|

از بهیموت به ابرمرد
نام های یکجا
در واقع منم،
و این تاب
در مجموع همان.
از ابلیس به عیسی
به باکوس
عزراییل و یهودا،
نام های نهایت
نام های برگشت.
گرگ بیابان هم که باشی
آفرودیت
خلع سلاح ات می کند،
و از عشق
به شوکران
تاب می خوری ،
همیشه همان .
نام های تقدس
نام های نفرین
در واقع همان .
و این تاب
که به ماگریت می رسد
تابلویی از ابر ، پس زمینه ای ابری
که باران میخورد از لبالب
تا انتهای عطش...
پاییز بلند
پ.ن
۱) شرمنده ی محسن و حمید و وحید و الهام تاتوره و همه دوستان و بلاگر ها و روزنامه نگاران و سیاست مداران و مظلومین و محبوسین و مستورین و بستگان و اقارب و همسایه ها و عابران و مردم شریف ایران و جهان هستم کللن!
۲) میدونم که خیلی بدهکارم٬ تعظیم در حد کوجیرو.
۳) برای کرگدن یه پست سفارشی و تخصصی میذارم و در هر فرصت کوتاهی که دس بده دارم تایپش میکنم... خدا میدونه که دلم برای این ابر کرگدن با قلبی از جنس ماورا٬ نقطه شده و از اینکه این روزا آسمون همیشه آبی دل گندش ابری شده٬ بغض میکنم و دلم میگیره به همین بهونه مث سگ سیگار میکشم٬ این لامثبو نمیشه ترک کرد٬ نه اینکه نشه٬ نمیخوام ترکش کنم٬ محسن اسی میکشه و منم کنت... محسن از ته قلبم از اعماق تک تک سلولهای بدنم و با تمام وجود آرزو میکنم مادر مریم ترین هرچه زودتر سلامتیشو به دست بیاره و هر دوتاتون دوباره شادو سر حال بشین٬ دلم لک زده مریم با همون چهره ی شاد و بشاشش بهم بگه جاسوس و منم بخندم و از اینکه بهم میگه جاسوس خودمو جر بدم..
۴) این پست رو همین جوری گذاشتم٬ نه اینکه همینجوریه همینجوری٬ دارم به زندگی شخصیم رنگ میپاشمو آینده رو در جهت تثبیت هدفمند تر میکنم البته به زودی٬ خبرشم بهتون میدم...
۵) تو یکی نیشتو ببند٬ آره با توام با خود خود خودت٬ عجب!
۶) چطوری؟! اینطوری؟ نه اونطوری.. همینطوری....
۷) خیلی دوستون دارم٬ هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
۸) دعا کنین یکم سرم خلوت تر بشه بد جور دارم مثل اسب آبی کار میکنم به یه ریفرش اساسی نیازمندم..
۹) جای نصرالله خان و یکارمندانشجو همیشه در صحنه چقدر خالیه٬ جهت شادی روح ارواحنافدا و غافلگیری نصرالله خان در روز جشن عروسیش به همین زودیا٬ بلرزون سینه رو یاالله ه ه ه ه
۱۰) آنماگادون یعنی... مرگ برای میلاد در یک صبح پاییزی! اسم یه گیاه در جزایر کارائیب هم هست.
۱۱) عکس به پست آنماگدون هیچ ربطی نداره اما من عاشق این عکسم٬ عاشق این پسر شیطون با این دهن سه متریش و بادبادک جیگر و نفسش! یه جور حس نوستالژیک داره برام٬ یه حس خیلی دور تو گذشته های خونه ای که وسطش یه درخت نخل بزرگ داشت و دیواراش کاهگلی بود و بعد از ظهرا که بی بی حیاطو آب پاشی میکرد بوی آب و کاهگل دیواراش آدمو مست میکرد و مدهوش٬ بویی شبیه بوی کتابهای نوی داستان که مامان میخریدو واسم میخوند٬ شیبه بوی کاغذ رنگی هایی که من و ماریا باهاش بادبادک درست میکردیمو پزشو به هم میدادیم ٬ شبیه... شبیه خودش!
در جوابیه حضرت خان نوشت!
درووووووووووووووود بی کران بر حضرت خان
تصدقت!
کامنت خصوصی حضرت همایونی یه مانند شوکی ۱۰.۰۰۰ ولتی وجودمان را لرزاند و این اتفاق میمون و نادر مارا بسی شکفت زده و مسرور نمود.
پیرو کامنت کوتاه و خصوصی حضرت همایونی (جناب نصرالله خان) جسارتن عارضم که این بنده حقیر مکتوبی ایمیل مانند و یا سطوری الکترونیکی از جانب حضرت عالی ٬ در هیچکدام از صندوق های پست الکترونیکی ام دریافت ننموده ام.
به حضرت خان اطمینان میدهم هر زمان که مکتوبی از جنابعالی دریافت نمایم٬ در هر حالت٬ زمان و مکان بلافاصله پاسخ دهم.
در انجام برای حضرت خان و بانوی گرامی ایشان آرزوی سلامت و طول عمر مینمایم.
من الله توفیق اجباری!
|