't understand, thinking maybe I was dead
should i know what that means? no.
how i feel now:surprised, which means
my feelings for yo--- explain
if you know what starting from scratch means

----------------------------------------

نه در سرخ می سوزم ،

نه در آبی آرام می گيرم

تنها انار ِ سياه را

در ديدارآبی ، سرخ می خواهم

و دانه های پر راز و رمز شوق را، هم چنان سر به مُهر.

چه رنجی است سرخ بودن

در زيستن ِ آبی .

------------------------------------------------
ای باد!
به خود مپيچ
طوفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
پاییز "
ممنوع!
--------------------------------------
جاي من اي بد نيست
سقفش از خشم خدا پر اشكست
ابرها خون ميگريند
و زمينش خونيين تر
نان من نان جو ایست آغشته به درد
آب نوشيدنيم هم ,خون جگر...
راضيم از اين شر
راضيم از اين زجر..
راضيم از اين درد..
راضيم از اين غم...

-------------------------
I hold it true, what e'er befall;I feel it,when I sorrow most; "Ti's better To have"LOVE and lost; Than Never to have "LOVE and all ...

پاییز بلند

akharin_barge_paiz@yahoo.com

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
روزگار ناخوش هومن آقا
وسعت تنهایی
نصرا...خان
شعر سوخته (ماهرخ )
اندر احوالات يكارمندانشجو (خاتون شهر بلاگ)
تاتوره یعنی تو...!
سوت دسته دار
تنگه ی مارو
پرواز تا اوج
موج احساس
عکسهای خبری ژورنالیستس به نام (آنه هولمز)
آنه هولمز بلاگ
انجمن شاعران مرده
تذکرة الخولیا
ستاره (س- ت- ا- ر- ه)
نیش،سکوت و خلوت
تنهایی غم و سکوت شب
قلب یخی
دوستي که خود بهترين بهانه است (سعید ربیعی)
دون خولیو دو لامارکی
مکث (زهرا باقری شاد)
گرگدنی با قلبی از جنس لطیف ماوراء
اردی بهشت
carcinoma insitu
نکروفوبیا ) ادامه ی افاضات یک گروگانگیر از نوع سوم
کلیمانجارو (Kilimanjaro)
Zdzislaw Beksinski gallery
مرکز فرهنگی مطبوعاتی آیینه (رضا دقتی)
Thruafghaneyes
ابری با زوایای مدرن (ابر چند ضلعی)
دکتر ناطق پور
تمام وجودم خیس باران است
خلوت دل من !
قاصدک بارونی
فوتو هایکو
غزل خونه (وحید باقر لو)
سید عباس چگوارا
روزهاى من ، افکارمن ، دل نوشته هایم (میمنت خاتون)
آخرین برگ پاییزی (محمد صادق)
سورمیلا ا ا ا ا ا ا
(چشمان باز،بسته) با نگار
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Design By Parstheme