|

باز خورشيد
در آستان طلوع است
باز روز آيينه را به سوی نور کشانده است٬
شاید!
اما گويی،
از چشمهای من توان خواب گريخته.
اين هم شبی بود همچو شبهای پيش.
تنها نشسته به غربت
در انتظار.
اما دلم،
میپرسدم دم به دقيقه،
تا کی توان تحمل اين همه درد را
در جسم بیرمقت،
يافت
توانی کرد؟

شاید!
پاییز بلند
پ.ن (۱)
اعتماد به نفسم خیلی اومده پایین٬ من قبلن به اعتماد به نفسم می نازیدمُ ایمان داشتم و همه من رو برای داشتن این همه اعتماد به نفس تحسین میکردن و گاهن کمی هم حسادت در وجودشون نسبت به این همه اعتماد به نفس من تغیان می کرد و متبلور میشد٬اما الان مثل قبل نیستم٬ من میترسم. از اینکه اقرار میکنم میترسم٬ نمیترسم! از خود ترس میترسم! برام دعا کنید٬ گرچه آدم مذهبی نیستم اما همین که فکر میکنم یه نفر برام دعا میکنه بهم اعتماد به نفس میده.
پ.ن (۲)
تو فکر میکنی میتونم!؟
پ.ن (۳)
کاملن گیج شدم٬این همه دلهره از کجا میاد!؟ از هر جا که سر باز میکنه٬ ایمان دارم از درونیات و نگرانی برای خودم زایش نمی کنه! به خدا نگران خودم نیستم.
پ.ن (۴)
کی باور می کنه٬ من سیگارو ترک کردم٬ الان تنها و بی مونسم! شبهای بلند و خاکستریم دیگه ملافه ی خاکستری تر و لطیف دود سیگار رو به سر نمیکشه٬ دیگه تا دلم بگیره٬ لب سیگارو با لب آتیش داغ نمیکنم تا از خیس توتون خاکستری بوسه های عمیق و درشت ببچینم! دیگه پُک های عمیق و کشدار با بغض های ژرف و زیر سیگاری پُر با من نیست!
باید دید چی پیش میاد!؟ کی میدونه٬ شاید خوب باشه شایدم نباشه! اما مهم اینه که من دارم قدم بر میدارم یا میخوام بردارم٬ شایدم برداشتم! شاید٬ باید ضربتی عمل کنم! پشت دریا شهریست! مگه نه؟ باید دید!
|