|

به مطالب اخیر وبلاگ پاییز بلند که نگاه میکنم بیشتر حس میکنم که گناهکارم، من این وبلاگ رو که ساختم مصداق: تو را بافتم از دردهای جانکاه خود، بود اما الان به لطف رذالت رهبران سیاسی و حکومتی کشور و سرزمین مادری ام٬ این وبلاگ داره تبدیل میشه یا شده به یه وبلاگ سیاسی، میدونم که این وبلاگ ازم دلگیر شده،میدونم که دیگه باهاش و باهام صمیمی نیست و نیستم ، این منو می رنجونه و آزارم میده، فلسفه و داستان غم انگیز تولد پاییز بلند این نیست که الان داره بازتابش میده اما از طرفی هم نتونست به خودش بقبولونه که ساکت باشه و نسبت به همه ی حوادت اخیر بیخیال٬ میدونید نصرالله خان حرف قشنگی میزنه، میگه این محیط خیلی متفاوته، تنها جایی هست که میشه واقعیات و اتفاقات حقیقی رو فراموش کرد و مجازی و رها بود از همه ی دغدغه ها و دل مشغولی های مکرر، من هم فکر میکنم که تا حدودی همینطوره و حتی یه جورایی این محیط و به خصوص این وبلاگ برای من تقدس داره به همین دلیل از این وبلاگ و شخص پاییز بلند برای همه ی بی توجهی ها و متفاوت نوشتن ها و همه ی کم لطفی های که در حقش کردم معذرت میخوام. پاییز بلند منو ببخش٬ همین!

عید مبعث بر همه ی شما شاد باد، اغراق نمینکم اما برای همتون، همه ی اونایی که به اسم میشناسم، یکی یکی دعا کردم، هیچکدومتون رو جا ننداختم، براتون دعا کردم که همیشه شاد باشید و راضی، برای سلامتیتون دعا کردم، برای موفقیت و کامیابیتون، برای استحکام و جاوید ماندن عشق هاتون، برای الهام تاتوره، نصرالله خان، سمانه، حمیده، مریم، محمد صادق، عرشیا،سعید ربیعی، زینب، کرگدن و وابستگان و بستگان و خویشاوندان و نزیکان و اقارب مربوطه و ... برای خانوم شاد ، سهیلا، میمنت، برای ریاست محترم انجمن شاعران مرده، برای فاطمه کرمی و همه و همه و همه،حتی توئی که فکر میکنی شاید به دلیل جا انداختن اسمت از قلم انداختمت و فراموشت کردم، امروز بعد از سالیان متمادی و دور دراز یه مرتبه هوس کردم دو رکعت نماز بخونم، نمیدونید چقدر چسبید، آخرین بار دو سه سال پیش بود که با این وصف الحال نماز خوندم،معمولن خیلی کم پیش میاد این حال و هوا بهم دست بده، به صورت معمولی سالی یه بار اونم فقط ماه رمضون ها نماز میخونم، فقط تو این ماهه که نماز خوندن بهم حال میده و گاهی هم مثل امروز میزنه به سرم که با اشک و هق هق نماز بخونم ...
کللی سبک شدم،خدا رو دوباره دارم حس میکنم و این خیلی خوبه، بعد از نماز همتونو دعا کردم و خدا رو قسم دادم به شرف و عزت رسول الله که هرچی خیره براتون پیش بیاره، نمیدونم چقدر دعا ی منو مستجاب میکنه اما ایمان دارم تو این روز مبارک هرچی که ازش بخوایی بهت نه نمیگه، حالا بیا و قسمشم بده...
یکی دو ساعت قبل تو وسایل هامو داشتم میگشتم که یه دفتر شعر پیدا کردم، اگه بدونید از پیدا کردن این دفتر چقدر خوشحال شدم، شعر ها یا مطالبی که تو این دفتر نوشتم مربوط میشه به هشت یا نه سال قبل که هرچی به ذهنم میرسید رو می نوشتم و اسمش رو شعر میذاشتم، طرح هاش خیلی مبتدیانست اما من خیلی دوسشون دارم، خیلی پاک و صمیمی و صادق هستن، برای شروع دوباره و برای اینکه وبلاگ پاییز بلند رو از این حال و هوا در بیارم دو تا شعر یا مطلب یا طرح و یا هرچی که اسمش رو بذارین، میذارم اینجا و سعی میکنم به این کار حتی المقدور ادامه بدم.
عیدتون شاد باد
--
بدون سانسور

عریان شدن چه زیباست
سرشار از لذت
به سبک بالی یک قاصدک در حجم زمان
به زلالی یک قطره باران روی لبهای داغ شقایق
به پریشانی گیسوان آشفته ی یک مزرعه گندم در اوج نسیم
عریان شدن لذیذ است
مثل غار غار کلاغی بر شاخه بید
مثل یک رود روان
مثل عریانی باد خزان در یک باغ،
عریانم
و کسی نیست تا بازخواست کند واژگان لختی را
که از حقیقت ،
عریان جمله می بافد
در ابعاد فضا
که حکومت جاری نیست و دیوها مرده اند
همه عریانند...
مثل یک کودک که میگرید از جبر زمین
و مجبور به پوشیدن عریانیست...
مثل یک زن که در سرزمین های کهن
زیر ذره بین نگاه های هرزه
می بلعند تن عریانش را
و می پوشانند به اندام نحیفش اجبار...
همه در این خاک از پوشش بیزارند
از سرکوب، از سانسور، از اجبار...
لاکن
همه خوب می دانند
که بر لختی خاک
و بر لختی کوه
و بر لختی خورشید و عریانی آب
سرپوشی نیست
هرکَس در سیال خودش عریانست
و این
نکته ای از آزادیست!

چه کسی باکره است، من یا تو؟
سرزمینهای تنهایی زار زدند به شلوغی، به هجوم یائسگی...
آسمان چه غریب است امشب
ابرها آبستن رودهای خروشان شده اند انگار
و باد...
وباد مرثیه میخواند
هجرت نزدیک است، کوله بارت را ببند..
برای همراهی اشک میلاد کن
دستان ملتمس خاک به کجا چنگ زدند؟!
حوا حشری بود که آدم را راندند
از جوشش بخشندگی سراب، کویر بغض کرده!
سیب حرام است، نخور!!
تو نمیدانی مگر
که شقایق به پیمان زناشوئی سنگ عتیق ایمان داشت
که شب را کشتند؟
هیهات...
هجله، قتلگاه عروسِ منتظر است...
آخرین دستور رسید
ایست!
چه کسی باکره است، من یا تو؟
اثبات کن!
بوی شهوت از تن خسته ی صبح می بارد
شب زنا کرد،آسمان خونین شد، مهتاب جیغ کشید
که قلندر
خوابید.
سایه از سر دیوار پرید..
دستِ بیمار، سینه ی ساز درید
تف و لعنت به شیطان رجیم...!
نفرین پشت نفرین از در و دیوار معابد رسید!
بادبانها برافراشته شدند
کشتی نوح کجاست؟
باغتان آباد، باغ همسایه زیر سیلاب رفت به باد
باد از سمت کویر برخواسته
باد شرقی، باد غربی
باد شمالی که وزیدن گرفت، باد از سمت جنوب در ساز مخالف دمیدن گرفت
مقصد،
تن زخم خورده ی انسان مگر نیست؟
به پیش!
فانوس ها در روز به کار می آیند، خاموش
هیس!
نقطه ی آغاز کجاست؟

پاییز بلند
|